گنجور

 
افسر کرمانی

زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،

بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست

هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را،

با سنگ عشق و دشنه حسرت، شکست و بست

رستم، یکی کمان غمم را نمی کشد،

زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست

بهر نثار خاک قدومت، دلم دو نیم

نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست

عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل

هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست

هر صید را امید رهایی بود ز بند،

صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست

افسر، که رستگار بد از قید عمر و وزید

از دام زلف و از شکن دلبران نرست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

ایام و‌َرد و موسم عید پیمبرست

گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست

گلزارها به آمدن آن مزین است

محراب‌ها به آمدن این منوّر ست

آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
وطواط

ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست

هرگز مباد در جاه تو شکست

تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست

پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست

معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از وطواط
سوزنی سمرقندی

کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون

سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است

 طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس

کناس و دیر آس و میانش رگ آور است

نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر

[...]

قوامی رازی

هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست

بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست

آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز

کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست

ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه