گنجور

 
افسر کرمانی

ما که از صهبای جام عشق تو مستیم

بر سر بازار نام و ننگ نشستیم

تا تو ببینی و باز زخم نو آری،

پاره دل را نهاده بر کف دستیم

عمر دگر کو، که ما ز عقده آن زلف،

رشته عمری که داشتیم گسستیم

تا نکند باز پاره حلقه زنجیر

این دل دیوانه را به زلف تو بستیم

تا چه کند بخت حالیا، که در این شهر

عاشق و بدنام و رند و باده پرستیم

در هوس جام باده لب خوبان،

بی می و ساقی خراب و بی خود و مستیم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سعدی

ما در خلوت به روی خلق ببستیم

از همه بازآمدیم و با تو نشستیم

هر چه نه پیوند یار بود بریدیم

وآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم

مردم هشیار از این معامله دورند

[...]

اوحدی

بندهٔ عشقیم و سالهاست که هستیم

ورزش عشق تو کار ماست، که مستیم

بس بدویدیم در به در ز پی تو

چون که نشان تو یافتیم نشستیم

باز دل ما بزیر پای غم تو

[...]

آشفتهٔ شیرازی

ما ز ازل رند و مست و باده‌پرستیم

بر در میخانه الست بنشستیم

سبحه و زنار را کمند بریدیم

توبه و پیمانه را به هم بشکستیم

مغبچگان می به کف زمزمه گویند

[...]

فروغی بسطامی

ما دل خود را به دست شوق شکستیم

هر شکنش را به تار زلف تو بستیم

تا ننشیند به خاطر تو غباری

از سر جان خاستیم و با تو نشستیم

از پی پیوند حلقهٔ سر زلفت

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه