گنجور

 
افسر کرمانی

تا شدم شیفته زلف تو آرامم نیست

همچو آغاز غمت شادی انجامم نیست

دلم آن گونه به دام تو هوس کرد که هیچ،

حلقه ای خوبتر از حلقه اندامم نیست

من که در آتش سودای غمت پخته شدم،

هیچ در بوسه آن لب طمع خامم نیست

هوس خلوت خاصت، به چه امید و چه حدّ

من که ره در گذر بارگه عامم نیست

به دو زلفت، که شبی روز نکردم هرگز

که نه امروز از آن زلف دوتا شامم نیست

ناله ام زار و دلم کاسه خون است، دگر

هوس مطرب و ساقی، طلب جامم نیست

تیر مژگان تو، کام دل هر ناکام است

حیف، کان تیر نصیب دل ناکامم نیست

با صبا، شرح پریشانی خود گویم از آنک،

سوی آن نافه گشا، زهره پیغامم نیست

دست توفیق چو بگرفت عنانم، افسر

تو مپندار ، که یک آن سخنِ رامم نیست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست

طاقت بار فراق این همه ایامم نیست

خالی از ذکر تو عضوی چه حکایت باشد

سر مویی به غلط در همه اندامم نیست

میل آن دانه خالم نظری بیش نبود

[...]

جهان ملک خاتون

چه کنم در شب هجران تو آرامم نیست

یک نظر بر رخ جان بخش دلارامم نیست

با همه درد که در آتش دل سوخته ام

آرزوی و هوس صحبت هر خامم نیست

گرچه مانند صراحی شده خون در جگرم

[...]

نیر تبریزی

ز غمت خون دلی نیست که در جامم نیست

دور غم شاد اگر دور فلک رامم نیست

در فراق لب شیرین تو ای چشمهٔ نوش

به لبت تلخی زهری نه که در کامم نیست

بی‌تو شامی اگر ای وصل به صبح آوردم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه