از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم
گر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم
آن نهان عشوه، که آوردی و بردی دل من
از تنم جان رود و آن نرود از یادم
رنج دل در طلب راحت جان دولت نیست
دولت آن است که من در طلبش جان دادم
هیچ کم می نکند زآتش و آب و دل و چشم
غم عشق تو، که چون خاک دهد بر بادم
تو چو شیرینی و پرویز هوس پیشه، رقیب
سینه ام کوه و غمت تیشه و من فرهادم
نهم از دایره خط عدم، پا آن سوی
دست جور تو گر این گونه کند بنیادم
افسر، از قید وجود و عدم آزاد شدم
تا به دام سر زلفین بتان افتادم
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه و دروننگر شاعر است. او از آزادی خود صحبت میکند و تأکید میکند که عشق و غم عشق باعث رنج و آتش دلش شده است. شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که دلش با یاد او به شدت درگیر است. در اینجا، آزادی و قید وجود و عدم به نوعی با هم در تضاد هستند و شاعر آزاد شدن از قیدها را در عشقش میبیند، اما در عین حال نمیتواند از عشق و آرزوهایش فرار کند. در نهایت، این ابیات نشاندهنده کشمکشهای درونی و عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوق و تأثیر آن بر زندگیاش است.
هوش مصنوعی: هرگز از نوا و آهنگ خود نمیکاهیم، چرا که نمیخواهم آزادیام از بین برود. حتی اگر در قفس گلشن باشم، باز هم در قفسی گرفتارم که صیاد مرا محاصره کرده است.
هوش مصنوعی: عشوه و زیبایی که تو با خود آوردی و دل مرا از تنم جدا کرد، باعث میشود که جانم برود، اما آن یاد تو هیچگاه از خاطرم نمیرود.
هوش مصنوعی: رنج و زحمت دل برای پیدا کردن آرامش واقعی، ارزشمند نیست. زیرا خوشبختی واقعی همان است که من برای به دست آوردن آن جانم را فدای آن کردهام.
هوش مصنوعی: عشق تو باعث میشود که حتی اگر در آتش یا زیر باران باشم، یا اگر دل و چشمم پر از غم باشد، هیچ چیزی از شدت احساسم کم نمیشود. این احساس، مانند خاکی است که در هوای تو روی سرم میریزد.
هوش مصنوعی: تو مانند شیرینی و پرویز به دنبال لذتها هستی، در حالی که رقیب من، غمت همچون یک کوه سنگین بر سینهام قرار دارد و من مانند فرهاد در تلاش برای رسیدن به تو هستم.
هوش مصنوعی: من از دایره عدم خارج میشوم، اما اگر تو به همین شکل با من رفتار کنی، بنیاد وجودم را از بین خواهی برد.
هوش مصنوعی: من از قید و بند وجود و عدم رها شدم و در دام زیبایی و جذابیت موهای بتی گرفتار شدم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.