زآن چشم پرخمار و از آن لعل می پرست،
بی نشئه در خمارک و بی جام باده، مست
هم پای عقل و هم پر مرغ شکیب را،
با سنگ عشق و دشنه حسرت، شکست و بست
رستم، یکی کمان غمم را نمی کشد،
زآن دم که تیر عشق تو در سینه ام نشست
بهر نثار خاک قدومت، دلم دو نیم
نیمی مرا به سینه و نیمی دگر به دست
عشقت فکنده عقده دیگر به کار دل
هر عقده ای که ناخن عقل از دلم گسست
هر صید را امید رهایی بود ز بند،
صیدی که در کمند تو آمد دگر نجست
افسر، که رستگار بد از قید عمر و وزید
از دام زلف و از شکن دلبران نرست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر به زیباییهای چشم و لب معشوقش اشاره میکند و میگوید که حتی بدون شراب نیز مست و پرشور است. او عقل و صبر را به چالش میکشد و در عشق شکست میخورد. رستم، که نماد قدرت و شجاعت است، در مواجهه با غم خود ناتوان است، چرا که تیر عشق معشوقش در دلش نشسته است. او عشقش را همچون قوتی میبیند که دلش را به دو نیم تقسیم کرده، یک نیمه در دل و نیمهای دیگر در دستش است. عشق او هر گونه آرامش را از دلش میگیرد و در عین حال او را در دام عشق شدید میفرستد که هیچ امیدی به رهایی ندارد. شاعر نتیجه میگیرد که حتی قهرمانان نیز از محبت و زیبایی دلبران رهایی ندارند.
هوش مصنوعی: از آن چشمان خوابآلود و از آن دندانهای زیبا و خوشرنگ، به گونهای مست و سرخوش هستم که حتی بدون نوشیدن شراب و بدون داشتن جام هم، حالتی شبیه به مستی دارم.
هوش مصنوعی: عقل و صبر به خوبی با هم پیش میرفتند، اما عشق و حسرت همچون سنگ و دشنه، آنها را دچار چالش و آسیب کردند.
هوش مصنوعی: رستم، هیچ کمانداری نمیتواند غم من را برطرف کند، زیرا از زمانی که تیر عشق تو به دلم نشست، دردی عمیق در وجودم باقی مانده است.
هوش مصنوعی: به خاطر اینکه پاهای تو را به زمین میگذارم، قلبم به دو تکه تقسیم شده است؛ نیمی در سینهام و نیمی دیگر در دستانم.
هوش مصنوعی: عشق تو معضلی جدید ایجاد کرده است که قلب من را درگیر کرده و هیچ کدام از مشکلاتم را نمیتوانم با تفکر منطقی حل کنم.
هوش مصنوعی: هر شکارچی انتظار دارد که شکارش از دام رهایی یابد، اما شکاری که در دام تو افتاده، دیگر تلاش نمیکند تا فرار کند.
هوش مصنوعی: افسر، که از قید و بند زندگی رهایی یافته و از دام زلف معشوقهها و سختیهای دلباختگان نجات پیدا کرده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای از ستیهش تو همه مردمان به مست
دعویت صعب منکر و معنیت سخت سست
ایام وَرد و موسم عید پیمبرست
گیتی ز بوی هر دو سراسر معطرست
گلزارها به آمدن آن مزین است
محرابها به آمدن این منوّر ست
آن مونس و حریف می و نَقل مجلس است
[...]
ای آن که هر چه بایدت از بخت نیک هست
هرگز مباد در جاه تو شکست
تا از قضا پدید شد آثار هست و نیست
پیدا نشد ذات تو از نیست هیچ هست
معلوم شد مگر که تو از نسل آدمی
[...]
کور و کر و دراز و سطبر است و سرنگون
سرگرد و بن قوی و سیه پوش و احمر است
طناز و پر هراس و چو پستانست در لباس
کناس و دیر آس و میانش رگ آور است
نامش قضیب و خوره و کالم بدان و ایر
[...]
هربنده ای که ایزد بی یار یار اوست
بی شک و شبهه در دو جهان کار کار اوست
آن بی نیاز بنده نواز لطیفه ساز
کز هر سوئی که در نگری کار و بار اوست
ازچرخ بی قرار و زمین قرار گیر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.