گنجور

 
همام تبریزی

شب دراز که مانند زلف یار من است

چو زلف یار به دست است، کار کار من است

ز روزگار همین یک دم است حاصل من

که کارساز دلم یارِ سازگار من است

نخواهم آخرِ این شب ولی چه شاید کرد

که کارها همه بیرون ز اختیار من است

چو صبح پرده‌دری می‌کند شکایت‌ها

همی‌کنم بر آن کس که غمگسار من است

میان فصل زمستان تو چون بهار منی

میان خانه گلستان و لاله‌زار من است

به هیچ رنگ ز دستش نمی‌توانم داد

ضرورت است که نقش خوشش به کار من است

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
حکیم نزاری

اگر عنایت غم نیستی که یار من است

که را غم من و اندوه بیشمار من است

غم تو یک نفس از من نمی شود غایب

هم اوست در همه عالم که یارغار من است

مرا نه یار و نه اغیار جز تو یاری نیست

[...]

امیرخسرو دهلوی

ز آنگهی که دل من به سوی یار من است

زهی دراز که شبهای انتظار من است

ز من نماند نشان و دلم به زلف تو ماند

به گوش داری، جانا، که یادگار من است

مگر تو خود کنی این لطف، ورنه می دانم

[...]

حزین لاهیجی

هزار رنگ گل داغ در کنار من است

جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟

ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی

کمینه سرکشی سرو پایدار من است

ز رشحهٔ قلمم زنده می شود دل و جان

[...]

میرزا حبیب خراسانی

شکسته زلف یکی ترک مست یار منست

که آرمیده چو جان سخت در کنار من است

بهر چه امر کند من باختیار ویم

بهر چه حکم کنم او باختیار من است

شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار

[...]

عارف قزوینی

مگر چسان نکنم گریه گریه کار من است

کسیکه باعث اینکار گشته یار من است

متاع گریه ببازار عشق رایج و اشک

برای آبرو و قدر و اعتبار من است

شده است کور ز دست دل جنایتکار

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه