گنجور

 
همام تبریزی

چشم مستانه تو آفت هشیاران است

فتنه و عربده او همه با یاران است

سر بوسیدن پای تو نه تنها ماراست

این خیالی‌ست که اندر سر بسیاران است

عارضت هست بسی تازه‌تر از گل‌برگی

که بر او آمده در وقت سحر باران است

در شکن‌های سر زلف تو گردد دل من

وین چنین شب‌رویی شیوهٔ عیاران است

گر ز حال شب ما بی‌خبری معذوری

خفتد را کی خبر از حالت بیماران است

هر که بر کوی تو بگذشت چنان پندارد

که مگر بر گذرش رسته عطاران است

عجب از خواب تو می‌دارم شب تا به سحر

بر سر کوی تو فریاد گرفتاران است

گر گنه می‌شمری بندگی و مهر همام

کرم شاه نه از بهر گنه‌کاران است

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سلمان ساوجی

چشم سر مست خوشت، فتنه هشیاران است

هر که شد مست می عشق تو، هشیار، آن است

در خرابات خیال تو خرد را ره، نیست

یعنی او نیز هم از زمره هشیاران است

دلم از مصطبه عشق تو، بویی بشنید

[...]

ناصر بخارایی

تاق ابروی‌ تو منزلگه بیماران است

دام گیسوی تو مأوای گرفتاران است

چشم جادوی تو شد پیشرو عیاران

زلف هندوی تو سرحلقهٔ طراران است

روز و شب مار سر زلف تو در چشم من است

[...]

یغمای جندقی

باده ساغرت از خون دل یاران است

وای اغیار اگر این اجر وفاداران است

زلف در پای تو افتد به تظلم چپ و راست

بسکه در تاب زسودای گرفتاران است

نیست چشمت ز شبان غمم آگه آری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه