گنجور

حاشیه‌ها

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

جهان و کار جهان جمله هیچ بر هیچ است.
این جهان فقط یک خواب است، ما بامرگ از خواب بیدار خواهیم شد.
از این رباط دودر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق معیشت چه سربلند و چه پست

بابک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷۵:

کسی نیرومند است که هستیش ، سرشار و لبریز دارد . اینست که مولوی میگوید که حاتم در اثر سخایش ، برغم آن‌که کافر بود ، رستگارشد، و نیاز به ایمان نداشت .

احمد آذرکمان ۰۴۹۰۳۰۰۶۶۹.a@gmail.com در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ رضی‌الدین آرتیمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

ما جان به مرگ بردیم از چنگ زندگانی . رضی الدین آرتیمانی
(1)
طرف هایِ عصر بود . باد می وزید . از آن بادها که بویِ برف می دهند . داشتم از دور به آغلی متروک نگاه می کردم .گاو و گوسفند همیشه مرا یاد کارتون «بچه های آلپ» می اندازد . من آن وقت ها عاشق «پِگینِ پیر» بودم . همان پیرمردی که در یک کلبه یِ جنگلی ، مدام چوب می تراشید و از آن ها مجسمه هایِ جورواجور می ساخت . من همیشه فکر می کردم «پگینِ پیر» باید همان معشوقه ی «خانمِ هاویشام» در کارتون «آرزوهای بزرگ» باشد ...
باد ، جیرجیرِ درِ آغل را در آورده بود . در آغل لَق می زد . درِ آغل را تا آخر باز کردم . پیرزنی روی کاه هایِ کم پشت و کهنه دراز کشیده بود و مدام به یک ساعتِ بی عقربه می خندید . پیرزن موهای سفیدش را از دو طرف بافته بود . مرا که دید بلند شد، جلو آمد و نشست روبه رویِ من و شروع کرد به آرایشِ خودش . اول از لب و بعد سُرمه و سرخیِ گونه ... پیرزن دوباره بلند شد . هیکلش مثلِ در آغل لَق می زد . دوتا عقربه یِ ساعت در کفِ دستِ من گذاشت و به سمت دور دست ها چشمک زد . یک گاری از سمتِ همان دور دست ها پیدا شد . گاریچی پیرمردِ لُختِ لاغر اندامی بود و قدِ بلندی داشت . صورتِ کشیده اش پشتِ یک عینکِ سیاه و ضخیم ، دایم وول می خورد . رویِ شانه اش یک جغد نشسته بود . جغدی که خیلی شبیه «عموجغدِشاخدار » تویِ کارتونِ «بنر» بود . تازه خودِ «عموجغدِشاخدار» هم مرا خیلی یادِ جغدی می انداخت که «صادق هدایت» در نقاشی هایش می کشید .
گاری مرا به سمتِ یک گورستانِ قدیمی بُرد و خودش از آن جا دور شد . وارد گورستان که شدم دیدم سَرِ هرگور یک چمدانِ زهوار در رفته یِ از دُور خارج شده گذاشته اند . داشتم به چمدان ها و خرت و پرت هایِ درونشان فکر می کردم که از مکالمه یِ دو نفر متوجه شدم که غارِ اصحابِ کهف ته همین گورستان است . بی معطلی راه افتادم به طرف تَهِ گورستان . دَهنه یِ غار خیلی کوچک بود . دهنه ای که با یک سنگِ سیاهِ بَرّاق بسته شده بود . سنگی که اصلاً تکان نمی خورد . گوشم را به دهنه یِ غار چسباندم صدایِ آهنگِ پلنگِ صورتی می آمد ...
احمد آذرکمان ـ حسن آباد فشافویه ـ 15 بهمن 98

سورن در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۴:

این شعر اشاره به قتل شمس دارد
شمس را نیمه شبی به قتل رسانده و در چاه انداختند
منظور از خورشید همان شمس تبریزی است
اشاره به ترک بودن او نیز در بیت دوم مشاهده می شود

بابک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۹:

در فرهنگ ایران، خدا، بُن ِایثار و نـثار است. خدا، چیزی جز تخـمه ایثار نیست. او، وجودیست که هستی خودش را می‌پراکند و می پاشد، و در همه ذراتش، این اصل خود پراکنی و خودافشانی یا ایثار هست. او از دیگران برای ایمان به خود، ایثارنمی‌خواهد. ایثار، همیشه با اصل غنا و بسیاری و لبریزی کار دارد. وجودی که در درونش نمی‌گنجد و همیشه می‌آفریند، خود را می‌افشاند:
همی گویم دلا بس کن، دلم گوید جواب من/ که من در کان زر غـرقـم، چرا زا ایثـار بگریزم؟

دهقان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۱۷ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۸:

اصلاح فرمایید:
هر آنکه ایزدش این چهار چیز ، روزی کرد
و یا
هر آنکه ایزدش این هر چهار ، روزی کرد

بابک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳:

ای همای خوش لقا و زیبا، شادباش، که سایه تو، و زیبائی تو، بهاریست، که همه هستان، از آن، زنده می‌شوند، و پر و بال ترا می‌یابند، تا بتوانند پروازکنند.

