شب دراز که مانند زلف یار من است
چو زلف یار به دست است، کار کار من است
ز روزگار همین یک دم است حاصل من
که کارساز دلم یارِ سازگار من است
نخواهم آخرِ این شب ولی چه شاید کرد
که کارها همه بیرون ز اختیار من است
چو صبح پردهدری میکند شکایتها
همیکنم بر آن کس که غمگسار من است
میان فصل زمستان تو چون بهار منی
میان خانه گلستان و لالهزار من است
به هیچ رنگ ز دستش نمیتوانم داد
ضرورت است که نقش خوشش به کار من است
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به تصویر کشیدن شب و احساسات شاعر نسبت به یار است. شاعر شب را با زلف یار خود مقایسه کرده و میگوید که شب طولانی، مانند زلف یار او، بر وی سایه افکنده و حال او را تحت تأثیر قرار داده است. او احساس میکند که در این لحظه، تنها همین دم از زندگیاش برایش ارزش دارد و یارش تنها کسی است که میتواند دلش را شاد کند. شاعر در عین ناامیدی از گذر زمان، برغمها و دردهایی که در دل دارد، با یار خود درد و دل میکند. همچنین، او به یاد بهار به عنوان نشانهای از شادابی در زمستان سرد اشاره میکند و میگوید که هیچ چیزی نمیتواند جای یارش را بگیرد، زیرا وجود او برایش ضرورت دارد.
هوش مصنوعی: شب به اندازهی طولانی است که شبیه زلفهای معشوق من میباشد. وقتی که زلفهای محبوبم در دست من است، این وضعیت به من مربوط میشود و کار من است.
هوش مصنوعی: تنها چیزی که من از زندگی به دست آوردهام، همین لحظه است و کسی که در دل من اثر میگذارد و مرا یاری میکند، همدلی است که با من سازگاری دارد.
هوش مصنوعی: نمیخواهم که این شب به پایان برسد، اما چه میتوان کرد وقتی که همه چیز از کنترل من خارج است؟
هوش مصنوعی: وقتی صبح میشود و پردهها کنار میروند، من مشکلات و شکایتهایم را با کسی در میان میگذارم که همیشه در کنارم و مونس من است.
هوش مصنوعی: در میان سرمای زمستان، تو به اندازه بهار برای من باارزش و دلنشینی، گویا در خانهام پر از گلها و لالهها هستی.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم این رنگها را از دستش بگیرم؛ نیاز است که تصویر زیبای او، در کار من وجود داشته باشد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اگر عنایت غم نیستی که یار من است
که را غم من و اندوه بیشمار من است
غم تو یک نفس از من نمی شود غایب
هم اوست در همه عالم که یارغار من است
مرا نه یار و نه اغیار جز تو یاری نیست
[...]
ز آنگهی که دل من به سوی یار من است
زهی دراز که شبهای انتظار من است
ز من نماند نشان و دلم به زلف تو ماند
به گوش داری، جانا، که یادگار من است
مگر تو خود کنی این لطف، ورنه می دانم
[...]
هزار رنگ گل داغ در کنار من است
جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟
ز خاک سوختهٔ خویش، دامن افشانی
کمینه سرکشی سرو پایدار من است
ز رشحهٔ قلمم زنده می شود دل و جان
[...]
شکسته زلف یکی ترک مست یار منست
که آرمیده چو جان سخت در کنار من است
بهر چه امر کند من باختیار ویم
بهر چه حکم کنم او باختیار من است
شبی که دیرتر آیم بخانه از بازار
[...]
مگر چسان نکنم گریه گریه کار من است
کسیکه باعث اینکار گشته یار من است
متاع گریه ببازار عشق رایج و اشک
برای آبرو و قدر و اعتبار من است
شده است کور ز دست دل جنایتکار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.