گفتم قرین به روحی و با جان مقابلی
وه، وه که نیست قابل وزین بیش قابلی
مهرت مرا نمود بدل جای و ای عجب
این مهر بین که جسته چنین مهر منزلی
کشتیم تخم مهر و بجز دانه های اشک
ما را نماند هیچ از آن کشته حاصلی
خواهی که رنجه گر نکند پنجه ای دلت
مپسند تا که رنجه کند پنجه ات دلی
افسر که هجر روی تواش سهل می نمود
دی گفت زاین بتر به جهان نیست مشکلی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه و درد جدایی میپردازد. شاعر از رابطهای صحبت میکند که از آن چیزی جز اشک و حسرت برایش نمانده است. او به تأثیر مهر و محبت روی جان و روحش اشاره میکند و میگوید که این عشق باعث شده تا دچار رنج و عذاب شود. همچنین، در نهایت اشاره میکند که دردناکتر از جدایی، هیچ مشکلی در دنیا وجود ندارد. در کل، شعر احساس عشق، غم و جدایی را با زبانی زیبا و شاعرانه منتقل میکند.
هوش مصنوعی: گفتم که تو همنفس و همجان من هستی، اما افسوس که هیچکس نمیتواند به اندازه تو ارزشمند باشد.
هوش مصنوعی: عشق و محبتی که در دل من به وجود آوردی، سبب تغییر احوالم شد. چه شگفتانگیز است که این احساس عمیق، در این مکان خاص به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: ما عشق و محبت را در دل کشتیم، اما تنها چیزی که از آن به یادگار ماند، اشکهای ما بوده است و هیچ حاصل دیگری نداشتهایم.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی که کسی تو را آزار ندهد، نگذار قلبت چیزی را نپسندد؛ زیرا اگر پسندی در دل داشته باشی، ممکن است همان چیز باعث آزار تو شود.
هوش مصنوعی: افسر که از دوری تو احساس راحتی میکرد، حالا اعتراف میکند که هیچ مشکلی در دنیا بدتر از این نیست.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
خواندم حکایتی ز کتابی که جمع کرد
اندر حکایت خلفا زید باهلی
گفتا که داد مامون یک شب دو بدره زر
بر نغمت سحاق براهیم موصلی
کس کرد و باز خواست دگر روز بدرهها
[...]
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلی
خورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
بزدای دل، ز رنگ زمانه که روزگار
بس شام را سیه کند و صبح صیقلی
بازم رهان که بر دلم انده موکّلست
[...]
هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
[...]
فرتوت عشق را نگریزد ز بی دلی
ای یار بد مگوی تو باری که عاقلی
عیبت نمی کنم که ز مبدای کن فکان
دانسته ام که در چه مقامات مشکلی
غیر تو هیچ نیست حجابی که بگذری
[...]
از چهره لاله سازی و از زلف سنبلی
تا از خجالت تو نروید دگر گلی
عاقل به آفتاب نکردی دگر نگاه
گر در رخ تو نیک بکردی تاملی
تو خوش نشسته فارغ و اصحاب شوق را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.