بیا که بی تو، مرا روزگار شد، یارا
چنان سیه، که نباشد به غیر شب ما را
بدین روش که دل اندر محیط خون شده غرق
عجب مدار، که آرم ز دیده دریا را
میان باغ به یک جلوه از خرامیدن
به گل نشان تو، صنوبر قدان رعنا را
مپوش ماه رخ و منع ما مکن ز نظر،
که ناگزیر ز مهر است دیده، حربا را
ز نقطه دهنش هیچ دم مزن، افسر
که جز لبش نگشاید کس این معما را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر است. او میگوید که بدون محبوبش، زندگی برایش تاریک و ملالآور شده است. دل او در غم فرو رفته و هیچ چیز نمیتواند احساس تنهایی و اندوه او را کاهش دهد. شاعر از زیبایی محبوبش سخن میگوید و خواستار توجه و دیدن اوست، زیرا نمیتواند از عشقش صرفنظر کند. در نهایت، شاعر به زیبایی لبان محبوب اشاره میکند و میگوید که هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن زیبایی شود.
هوش مصنوعی: بیا که بدون تو، زندگیام به شدت تاریک و زجرآور شده است، طوری که هیچ چیز دیگری جز شب را تجربه نمیکنم.
هوش مصنوعی: در این بیت، شاعر به حالتی اشاره میکند که دل انسان در دریایی از احساسات و شگفتیها غرق شده است. او به ما میگوید که نباید در این حالت از خود بپرسیم چرا این همه احساسی عمیق داریم، زیرا این دجهای از شور و شوق طبیعی و اجتنابناپذیر است. در واقع، شاعر میخواهد بگوید که در این حالات، باید به عمق احساسات خود بپردازیم و از آنها درکی عمیقتر پیدا کنیم.
هوش مصنوعی: در میان باغ، با یک نمایشی از زیبایی و نازیدن، گل را به یاد تو میآورم و درخت صنوبر با قامت بلند و زیبا را میبینم.
هوش مصنوعی: چهرهی زیبا و درخشان خود را از من پنهان نکن و مانع نکن که تو را ببینم، زیرا چشم به عشق تو ناچار به دیدن توست.
هوش مصنوعی: از کلام او هیچ سخنی نگو، زیرا تاجی که بر سر دارد، هیچکس جز لبهایش این راز را نمیفهمد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دو زلف تو صنما عنبر و تو عطاری
به عنبر تو همی حاجب اوفتد ما را
مرا فراق تو دیوانه کرد و سرگردان
ز بهر ایزد دریاب مر مرا یارا
بمان بر تن من زلف عنبرینت که هست
[...]
اسیر شیشه کن آن جنیان دانا را
بریز خون دل آن خونیان صهبا را
ربودهاند کلاه هزار خسرو را
قبای لعل ببخشیده چهره ما را
به گاه جلوه چو طاووس عقلها برده
[...]
اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
فراغت از تو میسّر نمیشود ما را
تو را در آینه دیدن جمال طَلعت خویش
بیان کند که چه بودَست ناشکیبا را
بیا که وقت بهارست تا من و تو به هم
[...]
به سرنمی شود از روی شاهدان ما را
نشاط و خوش دلی و عشرت و تماشا را
غلام سیم برانم که وقت دل بردن
به لطف در سخن آرند سنگ خارا را
به راستی که قبا بستن و خرامیدن
[...]
زمانه حله نو بست روی صحرا را
کشید دل به چمن لعبتان رعنا را
هوای گل ز خوشی یاد می دهد، لیکن
چه سود چون تو فرامش نمی شوی ما را
ز سرو بستان چندین چه می پرد بلبل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.