گنجور

حاشیه‌ها

سینا در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷:

در بیت هشتم کلمه "با" جا افتاده است.
سر جنگ است تو را با همه عشاق مگر

باهر در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۴ - در ترشیح اصل این شجره به رشحه توحید و توشیح صدر این مخدره به وشاح تحمید و فی مناجات:

ابیات جا افتاده :
"گفتمش یار تو ای فرزانه،
با تو همواره بُوَد هم خانه،
به مُراد تو بُود کارگزار
سازگار تو بُود در همه کار"

مدبر در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۹:۲۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱۱:

برای دولت تدبیر و امید خوبه

سامان عین در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۳:

اگر فرض کنیم راه دین راه یقین هست؛ گروهی در حال تفکر در راه یقین هستن (نگاه فقیهانه دارند به راه. چند فرض کلی رو به یقین گرفتن و از روی اونا احکام دیگه رو توسعه میدن و همچنین در حال اثبات و عرفان زوایای راه هستن. یه جورایی انگار دید منجمانه به دین دارن). گروهی در راه یقین به شک افتاده‌اند که اصلاً شاید راه رو اشتباهی اومدن (نگاه فیلسوفانه دارند به چیزی که پایه و اساسش یقینه).
ولی با اینکه نظرات دوستان رو هم خوندم معنی دو مصرع آخر همچنان برایم گنگ هست.
ممکنه ترس شاعر از این باشه که ممکنه راه دیگه‌ای هم هست و خودش ازش خبر نداره. یا خودش خبر داره اون راه چیه و میگه این دو راه غلطه. یا اینکه یه جور نفی صورت مسأله می‌کنه که انگار میدونه از این دو راه رو یکیش درسته (شبیه گل یا پوچه و بالاخره یکی از این دو گروه راه درست رو دارن طی میکنه) ولی تمایل نداره هیچکدوم رو انتخاب کنه.
بنظرم بیشتر از دو مصرع اول، دو مصرع آخر چالش برانگیزه
و اگه بخام نظرمو بگم، اینه که به نظر میرسه شاعر بخاد بگه راه دین رو باید عاشقانه طی کرد؛ نه عارفانه و نه با دو دلی. هیچ شناخت و همچنین هیچ جای شکی وجود نداره.

مینو در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

با سپاس فراوان آقای فرهاد عزیز برای معنی و تفصیر

الف رسته در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۰۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:

آیا اسکندر رومی همان اسکندر مقدونی است؟
آیا ذوالقرنین که در فران آمده است همان اسکندر مقدونیست؟
آیا همین حکایت گلستان با افسانه‌های خونریزی و ویرانگری های اسکندر مقدونی همخوانی دارد؟
آیا اسکندر گُجستگ که در منابع پهلوی آمده است همان اسکندر رومی است؟
در کشورهای غربی به مولانا جلاالدین بلخی می‌گویند «رومی» . در تمام ترجمه های انگلیسی اشعار مولوی اسم او به سادگی رومی است Rumi
چرا مولوی رومی شد؟
برخی محققان می‌گویند که روم کشوری بوده است تاریخی که نام دریاچهٔ ارومیه باقی ماندهٔ آن نام است.
در زمان مولوی هم که هنوز کشوری به نام عثمانی پدید نیامده بود آن منطقه را روم می نامیدند که بسیاری از منابع تاریخی این موضوع را تائید می‌کنند.
چند تن از پژوهشگران ایرانی، ماجرای حمله ی الکساندر مقدونی به ایران را به چالش کشیده اند. پژوهشگرانی چون :
امیر مهدی بدیع در کتاب یونانیان و بربره، اصلان غفاری: در کتاب «قصه ی سکندر و دارا ، احمد حامی: در کتاب سفر جنگی اسکندر مقدونی به درون ایران و هندوستان بزرگترین دروغ تاریخ است، پوران فرخزاد در کتاب «کارنامه ی به دروغ».

سید مسعود نوری در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۵۹ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است:

درنگی در معنای عنوان این مقاله (در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است)
بالش: بالیدن، زکات موجب رشد و بالیدن و اضافه شدن مال است. تلمیح است به این آیه:
یَمْحَقُ اللَّـهُ الرِّبَا وَیُرْبِی الصَّدَقَاتِ ۗ وَاللَّـهُ لَا یُحِبُّ کُلَّ کَفَّارٍ أَثِیمٍ ﴿البقرة/276﴾
(خداوند، ربا را ناچیز می‌گرداند و صدقات را افزونی می‌دهد و هیچ کفران‌کننده گنهکار را دوست ندارد.)
مالش: یعنی دستمالی؛ اما معنای مجازی و رایج آن: تنبیه؛ مجازات. مثلا نظامی فرماید:
چنانت دهم مالش از تیغ تیز / که یا مرگ خواهی ز من یا گریز
پس زکات تنبیه کردن و تربیت کردن نفس است که عادتا بخیل است. (سگال: اندیشه/ سگالنده: اندیشنده)

سید مسعود نوری در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » تحفة‌الاحرار » بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است:

عزیزی معنای ابیات 6 تا 10 را پرسیده است. در پاسخ می‌توان نوشت: همان‌گونه که از عنوان این بخش آشکار است ابیات مربوط هستند به زکات.
نکته اصلی و راز زکات آن است که «ثروت» در گردش باشد، نه اینکه نزد عده‌ای ذخیره شود. شاید اشاره و تلمیحی باشد به آیه 7 سوره حشر:
مَّا أَفَاءَ اللَّـهُ عَلَیٰ رَسُولِهِ مِنْ أَهْلِ الْقُرَیٰ فَلِلَّـهِ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِی الْقُرْبَیٰ وَالْیَتَامَیٰ وَالْمَسَاکِینِ وَابْنِ السَّبِیلِ کَیْ لَا یَکُونَ دُولَةً بَیْنَ الْأَغْنِیَاءِ منکم ... «آن غنیمتی که خدا از مردم قریه‌ها نصیب پیامبرش کرده است از آن خداست و پیامبر و خویشاوندان و یتیمان و مسکینان و مسافران در راه مانده، تا میان توانگران‌تان دست به دست نشود.»
پس این دو بیت را می‌توان چنین معنا کرد:
گردش از آن ساخت که گردان بود
کف بکف از راه نوردان بود
نی که به دستت ز خلاف کرم
ناخنی از سیم شود هر درم
از جهت خداوند به گردش اموال (از طریق زکات) حکم داد که ثروت گردان (اسم فاعل، مثل روان و دوان و چرخان/ یعنی گردش کننده) باشد. میان راه‌نوردان (سالکان، پیروان شریعت) کف به کف، دست به دست شود.
بیت دوم: نه آنکه بر خلاف کرم و بخشندگی، در دستان تو مانند ناخن دستت ثابت بماند. و هر درم (=درهم) در دست تو مانند ناخی از سیم (= نقره) شود؛ درهمی که به دست تو می‌رسد مانند جزیی از وجودت و بدنت شود.
بیت سوم:
تاش جدا کم کنی از مشت خویش
بر صفت ناخن از انگشت خویش
تا در نتیجه (آن پندار و رفتار) آن درهم را از مشت خویش رها نکنی، یا کم رهایش کنی؛ همان‌طور که ناخن انگشت خویش را به ندرت از خویش جدا می‌کنی.
بیت چهارم:
ناخن سیمت که به کف حاصل است
ناخنه ٔ دیده ٔ جان و دل است
واژه مهم در این بیت و بیت بعدی «ناخنه»[خ ُ ن َ/ ن ِ] است. دهخدا به نقل از «مهذب الاسماء» نوشته «ناخنه» مرضی است از امراض چشم و آن گوشتی باشد که در گوشه ٔچشم بهم می‌رسد و بتدریج تمام چشم را می‌گیرد.
پس معنای بیت این است: سیم (نقره‌‌ای) را که مانند ناخن در دست گرفته‌ای (و گویی بخشی از بدن تو شده است و آن به زکات و صدقه نمی‌دهی) موجب بیماری چشم بصیرت (دیده ٔ جان و دل) می‌شود.
بیت پنجم توصیه به درمان است:
ناخنه از دیده ٔ دل بر تراش
ور نه به ناخن دل خود می‌خراش
ناخنه، آن بیماری که باعث بسته شدن چشم و نابینایی می‌شود را از چشم بصیرت خویش دور کن؛ یعنی با زکات و دل کندن از مال دنیا، اجازه ده چشمان معرفت تو گشوده بماند؛ در غیر این صورت با ناخن، دل و جان خود را بخراش.
دل و درون کسی (اینجا، خود) را خراشیدن یعنی آزردن و صدمه زدن. مثلا سعدی در گلستان فرماید:
تا توانی درون کس مخراش
کاندرین راه خارها باشد.
خلاصه معنای بیت آن است اگر زکات ندهی و با بخل چشمان بصیرت خویش را نابینا کنی، مانند آن است که به جان و دل خویش صدمه می‌زنی.
آخرین ابیات این مقاله/ بخش در تحفة الاحرار معنایی را که عرض شد تقویت می‌کند:
تفرقه کن جمع درم‌های خویش
سینه تهی کن ز الم‌های خویش
داغ جداییش که اینجا کشی
بهتر ازان داغ که فردا کشی
حیف بود کز پی فرزند و زن
داغ نهی این همه بر خویشتن
ضامن رزق همه شد کردگار
کار خدا را به خدا واگذار

آرش در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

ببخشید دوستان یک اشتباه تایپی در نوشتار داشتم که
آن را اصلاح می کنم :
چرا "یک پیکرند" به " یک دیگرند" دگرگون شده ؟
در لینک زیر خیلی درست و منطقی توضیح داده که چرا چنین شده است :
پیوند به وبگاه بیرونی

آرش در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۳۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

با درود فراوان به همه دوستان
در برخی از دیدگاه های دوستان گرامی به این نکته اشاره شده که "عضو" در بیت نخستین به معنی "اندام" نیست بلکه به معنی دیگری است . من پرسشی از این دوستان دارم که در بیت دوم (چو عضوی بدرد آورد روزگار/ دگر عضو ها را نماند قرار) , "عضو "به چه معنی به کار رفته است؟ آیا جز این است که "عضو" به معنی "اندام " به کار رفته است؟ پس آیا به کار بردن " بنی آدم اعضای یک پیکرند" به جای " بنی آدم اعضای یکدیگرند" درست تر نیست؟
دقت کنید که ما وقتی سرد درد , گوش درد, چشم درد , دندان درد و ... میگیریم , آیا جز این است که در تمامی اعضای بدن یک بیقراری صورت می گیرد که "عضو دچار ناراحتی شده" از ناراحتی رهایی یابد؟
اما چرا "یک پیکرند" به " یک دیگرند" دگرگرون شده ؟ در لینک زیر خیلی درست و منطقی توضیح داده که چرا چنین شده است :
پیوند به وبگاه بیرونی
*******************************
"یکدیگرند"یا "یک پیکرند"؟
همه ی ما با این بیت سعدی آشنا هستیم و غالبا آن را این طور می نویسیم و می خوانیم:
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
ولی شادروان استاد سعید نفیسی معتقد است که صحیح این بیت چنین است:
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
وی دو دلیل برای نظر خود اقامه می کند:
1.در زمان سعدی یک نوع خط رواج داشته که همه ی مردم با آن می نوشتند و به آن "خط تعلیق"می
گفتند.در خط تعلیق معمول بوده است که برای تند نوشتن گاهی بعضی حروف را که باید جدا بنویسند
به هم می چسباندند.مثل خط شکسته ی امروز.از آن جمله در کلمه "یکدیگر""دال"را به "یا"می چسباندند و "پیکر"و"دیگر"را مثل هم می نوشتند.همین بلا به مرور زمان بر سر شعر سعدی هم آمده و کم کم "یک پیکرند"به "یکدیگرند"تبدیل شده است.
2.حال از نظر معنا هم که نگاه کنیم. شاعر بزرگی چون سعدی نمی گوید:"بنی آدم اعضای یکدیگرند."
مخصوصا جایی که پس از آن می گوید:
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
شک نیست که عضو یعنی اجزای یک پیکر و یک بدن.وانگهی تصور کنید که اگر "اعضای یکدیگرند"بخوانیم
چه قدر مضحک می شود.نتیجه این می شود که "من سر شما هستم و شما مثلا دست من هستید."
مرد بزرگی مثل سعدی هرگز این طور حرف نمی زند.
****** از کتاب ریاضی دلاویز در ادب گهرریز ـ احمد شرف الدین******
*************
همچنین بانو مهشید مشیری نیز درست این بیت را
بنی آدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند می داند
و می نویسد:
".......و اما ضبط «اعضای یکدیگر» – به جای «اعضای یک پیکر» – شاید ناشی از بی دقتی، دخل و تصرف و احیانا بی اطلاعی و بیسوادی وراقان و کاتبان باشد که در طول زمان گریبانگیر بسیاری از متون فارسی شده است.
دیگرممکن است نوع خط باشد. مثلا در زمان سعدی «تعلیق» رایج بوده که خطی است درهم پیچیده و تودرتو و بدون کسره و فتحه و ضمه. در خط تعلیق، کلمات به هم می چسبیدند. و چون قلم اندر نوشتن می شتافت، از کاغذ کمتر جدا می شد و در تندنویسی موثر بود. مثلا در نوشتنِ «دیگر» دال را به ی می چسباندند که ممکن بود شییه «پیکر» شود، و به همین سیاق «یک پیکرند» به صورت «یکدیگرند» نوشته شود و ما را در خواندن پیام سعدی، دچار ابهام و سر در گمی کند، که کرده است "

م. طاهر در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۹:

یا لطیف
"دردمندان تمنای مداوات آیند" نادرست است
نگارش درست: دردمندان به تمنای مداوات آیند
م. طاهر

درویش علی ادریساوی در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵:

حقیقتاً خموشِ بلخی بعد از دیدار با شمس تبریزی دیگر ازین جهان نبود. ایشان به راستی راه را به مدد «شاه هو» به پارسی اندیشان نشان داده اند. در غزلِ پیشرو مخاطبِ مولوی، آنان هستند که دِل به دریا زده اند. امّا در حال غرق شدند. آخر این عشّاقِ درمانده، بوی اوی را از پیر خود چشیده اند. امّا آن پیر هرچه که باشد اصلاً گویی که چکیده نیکی باشد لیکن بازهم رفتنی ست. و رفتنی نسیان می شود. و افسانه ها جایش را می گیرند. اساس، یزدان پاک است. اوی است که هرچه بنوشیش فزونی می یابد. شراب زمینی آخرش خونریزی می آورد. خواه از اندرون وَ خواه از دیگران. لاکن با شرابِ اوی، دریا می شوی. باد می شوی. خورشید و مهر می شوی. ولی برای خورشید شدن بباید که دایم در آتش باشیم. ازین رو شاهزاده جهان پریشان مولانا می گوید، اگر آن میی که خوردی...؛
ـ برای واکاوی این بیت ابتدا به واژه مِی می پردازیم. مِی درینجا چندین وجه دارد که ما نیز به مدد از جان افزایِ جان گیراین واژه را عرفان می گُماریم. درین جهان از برای هر انسانی یک اندیشه وجود دارد. هرگاه که به اَس آن اندیشه پرداخته شود عرفانی آغاز می شود. به عبارت دیگر با عرفان می شود شاخ و برگهای هر اندیشه ای را هَرس کرد. ازین جهت هر مکتب و مرامی عرفانِ خاصِ خود را دارد. و چون جمله اندیشه ها، برای شناخت اوی ترسیم شده اند، معمولاً نقاط مشترک بسیاری بینشان وجود دارد. ازین رو حتی شیطان پرستان نیز نیایش و عبادت را در قوانینِ مکتبشان گنجانده اند. فقط، یکی الله می پرستد و دیگری لات و پارسی، اهورا مزدا. مهم این بوده و هست، که دلیلِ پرستش یَهوه و یا بودا چیست؟ اگر هدف رسیدن و رها شدن در آن نام باشد، کار راست شده است. چون اویِ خالق، مهرورزی را نشر می دهد. ولی اگر مقصود از پرستش هر نامی رسیدن به امکانات و مخلوقات دیگر باشد آن نام هرچه که باشد، در تضاد با حضرت هوست. و پرستش کننده آن نام، مشرکی بیش نیست. چون آن نام و آن میل، با ادغامِ شان حجابی می شوند در مقابلِ عارف و خالقش.
آنچِ تا بدینجا رفت جایگاهش انسانیّت بود. امّا برای عبورِ ازین مقام و پیوستن به پارسیان و طَرقیان کار روندی دیگر می گیرد. زیرا بجز «شاه هو» هیچ موجودیتِ دیگری در جمله هست و نیست ابدیّت ندارد. پس دریا زدگان نهایتاً در شاخ و برگِ مکاتبِ شان غرق می شوند. همانطور که تاکنون فوج فوج از آدمیانِ مستغرق، خاکِ همان کوزه شهیر خیّام شده اند. حال بباید که بدانیم! حضرت هو، شاخ و برگی ندارد. برای شدن در اوی نباید به دنبال مکانهای مقدّس بود. اوی در همه جا موجود است. پس جای جای زمین تقدّس دارد. ازین رو آدمی در هر مکانی و در هر زمانی می تواند اوی را شراب وار بنوشد. این شراب تنها بویش، میگُسارانِ قهّار را بازیچه جامِ خویش می سازد. آخر خالقِ حقّ، هم شراب است و هم ساقی. از اوی که نوشی حیرانی و دانایی. هوشیاری و مخموری. مستی امّا پیشگویی. هیچی ولی در ابتدایِ هر پایانی. پس اینک رستخیزِ رفته و نرفته ات را چشیده ای. چون بوی آن شراب آدمی را مسخ خویش می سازد.
اکنون زمان بیان اولین سلام است به ساقی. تا اوی گویدت، نوش!

بهرام مهدویان در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - در مدح اتسز خوارزمشاه:

طبق نسخه نفیسی شعر کامل نیست

بهرام مهدویان در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ وطواط » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - در مدح اتسز خوارزمشاه:

شعر کامل نیست

دکتر محمد ادیب نیا در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

گفتنی است که این رندانه گویی و ایهام گرایی ریشه در افکار باطنی عرفان شیعی دارد.
لذا اخلاق عرفانی و مناجات عاشقانه همراه با شور و شیدایی در بسیاری از اشعار جناب حافظ شیراز، لسان الغیب موج می زند.
می و شراب و باده در اشعار حافظ کناییه از روشنگری و آگاهی دارد، برخلاف می انگور که سکرآور است و حیف است که کسانی می حافظانه را با می خم انگوری اشتباه بگیرند، ساقی ولیّ خداوند است و حافظ از او می خواهد تا عمرش به دنیا باقیست و فرصت وصل دارد به سوی کمال رهنمونش شود و وی را از شراب آگاهی سیراب نماید ، به دیگران هم توصیه میکند اگر به دنبال لذت حقیقی از این مستی بی مثال هستید ترک خواب کنید، تا به بیداری دل و بیداری ذهن برسید بلکه از این شراب مست گردید.
بنابراین منظور این که در این شعر با توجه به مصرع « گر برگ عیش مطلبی ترک خواب کن»؛ که اشاره ی جناب حافظ همچون ابیات مختلف در سراسر دیوان به اقامه ی نماز شب و مناجات با خالق یکتا و خوردن می و می پرستی است و با توجه به اینکه بیت « زآن پیشتر که عالم فانی شود خراب ما را ز جام باده گلگون خراب کن» که مرحوم میرزا جواد آقای ملکی تبریزی از بزرگان و عرفا و مجذوبان و سوختگان درگاه حق تعالی در قنوت نماز و دعا و نیایش سحرگاهی میخواند میتوان به تمام و کمال به منظور جناب حافظ لسان الغیب پی برد.
نیز نسخه مرحوم انجوی شیرازی این بیت در این غزل قبل از بیت آخر آمده است؛
ایام گُل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقی به دور باده ی گلگون شتاب کن
بنابراین همه باید به پا خیزیم و عزم خود را جزم نماییم و بدین کار صواب یعنی باده پرستی(عاشقی و پارسایی آگاهانه) در بیداری و هوشیاری بپردازیم.
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
چرا که؛
آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
یا علی مدد، ای ساقی کوثر الهی... ادرکنی و اغثنی!!!

فـرود مَـهـنام در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

بیت:
خلق چو شیرند رها کرد شیر... طفل که او لوت کشیدن گرفت
معنای ساده‌ای ندارد و تعجب می‌کنم که جناب رضا قاسمی بر روی این بیت، آهنگ ساخته - در اوج- ولی از بیت زیبایی مثل:
عشق فروشید به عیبی مرا... سوخت دلش باز خریدن گرفت
غافل بوده

خاموش در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهی‌نامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ:

مهرناز:
نکاتی در رابطه با برنامه اخیر 759 خدمتتون ارائه میدهم
1.خدا دارای اخلاق خوش است هرچه که از ماخطا ببیند حتی گره ای به ابرو نمیاورد. هرچقدر که ما در طول روز جرم و خطا مرتکب میشویم باز هرلحظه که تصمیم بگیریم اجازه میدهد فضاگشایی کنیم وبه فضای بینهایت راه پیدا کنیم و با روی خوش او روبرو شویم. هیچگاه نشده که بعد از یک روز پر از جرم وخطا بما این اجازه را ندهد. او شکرفروش است و همیشه شکر برای فروختن بما دارد آن هم در ازای هم هویت شدگیهایی پست و بی ارزش که شناسایی میکنیم و به درگاه او میبریم. من هم امتدادخداهستم از جنس او هستم دارای صفات او هستم پس در برابر اشتباهات دیگران حق ندارم اخم کنم و بداخلاقی کنم و متوقع باشم که او این کار را نکند. من زندگی مشترکم را بخاطر خوی بد و بداخلاقی و دائما طلبکار و متوقع بودن از دست دادم. الان تازه میفهمم که چه رفتار بدی داشتم
2.خصوصیات کسی که درحضور است با برداشت از قصه خوارزمشاه و اسب و شخصیت عمادالملک:
بی طمع بودن و متوقع نبودن. یعنی از هیچ چیزی در بیرون زندگی نخواهد. رایض بودن یعنی ریاضت کشیدن پرهیز از هم هویت شدن و درد هشیارانه موقع از دست دادن هم هویت شدگیها. شب خیز بودن یعنی از خواب در شب ذهن بیدارشدن از غفلت و جهالت من ذهنی درامدن.بخشنده بودن و تنگ نظر نبودن به کوثر و فراوانی اعتماد داشتن و وصل بودن به بینهایت زندگی. فکرهای خلاق کردن در اثر اینکه درلحظه بسر ببرد و مقاومت و قضاوت صفر باشد همانطور که عمادالملک نه قضاوت میکرد و نه مقاومت ونه امرو نهی. دائم دنبال خدا بودن در جکم چوگان او مثل گوی دویدن. مرتب با زندگی موازی بودن و ثبات داشتن و عمق داشتن و ریشه دار بودن در لحظه. فضاگشابودن. و دفع ضرر از مردم کردن به این شکل که آنها را به واکنش وانداشتن و من ذهنی آنها را تحریک نکردن. پوشاننده بدی دیگران بودن مثل خدا حلیم و بردبارشدن. عیب ندیدن عین نجستن عیب نگفتن چراکه هرکس به اندازه کافی عیب در من ذهنی خودش دارد
3.وقتی با چیزی یا کسی هم هویت هستیم هم خودمان در خطریم هم آن چیز یا کس. باعث میشود برای آن چیز یا کس هم اتفاقات بدی بیفتد. وقتی چیزی را در مرکز خود میگذاریم
اگر مرکز خود را خالی کنیم به بقیه و به خودمان لطف کرده ایم و آسیب را کم میکنیم.
عقل منکر هیچگونه از نشانه نگذرد
بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان
4.وقتی فضاگشایی میکنیم دم خدایی یا آب حیات وارد دل ما میشود پس باید این دل برای ورود خدا و دم جانبخش او آب و جارو و پاکیزه کنیم خانه ای در شأن قدرتی برتر و نازنین آماده کنیم. این حالت حالت رضای ما و رضای خداست

خاموش در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

نکاتی در رابطه با غزل 44 شمس و برنامه اخیر 759 خدمتتون ارائه میدهم
1.خدا دارای اخلاق خوش است هرچه که از ماخطا ببیند حتی گره ای به ابرو نمیاورد. هرچقدر که ما در طول روز جرم و خطا مرتکب میشویم باز هرلحظه که تصمیم بگیریم اجازه میدهد فضاگشایی کنیم وبه فضای بینهایت راه پیدا کنیم و با روی خوش او روبرو شویم. هیچگاه نشده که بعد از یک روز پر از جرم وخطا بما این اجازه را ندهد. او شکرفروش است و همیشه شکر برای فروختن بما دارد آن هم در ازای هم هویتیهایی پست و بی ارزش که شناسایی میکنیم و به درگاه او میبریم. من هم امتدادخداهستم از جنس او هستم دارای صفات او هستم پس در برابر اشتباهات دیگران حق ندارم اخم کنم و بداخلاقی کنم و متوقع باشم که او این کار را نکند. من زندگی مشترکم را بخاطر خوی بد و بداخلاقی و دائما طلبکار و متوقع بودن از دست دادم. الان تازه میفهمم که چه رفتار بدی داشتم
2.خصوصیات کسی که درحضور است با برداشت از قصه خوارزمشاه و اسب و شخصیت عمادالملک:
بی طمع بودن و متوقع نبودن. یعنی از هیچ چیزی در بیرون زندگی نخواهد. رایض بودن یعنی ریاضت کشیدن پرهیز از هم هویت شدن و درد هشیارانه موقع از دست دادن هم هویتیها. شب خیز بودن یعنی از خواب در شب ذهن بیدارشدن از غفلت و جهالت من ذهنی درامدن.بخشنده بودن و تنگ نظر نبودن به کوثر و فراوانی اعتماد داشتن و وصل بودن به بینهایت زندگی. فکرهای خلاق کردن در اثر اینکه درلحظه بسر ببرد و مقاومت و قضاوت صفر باشد همانطور که عمادالملک نه قضاوت میکرد و نه مقاومت ونه امرو نهی. دائم دنبال خدا بودن در جکم چوگان او مثل گوی دویدن. مرتب با زندگی موازی بودن و ثبات داشتن و عمق داشتن و ریشه دار بودن در لحظه. فضاگشابودن. و دفع ضرر از مردم کردن به این شکل که آنها را به واکنش وانداشتن و من ذهنی آنها را تحریک نکردن. پوشاننده بدی دیگران بودن مثل خدا حلیم و بردبارشدن. عیب ندیدن عین نجستن عیب نگفتن چراکه هرکس به اندازه کافی عیب در من ذهنی خودش دارد
3.وقتی با چیزی یا کسی هم هویت هستیم هم خودمان در خطریم هم آن چیز یا کس. باعث میشود برای آن چیز یا کس هم اتفاقات بدی بیفتد. وقتی چیزی را در مرکز خود میگذاریم
اگر مرکز خود را خالی کنیم به بقیه و به خودمان لطف کرده ایم و آسیب را کم میکنیم.
عقل منکر هیچگونه از نشانه نگذرد
بی نشان رو بی نشان تا زخم ناید بر نشان
4.وقتی فضاگشایی میکنیم دم خدایی یا آب حیات وارد دل ما میشود پس باید این دل برای ورود خدا و دم جانبخش او آب و جارو و پاکیزه کنیم خانه ای در شأن قدرتی برتر و نازنین آماده کنیم. این حالت حالت رضای ما و رضای خداست

خاموش در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

برنامه 759 گنج حضور
در دو جهان لطیف و خوش همچو امیر ما کجا؟
ابروی او گره نشد گرچه که دید صد خطا
مولانا انسان را که از جنس هوشیاری هست خداییت است مورد خطاب قرار می دهد و می پرسد آیا در دو جهان در جهان فرم و بی فرمی می توانی باشنده ای بیابی که همچو امیر ما، خدای ما،همچون زندگی که ما را در آغوش گرفته لطیف و زیبا باشد؟مهربان و فضاگشا و بخشنده باشد و هزاران خاصیت خوب دیگر را داشته باشد؟
خداوندی که اگر هزاران جور خطا کردیم با هزاران چیز هم هویت شدیم ، او را از مرکزمان بیرون راندیم و چیزها باورها و دردها را در مرکزمان قرار دادیم هیچ اخم نکرد و خشمگین ‌نشد!!!
درست عکس ماست، ابروی ما با کوچک ترین تغییری که برخلاف میل ماست گره می شود، براستی که ما جهان فرم‌را چه بسیار تجربه کرده ایم، هیچ نیافتیم از همه چیز و همه کس خوشبختی و آرامش و عشق و هویت خواستیم، چه بسیار کمک خواستیم اما هیچ نیافتیم.
مولانا می گوید این جهان را امتحان کردی؟در آن جهان هم خبری نیست! اگر فکر می کنی بمیری به آن جهان روی بهتر از امیری که در همین لحظه هست، امیری نخواهی یافت. در همین لحظه هر چه بخواهی هزاران برکت و شادی و آرامش را می توانی از او دریافت کنی.
مولانا می گوید تو هم از جنس خدا هستی،خدایی که همیشه فضا گشاست، پذیراست،چرا که از جنس بینهایت است. حال این سوال پیش می آید این همه محدودیت و روا نداشتن و منقبض شدن ما از کجا می آید؟ این همه ستیزه و قضاوت کردن ها و ایراد گرفتن ها و قهر کردن های ما از کجاست؟ مگر ما از جنس خدا نیستیم؟!
همان دو خاصیت خداوند که بینهایت و ابدیت است جنس ما را تعیین نمی‌کند، اگر اینها شایسته خدا نیست در خور ما هم نیست.
پس باید رفته رفته شبیه اصل خود باشیم، از جنس بینهایت شویم، بینهایت وسعت، بینهایت ریشه داری و از جنس ابدیت شویم.
یعنی آگاه شویم از این لحظه ابدی و آگاه بمانیم، به گذشته و آینده نرویم، با فکرها نرویم، در این لحظه بمانیم.
مولانا می‌گوید وقتی به جنس اصلیت نزدیک تر می شوی، ساکت تر می شویم به نمی دانم می رسی به ادعاهایت خاتمه می دهی، دیگر خود را از خرد زندگی که هر لحظه باید در اثر فضاگشایی به فکر و عملت می ریزد محروم‌نمی کنی و هر لحظه فضاگشا هستی!

میلاد در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹۸:

مدیریت محترم چرا نام استاد محمدرضا لطفی در بین هنرمندانی ک این شعر را اجرا کرده اند دیده نمیشود؟؟

۱
۲۶۶۲
۲۶۶۳
۲۶۶۴
۲۶۶۵
۲۶۶۶
۵۷۲۳