گنجور

 
افسر کرمانی

ای بوستان لاله رویت بهار من

بندد نگار از تو بهار ای نگار من

بر من خزان بهشت ز اردیبهشت شد

تا صفحه نگار تو آمد بهار من

دارم دلی مشوش و آشفته چون نسیم

تا زلف بی قرار تو آمد قرار من

این مار دوش توست، چو ضحاک تازیان،

آخر دمار می کشد از روزگار من

داند که نیست جز شکن زلف پرخمت

گر بگذرد نسیم صبا، بر دیار من

دیگر مباد چین و تتاری به روزگار

با تار چین زلف تو، چین و تتار من

هندوی زلف تیره دلت، کرده از فسون،

همرنگ خویش، بخت من و روزگار من

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ناصرخسرو

تا کی کنی گله که نه خوب است کار من

وز تیر ماه تیره‌تر آمد بهار من؟

چون بنگری که شست بدادی به طمع شش

نوحه کنی که وای گل و وای خار من

چون من ز بهر مال دهم روزگار خویش

[...]

مسعود سعد سلمان

ای خوشدل ای عزیز گرانمایه یار من

ای نیکخواه یار من و دوستدار من

رفتی و هیچ گونه نیابی ز غم قرار

با خویشتن ببردی مانا قرار من

مهجورم و به روز فراق تو جفت من

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
امیر معزی

بربود روزگار تو را از کنار من

وز تن ببرد داغ فراقت قرار من

جفت دگر کسی و غمان تو جفت من

یار دگر کسی و فراق تو یار من

تو شادمانه جای دگر بر مراد خویش

[...]

وطواط

تا پسندی ز من سر زلف ، ای نگار من

شوریده گشت چون سر زلف تو کار من

بر عارض تو زلف تو گشتست بی قرار

زان بی قرار زلف ربودی قرار من

تو جفت دیگری شدی و درد جفت من

[...]

انوری

ای باد صبحدم خبری ده ز یار من

کز هجر او شدست پژولیده کار من

او بود غمگسار من اندر همه جهان

او رفت و نیست جز غم او غمگسار من

بی‌کار نیستم که مرا عشق اوست کار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه