گشتیم همه عالم و جای دگری نیست
دیدیم و ز سودای غمت خوبتری نیست
تا شیفته سامان گذرد خاطرم ای دوست،
از زلف تو در خاطرم آشفته تری نیست
سرتاسر نخجیرگه عشق مپندار،
کز ناوک مژگان تو خونین جگری نیست
جانانه وبل جان منی زآن رخ و زآن لب
پنهان ز چه دارم، که جز اینم هنری نیست
دارند به گلزار تو مرغان خوش آواز
پرواز، و دریغا که مرا بال و پری نیست
دیدار رخت نیست مگر کار سکندر
کایینه گری شیوه هر بی بصری نیست
در راه وفاداری آن سخت دل، افسر
جز خضر محبت دگرم راهبری نیست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به جستجوی عشق و زیبایی میپردازد و به این نتیجه میرسد که در کل جهان هیچ جای دیگری مانند عشق و زیبایی معشوقش یافت نمیشود. او از آشفته بودن خاطر خود به خاطر عشق میگوید و تأکید میکند که هیچ چیز دیگری به اندازه محبت معشوقش برایش ارزش ندارد. به زیبایی معشوقش اشاره کرده و حسرت پرواز را دارد، چرا که خود را فاقد بال و پر میبیند. شاعر همچنین اشاره میکند که تنها در دیدار با معشوق است که میتوان همچون سکندر بزرگ شده و در نهایت میگوید که در مسیر وفاداری و محبت تنها خضر محبتی میتواند او را راهنمایی کند.
هوش مصنوعی: ما در تمام دنیا سفر کردیم و جایی بهتر از این پیدا نکردیم، و دیدیم که هیچ چیزی بهتر از اندوه تو نیست.
هوش مصنوعی: تا زمانی که به زیبایی و ترتیب وجودت فکر میکنم، هیچ چیزی در خاطرم پریشانتر از زلف تو نیست، ای دوست.
هوش مصنوعی: در سراسر دشت عشق، گمان نکن که همه چیز بیدرد و بیزحمت است؛ چرا که از تیرگی چشمان تو کسی است که دلش پر از درد و رنج است.
هوش مصنوعی: عشق و زیبایی تو جان من است، اما نمیدانم به خاطر آن چهره و آن لبهای زیبا، چرا باید چیزی بیشتر از این داشته باشم که خود را هنرمند بدانم.
هوش مصنوعی: پرندگان خوش صدا در باغ تو در حال پرواز هستند، اما افسوس که من پر و بالی برای پرواز ندارم.
هوش مصنوعی: دیدار چهرهی تو تنها کار سکندر است، زیرا اشکال و گریه کردن روش هر کسی نیست که عقل و بصیرت ندارد.
هوش مصنوعی: در مسیر وفاداری به آن شخص سرد و بیرحم، کسی جز خضر محبت نمیتواند به من کمک کند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست
چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست
ناداده ترا گردش گردون شرفی نیست
نسپرده ترا طایر میمون هنری نیست
بر روی زمین رزمگهی نیست که تا حشر
[...]
عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست
وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست
هر چند نگه میکنم از روی حقیقت
یک لحظه ترا سوی دل ما نظری نیست
تا پای تو از دایرهٔ عهد برون شد
[...]
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست
عقلم که جهان زیر و زبر کرد به فکرت
بی خویش از آن شد که ز خویشش خبری نیست
جان سوخته زان شد که از آنها که برفتند
[...]
از سوز دل مات همانا خبری نیست
کاین ناله شبهای مرا خود سحری نیست
هستند تو را عاشق بسیار ولیکن
دلسوخته در عشق تو چون من دگری نیست
از بهر دوای دل پر درد ضعیفم
[...]
ای خرده شناسان که بانواع فضایل
ارباب شرف را چو شما راهبری نیست
حیف است که با این هنر و فضل شما را
از حال دل مردم دانا خبری نیست
سرمایه سودش چه کنی محنت و رنج است
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.