گنجور

 
افسر کرمانی

از نوا کم نکنم، تا نکند آزادم

گر قفس گلشن و گلشن قفس صیادم

آن نهان عشوه، که آوردی و بردی دل من

از تنم جان رود و آن نرود از یادم

رنج دل در طلب راحت جان دولت نیست

دولت آن است که من در طلبش جان دادم

هیچ کم می نکند زآتش و آب و دل و چشم

غم عشق تو، که چون خاک دهد بر بادم

تو چو شیرینی و پرویز هوس پیشه، رقیب

سینه ام کوه و غمت تیشه و من فرهادم

نهم از دایره خط عدم، پا آن سوی

دست جور تو گر این گونه کند بنیادم

افسر، از قید وجود و عدم آزاد شدم

تا به دام سر زلفین بتان افتادم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم

کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم

سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق

لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم

پدر و مادر من بنده نبودند تو را

[...]

سعدی

من از آن روز که در بند توام آزادم

پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم

خرم آن روز که جان می‌رود اندر طلبت

[...]

همام تبریزی

نرسیده‌ست به گوش تو مگر فریادم

ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم

در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی

که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم

طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم

[...]

حکیم نزاری

به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم

تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم

بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در

لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم

دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از حکیم نزاری
اوحدی

ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم

خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟

پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من

تا غلام تو شدم زین دگران آزادم

چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه