گنجور

 
خواجوی کرمانی

قم اللیل یا صاحبی بالرکایب

و قطع لاجلی الفلا و السباسب

الی دار سلمی و بلغ سلامی

بدان گلعذار مسلسل ذوایب

ز مأوای مألوف دورم ولیکن

روانم به سوی مآبست آرب

چو شمعم ز سوز دل و آب دیده

رسیده به لب جان و الجسم ذائب

فجب بالمطیآت طول البراری

و دثر کساء الدجی و الغیاهب

بوادی جواشیران رحت فاصعد

علی ربوة کالنجوم الثواقب

نظر کن به سوی خیام غوانی

گذر کن به کوی عظام صواحب

زیار و دیارم خبر ده که هستم

اسیر غم و العمر ذاهب

خوشا روزگاری و فرخنده روزی

که بودیم با اصدقا و اقارب

انیس صباح مسلسل عذایر

جلیس ملاح مهلل حواجب

حریف ندیمان شیرین شمایل

ندیم حریفان سیمین غباغب

مقاصد مهّیا و عشرت مقارن

مباغی مهیا و دولت مقارب

گهی با غزلخوان غزالان مناظر

گهی با خرامان تذروان ملاعب

درین تیره شب کز دیار احبا

محامل روان گشت و الدمع ساکب

چو آوازهٔ کوس رحلت برآمد

سر آمد شب وصل و الفصل واجب

شده عقل را خسرو عشق حاکم

شده صبر را لشکر هجر نایب

به ناکام رفتم برون از مجالس

به ناچار کردم وداع مطارب

رکبنا هجان المطایا وبتنا

علی معهد بالکبا کالنوادب

بکه پیکران برنهاده عماری

ز باد صبا دست برده رکایب

مهاری به پی در کشیده براری

خروش جرس برکشیده نجایب

حواری چو ماه و مراحل منازل

عماری چو شمس و نجایب سحایب

رفیقان برفتند و من بازماندم

دل خسته مشعوف و الشوق غالب

نجیب من از پی چمان در بوادی

روان گشته سیل سرشک از جوانب

صحابی سروا بالمهاری و باتوا

با علی ویرت اُمّ الکواعب

دلم رفته با ساکنان هوادج

روانم مقیم مقام مصایب

شبی مظلم و برق رخشنده بارق

هوا عابس وابر گرینده قاطب

همه شب مرا غول پتیاره مونس

همه ره مرا دیو رهزن مصاحب

چو حیات پیچان طرق و ز مهابت

مرا موی بر تن چو نیش عقارب

شده زهره مستور و در پرده مخفی

نهان ماه در خانه و ز دیده غائب

فلک تند و کیوان و برجیس آفل

جهان تیره و تیر و بهرام غارب

چو شب منقضی گشت و الصبح ضاحک

هوا منجلی گشت و النجم ثاقب

حَمام از قلل بر در بامٍ نایح

غراب از طلل در دم صبح ناعب

رسیدم به فرخنده حیی و گفتم

که آیا بهشتت یا بزم صاحب

اسمش الضحی ام خدود الکواعب

ابدر الدجی ام وجوه الحبایب

چه کاخست از وی شواهد مشاهد

چه باغست در وی کواعب لواعب

سمن برگ رویان چمان در مشارع

تدزوان خرامان به گرد مشارب

زوا هر تبسم کنان در حدایق

لواعب تجسم کنان در ملاعب

ز طرف براقع درخشان دورخ شان

چو در دیر هر قل قنادیل راهب

چو هایل هیون سوی آن عرصه راندم

به گوشم رسید از مراحل مراحب

چو دیدم نگاری بدان حسن و منظر

مصور نگردیده از طین لازب

لب لعل برچشمه خضر طاعن

سر زلف در روضه خلد لاعب

دو گوینده جاندار و جادوش قُرجی

دو سر حلقه چاوش و ابروش حاجب

به کردار پر حواصل سواعد

به مانند شهپر طوطی شوارب

خط سبز بر مرکب حسن دایر

عقیقین لب از مشرب روح شارب

ز انوار رویش مغارب مشارق

ز ظلمات مویش مشارق مغارب

مرا گفت شاد آمدی خیرِ مقدم

چو مهمان مایی توقف و قارب

فرود آی و خوش باش و یک دم بر آسای

مشو خستهٔ نوک تیر نوائب

جهان مهره دزدست و العمر خائن

فلک شیشه بازست و الدهر خالب

چو جان مست شد تن چه صاحی چه سکران

چو تن خاک شد دل چه فاسق چه نائب

چو ارواح گشتند با هم مقارن

وجود هیولی چه باعد چه قارب

حصول المنی به اقتحام الاذایا

و نیل العلی به التزام المتاعب

بباید گذشت از فلک تا از آن پس

رسی در جناب جهان مواهب

کثیر العطایا مجیر البرایا

سری السرا یا جمیل الضرایب

سکندر جناب احمد خضر دانش

فریدون رکاب آصف جم مراتب

شهنشاه ملک سیادت عضد آن

که باشد به عبدیتش چرخ راغب

ملک اعتباری فلک در حمایت

فلک اقتداری ملک در کواکب

به گاه سخا همچو حاتم مبذر

به روز وغا همچو رستم محارب

ضمیرش مهب ریاح فضایل

جنابش محط رجال مآرب

ز قید عبودیتش سر کشیدن

من اختار و یطرد کجرب الاکالب

زهی کان یساری که این لوک سرکش

بساط جلالت کشد بر مناکب

فلک را جناب تو اعلی المواقف

ملک را رضای تو اقصی المطالب

جیوش ترا هفت طارم معسکر

خیام ترا هشت گلشن مضارب

جنود ترا در میادین خضرا

ثوابت مسامیر نعل مراکب

ملایک بر ایوان قدر تو حارس

عطارد به دیوان امر تو نایب

جناب ترا آسمان در تواضع

سپاه ترا اختران در جنایب

نه افلاک یا احتشامت مساوی

نه کونین با اصطناعت مناسب

سپهر احترام ترا در جنیبت

کواکب جلال ترا در مواکب

بقای تو مسئول و ایام سائل

مراد تو مطلوب و اجرام طالب

گرازان گریزان ز سمّ سمندت

چو در بیشه از چنگ ضیغم ثعالب

به وقتی که سازند خنجر گزاران

نیام صوارم ز صلب و ترایب

مکاتیب حرب از حواشی حربه

بخوانند سر دفتران کتایب

گوان را ز سهم آب گردد مفاصل

سران را ز خون لعل گردد عصایب

امل را شود ضرب تیغ تو قامع

اجل را شود نوک کلک تو جاذب

بگیری هوا همچو عنقای گردون

زمان در جناح و زمین در مخالب

چو جمشید برادهم باد فارس

چو خورشید بر ابلق چرخ راکب

الا تا برین منبر هفت پایه

بود تیر فصّال و برجیس خاطب

عروس بقا بادت اندر حباله

قضا عاقد و ذات پاک تو خاطب

و لا زلت فی الدهر قرناً جلیلا

مصوناً عن الشر من کل جانب

 
 
 
sunny dark_mode