گنجور

 
همام تبریزی

در رخت می‌نگرم صورت جان می‌بینم

آنچه دل می‌طلبد پیش تو آن می‌بینم

روح را چهرهٔ تو نور یقین می‌بخشد

عقل را پیش دهانت به گمان می‌بینم

در میان از دهنت بیشتر از نامی نیست

از وجودش سخن و خنده نشان می‌بینم

من از آن لب چو حدیثی به زبان می‌آرم

آب حیوان ز لب خویش چکان می‌بینم

وصف رویت نه به اندازه تقریر من است

که به صد مرتبه زان سوی بیان می‌بینم

روی و بالای تو را هر که ببیند گوید

آفتابی‌ست که بر سرو روان می‌بینم

من و وصلت چه خیالیست که بر خاک درت

نقش پیشانی شاهان جهان می‌بینم

پای آهسته نه از خانه برون کان منزل

سر به سر پر دل صاحب‌نظران می‌بینم

فتنه روی تو تنها نه همام است آخر

عالمی را به جمالت نگران می‌بینم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عمعق بخاری

سیرم از خوان سیه‌کاسه گردون، هرچند

قرص مِهر و مَهَم آرایش خوان می‌بینم

آنچنان خسته‌ام از دست خسیسان کامروز

مرهم از خستن شمشیر و سنان می‌بینم

حکیم نزاری

منم آخر که چنین بی تو جهان می بینم

نه خیال است همانا که چنان می بینم

هرچه در آینه ی رغبت دل می نگرم

نقش سودای تو بر صورت جان می بینم

تو مپندار که آن روی ز چشمم برود

[...]

شمس مغربی

معنی حسن تو در صورت جان میبینم

عکس رخسار تو در جام جهان میبینم

دفتر حسن بتان را بنظر می دارم

از تو در هر ورقی نام و نشان میبینم

غمزه ایت را چو نظر میکنم از هر نظری

[...]

اسیری لاهیجی

من که خورشید جمال تو عیان می بینم

عکس روی تو ز مرآت جهان می بینم

منم آن رند که دایم ز خرابات جهان

شاهد حسن ترا جلوه کنان می بینم

مهر ذاتت که ز نورش دو جهان پیدا شد

[...]

اقبال لاهوری

من درین خاک کهن گوهر جان می‌بینم

چشم هر ذره چو اَنجُم نگران می‌بینم

دانه‌ای را که به آغوش زمین است هنوز

شاخ در شاخ و برومند و جوان می‌بینم

کوه را مثل پر کاه سبک می‌یابم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه