گنجور

 
خواجوی کرمانی

همه را گُل بدست و ما را خار

همه را بهره گنج و ما را مار

همه در نوش غرق و ما در نیش

همه جا گُل ببار و ما را خار

بار ما شیشه و گریوه بلند

خر ما لنگ و راه ناهموار

بار در پیش و ما قرین فراق

باده در جام و ما اسیر خمار

قلب ما گر شکسته است رواست

که روان میرود در این بازار

هم دم ماست آنکه همدم ماست

همچو مزمار همدم مزمار

چند خوانیم روزنامه دهر

از سواد و بیاض لیل و نهار

تا به کی نزد رنجهای فلک

مژه پر چین کنیم چون مسمار

روز آن شد که تار تار کنیم

کسوت شبروانه شب تار

خیز تا صبحدم بر افرازیم

علم از برج این کبود حصار

شاه سیاره را در اندازیم

بیرق از بام گنبد دوّار

تا کی از گردش شهور و سنین

تا کی از جنبش خزان و بهار

ترک این کعبتین شش سو کن

خیز و آزاد شو ز پنج و چهار

تا تو چون نقطه در میان باشی

نتوانی برون شد از پرگار

کام دل در کنار خود ننهی

تا نگیری از این میانه کنار

ملک و دینار کی خرد بجوی

هر که دم زد ز مالک دینار

راه راه تو و تو دور از راه

کار کار تو و تو دور از کار

تو همانی که باغ فطرت را

ثمر سرّ تست بر اشجار

سوسن و سرو اگر چه آزادند

بغلامیت می کنند اقرار

مالکان ممالک ملکوت

خازنان حزاین اطوار

بیسار تو می خورند یمین

بیمین تو می دهند یسار

ظاهرست این سخن که ملک وجود

بوجود تو دارد استظهار

گر ندانی بهای گوهر خویش

برو از مشتری کن استفسار

حیف نبود که چون تو سرداری

طلبد کهنه کفشی از بُندار

هر که از پا فتاده و سر بنهاد

نبود حاجتش بپای افزار

نوش کن در مجالس ارواح

گوش کن در سُرادق انوار

قدحی بی وسیلت ساقی

سُخنی بی قرینه گفتار

در کف رود سار مجلس دل

مزمری بین مجرّد از او تار

یار هم ناظرست و هم منظور

کعبه گه زائرست و گاه مزار

گوش کن نامش از شمال و جنوب

نوش کن جامش از یمین و یسار

عالمی خواه خارج از ارکان

خلوتی جوی خالی از اغیار

در مقامی که قایمند اوتاد

در حریمی که محرمند ابرار

حاضرانند غایب از محضر

ذاکرانند فارغ از تذکار

چون کنی عزم خوابگاه عدم

آنگه از خواب خوش شوی بیدار

هر که نوشید نوش جانش باد

می امسال را ز ساغر پار

می پرستی که مستیش ازلیست

تا ابد کس نه بینندش هشیار

راه ادریس کی رود ابلیس

بوی گلزار کی دهد گلزار

شبلئی باید اندرین بیشه

ادهمی باید اندرین مضمار

هر دم از جام درکشد پیری

همچو احمد شراب نوش گوار

در مستان عشق زن که زدند

حلقه کعبه بر در خمّار

غوطه خور در محیط استغنا

خیمه زن در جهان استغفار

تا نهنگی شوی محیط آشام

تا پلنگی شوی جهان او بار

در طریقت حجاب راه تواند

اسب رهوار و لؤلؤ شهوار

دل بدنیا مده که نتوان داشت

چشم بیمار پرسی از بیمار

مهر گو در درون تیره متاب

ابر گو بر زمین شوره مبار

بر سرگشته کی نهند افسر

بر خر مرده کی کنند افسار

دانه در مزرع جلال افشان

غوره در دیده خیال افشار

قاف تا قاف را قلم درکش

کاف و نون را چو صفر هیچ شمار

رو بدیوار عشق کن که خرد

آفتابیست بر سر دیوار

بی پر و بال در حدیقه عشق

جعفر وقتی ار شوی طیار

عقل در راه عشق دیناریست

نیکبخت آنکه باشدش دینار

در ره مهرش آنکه ثابت نیست

همچو سیاره کی شود سیار

نام در راه عاشقی ننگست

بگذر از نام و ننگ را بگذار

راه عشقش بپای عقل سپهر

جان شیرین بدست عشق سپار

چون تو اینکار می کنی خواجو

دیگرانرا چه می کنی انکار

سنگ بر گودکان نباید زد

هر که را آبگینه باشد بار

تشنه محرور را کند سیراب

مرده بیمار را دهد تیمار

چند گوئی حدیث بی فرجام

چند پوئی طریق ناهنجار

چون بپایان نمی رسد قصّه

بس کن ابرام و در شکن طومار

وگرت هست نکته ئی دیگر

فرصتست این زمان نهفته مدار

هر که بسیار باشدش غصّه

قصّه بسیار باشدش ناچار

نبود با حواریانش کار

هرکه را عیسیست کارگزار

ناخدائی که با خدا باشد

بود ایمن ز بار و دریا بار

برو ای یار اگر خرد داری

یار او شو که او ندارد یار

تو کم از بلبلی که شب تا روز

سبق عشق می کنی تکرار

چند نوبت شنیده ام که نبود

بی سماع تو دوری از ادوار

صبح خیزان بمیل مهر کشند

سُرمه در دیده اولی الابصار

خیز و بنگر که بلبلان سحر

می سرایند پرده ی اسرار

نوعروسان حجله خانه قدس

می گشایند برقع از رخسار

یار دیدار می نماید لیک

دیده ئی نیست در خور دیدار

گر تو در دیر عابد صمدی

راهب دیر گو صنم پندار

آن زمان دیر کعبه تو شود

که نبینی بجز خدا دیار

با تو زنّار می کند تسبیح

وز تو تسبیح می شود زنّار

هرچه بینی ز دیده ی خود بین

گرت اندک نماید ار بسیار

که بنقش و نگار غرّه شوی

گر تصور کنی بنقش و نگار

روشی هست اهل معنی را

عاری از سیر و خالی از رفتار

روح را پایمال نفس مکن

خوک را در درون کعبه میار

ظلم باشد که بر خر عیسی

نیشتر امتحان کند بیطار

تا تو در بند جسم و جان باشی

نبری ره بصدر صفه ی بار

منزلت چون مقام معلومست

دامن یار گیر و ترک دیار

توشه ی هستی از جهان برگیر

پرده هستی از میان بردار

هرکه در بند بار گیر بود

نرسد هرگزش بمنزل بار

وانکه در بند روم گشت اسیر

نهند مهد انس در بلغار

دلت از دور چرخ آینه گون

همچو آئینه می خورد زنگار

ساز راهی که راست نیست مساز

تخم آنچت بکار نیست مکار

غم دنیا مخور که خوار شوی

زانک غم خوار گردد از غمخوار

حیف باشد سفینه در غرقاب

ناخدا بی زر و خدا بیزار

همه رنجیده و تو رنجه شده

همه آزرده و تو در آزار

هر که را سر ز دست رفت چه غم

اگرش دزد می برد دستار

برخی بیدلان صاحبدل

شادی مفلسان دولتیار

فقر مرغیست در نشیمن غیب

دو جهانرا گرفته در منقار

عشق ملکیست در جهان قدم

سپهش عقل و جان سپهسالار

قول عشّاق نشنود عاقل

دار حلاج کی خرد نجّار

عشق مهرست و عقل سایه عشق

ننهد مهر سایه را مقدار

تا نباشد ظهور پرتو مهر

نتوان کرد سایه را اظهار

مژه گر خار دیده تو شود

دیده پر کن ز خار و دیده مخار

هر کراهست برگ گل چیدن

چاره ئی نیست جز تحمل خار

چند چون ابر آب خود ریزی

در تمنای اجری و ادرار

غم گندم مخور که حیف بود

بار بر جان و غلّه در انبار

تکیه بر خاک از آن توان کردن

که طریقش تواضعست و وقار

گر نشان مخالفت نبود

نبود باد را ز خاک غبار

بید چون بر کشید تیغ خلاف

لاجرم گشت زیر دست چنار

چند گوئی بیان ظلمت و نور

چند جوئی نشان انّی و نار

ما و من را مجال هیچ مده

لاولن را بیا و هیچ اِنگار

حرف را تا نیاوردی در فعل

نتوان شد ز اسم بر خوردار

بگذر از اسم و فعل و حرف مگوی

نفی کن جمله را و اسم بر آر

کوس وحدت بزن که در ره عشق

تخت منصور می زنند از دار

در یاران غار زن هر چند

جای قطمیر نیست جز در غار

غم شادی چه می خوری خوش باش

زانک هم شادیت شود غمخوار

خنک آن ساده دل که نشناسد

قطره از بحر و گوهر از کهسار

گاو کوهی بهر طریق که هست

ایمنست از خراس و از عصار

در چنین ورطه با چنین شرطه

کشتی ما کجا رسد بکنار

هر خطائی که آمد از خواجو

بعنایت بپوش ای ستّار

 
 
 
sunny dark_mode