شمس در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۳۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۴:

درود جناب حسین
بنظرم منظور شاعر در بیت دوم خیلی روشن است. چنانکه در بیت اول توصیف می کند که مردگان همه اش خاک و غبار گشتند و در بیت دوم، با تعجب و با نوعی تجاهل عارفانه می پرسد که این شراب مرگ چی شرابی است که این همه آدم را شبیه ذرات دیگر خاک و غبار، تا روز محشر بیخود و بی خبر از همه عالم انداخته است.

دکتر صحافیان در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

دلم در دام موهای زیبایت، به خود گرفتار است.با غمزه ات بکش دلم را که سزاوار همین است.
ایهام:شوق و تعلق به زیبایی های تو مرا به گوهر درونی خویش رسانده اکنون که رها شده ام با جلوه ای خاص مرا به نیستی و فنا برسان که شایسته گرفتار عشق توست.
گرت ز دست برآید مراد خاطر ما
به دست باش که خیری به جای خویشتن است
برای آرزوهای درونم(فنا و نیستی) اگر می توانی آماده باش که برترین کار است.
3-ای معشوق شیرین گفتار قسم به جانت که در این شب های تاریک فراق چون شمع به شوق نیستی ام می سوزم.
4-وقتی شوق عشق داشتی گفتم ای بلبل:عاشق نشو که آن گل رها و بی نیاز از عشق توست.
5-بوی خوش گل نیازمند مشک "چین و چگل" نیست و از درون گلبرگهای خویش است.
6-به سوی ارباب بی مروت دهر (قبله آرزوهای جانهای سرگردان)شوق نیاور که گنج آسایش جانت در درون است(پیر و مراد درونی)
7-حافظ در این فراز و فرودها بر شوق درونی خویش استوار است.(خواسته های بیرونی ما عوض می شوند اما درون همه انسانها د رهمه انسانها یک شوق مشترک دارد)

آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

اینستاگرام:drsahafian

علی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۰ - شکوه از حبس و زندان:

رَباب (Rabab) یک ساز قدیمی است که خاستگاه آن خراسان دوره اسلامی، سیستان و بلوچستان و افغانستان می‌باشد.[1][2] این ساز با نام رباب بیش از یک هزار سال قدمت دارد و نام پارسی‌اش رواده می‌باشد.[3] در متون باستانی و یونانی و به ویژه در لاتین «پندورا پرزاروم» نگاشته شده‌است.

علی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱۳ - در حق خویش گوید:

سازهای زهی
کمانه‌ای
غژک • کمانچه • رباب • بم صراحی • شاه‌کمان
زخمه‌ای
بربط (عود) • چنگ • دوتار • قانون • رباب • سلانه • سه‌تار • تنبور • تار • بم‌تار • شورانگیز • باغلاما • دیوان • چگور (قپوز) • کرشمه • ساغر • تنبورک
ضربه‌ای
سنتور

علی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۷:۳۴ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۷۵ - مدح منصور بن سعید:

سازهای زهی
کمانه‌ای
غژک • کمانچه • رباب • بم صراحی • شاه‌کمان
زخمه‌ای
بربط (عود) • چنگ • دوتار • قانون • رباب • سلانه • سه‌تار • تنبور • تار • بم‌تار • شورانگیز • باغلاما • دیوان • چگور (قپوز) • کرشمه • ساغر • تنبورک
ضربه‌ای
سنتور

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸:

رفاقت با کیمیا ی سعادت یعنی زندگی بر پایه و مدار اخلاق.
آنجاست که دکتر سروش نازنین (رضوان الله تعالی) برای اخلاقی زیستن و هدفمند زیستن توصیه می کند به مطالعه کتاب ارزشمند غزالی بزرگ و سعدی شیرین سخن.

تنها خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۵ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

شاید شاه بیت و جان کلام در این غزل همین باشد
ما را که درد عشق و بلای خمار کشت
یا وصل دوست یا می صافی دوا کند
،" خمار" ی بلایی است سهمگین! که دوای ان باده صاف است.
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن

| صَبآ | در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » شمارهٔ ۱۶:

عزیرم ..

امیر در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲:

در پاسخ چناب جعفر سرخی البته من این کتاب رو ندیدم اما اگر این گونه استدلالی باشد که وا اسفا!
مولانا در فیه ما فیه مکرر درباره مغول صحبت کرده و محکوم کردن یکی از بزرگان ادب پارسی به بهانه دفاع از حافظ کاملا غلط است
از چندین مورد فقط یکی را می آورم مولانا در ابتدای فصل شانزده فیه‌ما‌فیه با اشاره صریح به برخی سیاستمداران ایرانی که خود را به دربار مغول نزدیک کرده‌اند می فرماید «نایب گفت که پیش از این کافران بت را می‌پرستیدند و سجود می‌کردند ما در این زمان همان می‌کنیم. این چه می‌رویم و مغول را سجود و خدمت می‌کنیم و خود را مسلمان می‌دانیم و چندین بتان دیگر در باطن داریم از حرص و هوا و کین و حسد و ما مطیع این جمله‌ایم پس ما نیز ظاهراً و باطناً همان کار می‌کنیم و خویشتن را مسلمان می‌دانیم. فرمود، اما اینجا چیز دیگر هست، چون شما را این در خاطر می‌آید این بد ا‌دست و ناپسند قطعاً دیده‌دل شما چیزی بی، چون و بی چگونه و عظیم دیده است که این او را زشت و قبیح می‌نماید. آب شور شور کسی را نماید که او آب شیرین خورده باشد.»
این غزل هم به صراحت از اعتقاد حافظ به امام زمان حکایت دارد و در صورتیکه برای شاه شجاع هم سروده باشد به روشنی پرده از ارادت او به حضرت مهدی دارد همانطور که مولانا فرق بهترین و بدترین انسان را عشق دانست و گفت یزیدی شد ز فضلش بایزید

آذر ،خانم معلم جغرافیا از اراک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

با سپاس از مولانا ( به دور از هر افراط و خودباختگی)و با تشکر از دست اندرکاران سایت گنجور و امتنان از شما فرهنگ دوستان و قدردانی ویژه از آقای فرهاد به خاطر معنی هاشون .واقعا احساس مسئولیت ایشان ستودنی است .بهروزی همگان را خواهانم

آذر ،خانم معلم جغرافیا از اراک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

با سپاس از مولانا ( به دور از هر افراط و خودباختگی)و با تشکر از دست اندرکاران سایت گنجور و امتنان از شما فرهنگ دوستان و قدردانی ویژه از آقای فرهاد به خاطر معنی هاشون .واقعا احساس مسئولیت ایشان ستودنی است .بهروزی همگان را خواهانم

بابک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵۶:

فرهنگ ایران ، استوار بر تصویر همائی بود که سایه اش، همه را تحول به هما میداد. خدائی ، که آنگاه به خدائی میرسید، که همه را به خدا یان ، تحول داده باشد . خدای ایران ، هنگامی خدا می‌شد که همه خدایان و گیتی و انسان ، به وجود آمده باشند . وقتی حقیقت می‌شد که خوشه حقایق پیدایش یافته باشد . هنگامی تخم ِ خدا ، خدا می‌شود، که همه خدا شده باشند . تا همه جهان ، خدایان نشده باشند ، خدا، خدا نمی‌شود . خدا ی ایران همائی است که تا همه را، هما نکرده باشد ، خود ، همائی نمی یابد .

بابک در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۰:

این خدائی که تحول به بُن و فطرت هر انسانی می یابد ، وقتی در سینه یک انسان درآمد ، آنگاهست که خدا می‌شود ، آنگاهست که طورسینا می‌شود . وقتی به خانه وجود یک انسان درآمد ، آنگاهست که نور و چراغ و شمع می‌شود ، وقتی به مجلسی درآمد ، آنگاهست که ، شراب می‌شود، و دیدن زیبائیش ، همه را مست عشق می‌کند، و نیاز به ایمان آوردن کسی به خود ندارد . او آبی می‌شود که وقتی جذب گیاه وجود یک انسان شد، او را میرویاند و به طرب در می‌آورد . شاهیست که آنگاه شاهست که از هر انسانی ، گدائی کند ، و این گدائی را بجائی برساند که آن انسان ، احساس شاهی بکند .

۱
۲۳۶۰
۲۳۶۱
۲۳۶۲
۲۳۶۳
۲۳۶۴
۵۷۲۵