گنجور

 
افسر کرمانی

از درم باز کی آن دلبر طناز آید

عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید

باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب،

تیر مژگانت اگر پرد در راز آمد

سوخت در آتش غیرت دل خونم، که چرا،

لب جام است که با لعل تو دمساز آید

مالک حسن است که زآن مرحله در کشور عشق

ار نیاریش دو صد قافله ناز آید

دل به زلف تو بسی هست ولی سوخته نیست

این دل ماست در آن حلقه که ممتاز آید

گر تو با زمزمه بر خاک من آری گذری،

ز استخوانم به لحد همچو نی‌ آواز آید

مرغ جانم به کمان خانه ابروت نشست

نیک دارش تو، مبادا، که به پرواز آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
فرخی سیستانی

بامدادان پگاه آمد بر بسته کمر

غالیه بر سر و رو  کرد  و برون رفت بدر

سنایی

خواجه در غم من ار گفت که چون بی‌خردان

دین به دل کرده‌ای اندر ره دنیا لابد

دیو در گوش هوا و هوسش می‌گوید

از پی کبر و کنی چون متنبی سد جد

من چه دانستم کز تربیت روح‌القدس

[...]

وطواط

هر که او بندهٔ این حضرت والا بود

همچو من صاب صد نعمت و آلا گردد

سوزنی سمرقندی

آن کل شوم نیک تیر دل از من بربود

عشق بر عشق چو آروغ برافروز فروز

یاسمن گون رخ . . . ون را بزهارم بنمود

شب ز سودای ویم دیده حمدان نغنود

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه