گنجور

 
افسر کرمانی

ای چرخ زمین آستانت

خورشید، غلام پاسبانت

سام آمده صیدی از کمندت

رستم شده زالی از کمانت

کاووس ملازم رکابت

گرشاسب، پیاده عنانت

کیخسرو، چون فراسیاب است

زنهاری تیغ ابروانت

مانند کیان، شده کیومرث

حسرت کش جرعه لبانت

از حسرت نیزه تو گودرز

غلطیده به خون چو کشتگانت

از هیبت ناوکت، فرامرز

درّیده جگر چو دشمنانت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
نظامی

ای عقل نواله‌پیچِ خوانت

جان بنده‌نویس‌ِ آستانت

مولانا

گر می‌نکند لبم بیانت

سر می‌گوید به گوش جانت

گر لب ز سلام تو خموش است

بس هم سخن است با نهانت

تن از تو همی‌کند کرانه

[...]

سعدی

گر جان طلبی فدای جانت

سهلست جواب امتحانت

سوگند به جانت ار فروشم

یک موی به هر که در جهانت

با آن که تو مهر کس نداری

[...]

سلمان ساوجی

ای ذروه لامکان مکانت

معراج ملایک آستانت

سلطانی و عرش تکیه‌گاهت

خورشیدی و ابر سایه‌بانت

طاقی است فلک ز بارگاهت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه