گنجور

 
افسر کرمانی

بود بیمار چشم یار و جان من پرستارش

پرستاری که این باشد چه باشد حال بیمارش

نمی آرد کس این بیمار را تاب پرستاری

که با صد ناتوانی جان من آمد پرستارش

من آن مرغم که چشم باغبان از بهر پاس گل،

شررها می زند در آشیان هر روز صد بارش

بسی حیرانم از این باغ و از این سرو و از این گل

که آمد در نوا یکسان تذرو و بلبل و سارش

از آن ترسم که سوزد در گلستان ریشه گلبن

از این سان مرغ جانم گر شرر ریزد ز منقارش

دلم در گلشنت آن آتشین مرغ است خوش الحان

که چون پروانه سوزد بلبل از آزرم گفتارش

چنان پا می نهم از حسرت صیاد در صحرا

که چون مژگان برون آید ز چشمم ناوک خارش

چنان مرغ دلم در دام غم مستانه می‌نالد

که هر کو بشنود دیگر نخواهی دید هشیارش

دلی کز نوک تیر عشق مجروح است چون افسر

توان دانست حال زخم دل از چشم خونبارش

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

جهانداری که پیروزی است در تیغ جهاندارش

همه آفاق را روزی است از دست‌ گهربارش

همانا اخترِ سَعدست دیدار همایونش

که روز و روزگار ما همایون شد به دیدارش

به طلعت هست خورشیدی‌ که برگیتی همی تابد

[...]

ادیب صابر

ستم کردست بر جانم سر زلف ستمکارش

نبینم جز جفا شغلش ندانم جز جفا کارش

اگرچه با ستمکاران نیامیزند جان و دل

مرا آرام جان آمد سر زلف ستمکارش

نخرد کس بلای جان و زلفین بلا جویش

[...]

عراقی

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش

دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی

همه در بند آن باشد که گردد گرد رخسارش

چه خوش باشد دل آن لحظه! که در باغ جمال او

[...]

مولانا

چه دارد در دل آن خواجه که می‌تابد ز رخسارش

چه خوردست او که می‌پیچد دو نرگسدان خمارش

چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا

چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش

به کار خویش می‌رفتم به درویشی خود ناگه

[...]

حکیم نزاری

فکن ای بخت یک ره استخوانم زیرِ دیوارش

که غوغایِ سگان از حال من سازد خبردارش

به سینه داغِ بالایِ الف سوزم که پیشِ او

چو سر پیش افکنم بینم در آن آیینه رخ سارش

به عالم می فروشد هر دمم سودایِ زلفِ او

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه