برخیز و بزدای از دلم، ساقی غم ایام را
منشین که گردون خون کند، در گردش آور جام را
از یاسمن ای سیمتن، نازک ترت باشد بدن
حیف است اندر پیرهن، پنهان کنی اندام را
زهر و شکر توأم بهم، در کام ما ریز از کرم
یعنی روادار ای صنم، زآن لب به ما دشنام را
زلف و رخت روز است و شب، باور نداری ای عجب
آیینه ای بنما طلب، در صبح بنگر شام را
ای سرو قد مه جبین، زلف و رخت کفر است و دین
این طرفه یک جا جمع بین، هم کفر و هم اسلام را
تا زلف افشاندی به رو، ای سرو قد مشک مو
صبر و قرار از ما مجو، وز دل مخواه آرام را
با عجز برگو افسرا، با سنگدل صیاد ما
کاندر قفس کشتن چرا، مرغ اسیر دام را؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از ساقی میخواهد که غمها و اندوههای زندگی را از دلش برهاند. او به زیبایی و جذابیت معشوقهاش اشاره میکند و حسرت میخورد که چنین پیکری در لباس پنهان شده است. شاعر از او میخواهد که زهر و شکر را با هم به کام او بریزد و به دلِ عاشق دشنام ندهد. او به تضاد و کشمکش میان عشق و دین، روز و شب، و زیبایی و زشتی اشاره میکند و این دوگانگی را در معشوق به تصویر میکشد. شاعر سپس از معشوق میخواهد که زلفهایش را بیافشاند و صبر و آرامش را از او نخواهد، چرا که دلش به عشق او آشفته است. در نهایت، به افسری که سنگدل است میگوید که چرا مرغ اسیر را در قفسی که ساخته، میکشد.
هوش مصنوعی: ساقی، بلند شو و غم روزگار را از دلم دور کن. نگذار که دنیا مرا غمگین کند و بیا جام را بچرخان.
هوش مصنوعی: بدن تو از گل یاسمن نرمتر است و حیف است که آن را در زیر لباس پنهان کنی.
هوش مصنوعی: ای محبوب من، لطف و بزرگواری کن و زهر و شیرینی را همزمان به کام ما بریز. یعنی از تو انتظار دارم که با لبهای زیبا و شیرین خود، به ما محبت کنی و از دشنام و توهین بپرهیزی.
هوش مصنوعی: موها و چهرهات روز و شب را نشان میدهد، تعجب میکنم اگر باور نداری. به آیینه نگاه کن و از صبح، شب را مشاهده کن.
هوش مصنوعی: ای سرو با قامت زیبا و چهره ماه مانند، مو و چهرهات به قدری جذاب است که هم زیبایی و هم زشتی را در خود دارد؛ به طور شگفتانگیزی هر دو را در کنار هم جمع کردهای، هم ویژگیهای کفر و هم صفات ایمان.
هوش مصنوعی: ای سرو زیبای با موهای مشکی، وقتی زلفهای تو را به جلو افشاندی، دیگر از ما صبر و آرامش نخواهی دید و دل ما نیز نخواهد خواست که آرامش پیدا کند.
هوش مصنوعی: با ناتوانی از تو خواهش میکنم، ای سرددل، چرا باید مرغی که در دام تو افتاده را در قفس بکشی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را
یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را
یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد
ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را
هم تازهرویم هم خجل هم شادمان هم تنگدل
[...]
ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را
وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را
می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بیخبر
چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را
کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده
[...]
بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را
بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را
یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو
رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را
خواهم که خون خود چومی در گردن جامت کنم
[...]
ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را
وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را
چون بندگان خاص را امشب بمجلس خوانده ئی
در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را
خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته
[...]
کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را
بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را
پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی
لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را
ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.