گنجور

 
افسر کرمانی

بی زلف تو، چون قرار ما نیست،

جز شام به روزگار ما نیست

چون زلف تو، در رخت، فروغی،

با بخت سیاه، کار ما نیست

تن پروری و خودی ستودن،

در عشق بتان، شعار ما نیست

شب نیست، که آفتاب تابان،

همخوابه زلف یار ما نیست

دل پیش تو و عنان شوقش،

دانی که به اختیار ما نیست

بردم دل و جان، نثار رویش

گفتا: دل و جان نثار ما نیست

یک صید ضعیف تر ز افسر،

در حلقه شهسوار ما نیست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظامی

چون کار به اختیار ما نیست

به کردن کار، کار ما نیست

نسیمی

زرق و فن و مکر کار ما نیست

تزویر و ریا شعار ما نیست

رضی‌الدین آرتیمانی

آسوده دلی شعار ما نیست

راحت در روزگار ما نیست

زان قامت آسمان خمیده

کش طاقت حمل بار ما نیست

باور نکند کس ار بسوزم

[...]

نظیری نیشابوری

دیریست که یار یار ما نیست

دل نیز امیدوار ما نیست

یک دم به مراد خود نشستیم

امروز ز روزگار ما نیست

ما خانه رمیده‌های ظلمیم

[...]

نشاط اصفهانی

آگاه کسی ز کار ما نیست

کاو را نظری به یار ما نیست

ماییم و دلی خراب و آن نیز

یک روز به اختیار ما نیست

صیدی که سر از کمند پیچد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه