گنجور

 
افسر کرمانی

مرا امروز کاخ از بوستان به

ز رنگ لاله، روی دوستان به

طبیبا، چاره و درمان نخواهم

که درد او به جانم جاودان به

مرا زخم جگر مرهم نشاید،

که آن را تیر این ابرو کمان به

تنم از شوق تیرش، استخوان شد

که این پیکان مرا در استخوان به

به حکم آن که دلبر سر گران است

سبک ساقی مرا رطل گران به

دهم جان و نیازارم دلش را

که از هر سود، ما را این زیان به

پناه افسر از آن هفت اقلیم

همانا گوشه دارالامان به

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
باباطاهر

غم عشقت ز گنج رایگان به

وصال تو ز عمر جاودان به

کفی از خاک کویت در حقیقت

خدا دونه که از ملک جهان به

حافظ

وصال او ز عمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

که راز دوست از دشمن نهان به

به داغ بندگی مردن بر این در

[...]

نظام قاری

وصال او زعمر جاودان به

خداوندا مرا آن ده که آن به

خزو دیبا زباغ و بوستان به

نخ و کمخا زراغ و گلستان به

بر آن سنجاب صوف سبز صدبار

[...]

سلیمی جرونی

که هر چیزی که هست اندر جهان به

بود کم گفتنش بسیار از آن به

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه