گنجور

 
افسر کرمانی

خلاف تلخ‌کامی‌های دیرین

بیا، بوسی بده ای جانِ شیرین

کرم کن، تا بیفزاید به دولت

تو شاه حسن و من درویش مسکین

زنخدانی که دارد، بارک الله

ندارد این لطافت سیب سیمن

کجا عنبر، چون آن زلف شبه گون

کجا مرجان، چو آن لعل می آگین

ملک باشد لطیف، اما نه چندان

پری باشد نکو، اما نه چندین

به شعر افسر و زیبایی او،

ملک‌ها، در فلک‌ها، برده تحسین

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
دقیقی

نگه کن آب و یخ در آبگینه

فروزان هر سه همچون شمع روشن

گدازیده یکی دو تا فسرده

بیک لون این سه گوهر بین ملون

ناصرخسرو

غریبی می چه خواهد یارب از من؟

که با من روز و شب بسته است دامن

غریبی دوستی با من گرفته‌است

مرا از دوستی گشته‌است دشمن

ز دشمن رست هر کو جست لیکن

[...]

منوچهری

شبی گیسو فروهشته به دامن

پلاسین معجر و قیرینه گرزن

بکردار زنی زنگی که هرشب

بزاید کودکی بلغاری آن زن

کنون شویش بمرد و گشت فرتوت

[...]

قطران تبریزی

ز مویش خانه گردد سنبلستان

ز رویش بوستان گردد شبستان

چو مشگین زلف پیش باد دارد

شود زو باغ و بستان سنبلستان

سپاه مهر او بر من بتازد

[...]

مشاهدهٔ ۱۴ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه