گنجور

 
سید حسن غزنوی

خدای داند و بس تا چه خرم است جهان

بدین نظام جهان را کسی نداد نشان

ز یمن تست مرفه زمانه شاکی

به آرزو نتوان جست این چنین دوران

رسید کار به جائی که راست پنداری

نه بر زمین قبه است و نه بر سما کیوان

بلای چرخ نگون سار حق بگرداند

از این زمانه که مرغان همی پرند ستان

کجاست بخل و ستم گو بیا و باز ببین

سرای حاتم طایی و عدل نوشروان

ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود

که هست نامش برنامه ظفر عنوان

گذر کن از در گنبد بخشک رود که باز

نگارخانه مانی شده است آبادان

میان هر دو سه گامیت عشرت آبادی

چنانکه گوئی دل را دل است و جان را جان

ز دل گشائی چون باغ لیک روز بهار

ز زرفشانی چون شاخ لیک وقت خزان

ز نور شمسه او شمس کرده دریوزه

در آسمانه او آسمان شده حیران

فلک ز بدر و مه نو نواخته دف و چنگ

جهان چو شام و سحر کرده رنگ و بوی ارزان

بر این نشاط مگر بوده اند چندین گاه

ز حسن صبح و گل لاله و قدح خندان

ز چرخ گردان خندد ستاره ثابت

تو چرخ ثابت بین و ستاره گردان

مشعبدانی چون ابر گشته چادر باز

معاشرانی چون برق کرده زرافشان

ببند بازی چون چشم ساحر معشوق

به پای کوبی چون زلف درهم جانان

هزار گردون پر زهره نشاط انگیز

هزار طوبی پر طوطی شکر دستان

اگر نه غزنین دریاست چون از او برخاست

پر از عجایب دریا هزار فتنه جان

معز دولت و دین و مغیث ملک و ملک

که هست نور دل و چشم سایه یزدان

ابوالملوک خداوند زاده شاهنشه

که شد بدولتش آراسته زمین و زمان

ز نور رایش یکذره قبه خورشید

ز بحر طبعش یک قطره چشمه حیوان

بزرگوارا شاها ز حضرت شاهی

بکوشک رفتی بارای پیرو بخت جوان

چو آب صافی ز ابر و چو باد خوش ز یمن

چو درناب ز بحر و چو زر پاک ز کان

اگر تفاوت مرکز فتاد ذات ترا

ز محض تربیت شاه و حرمت خود دان

اگر چه نور ز خورشید یافت شش سیار

نه هر یکی را بر چرخ دیگر است مکان

هزار سال اگر بر درخت باشد شاخ

خدا نکرده نگردد نهال در بستان

نه دوری به کمال و نه نیز نزدیکی

که هر دو چون به نهایت رسد شود یکسان

نبینی آنکه دو دیده نبیند ابرو را

اگر چه بیند هفت آسمان و چار ارکان

هلال وار چو کردی ز چرخ ملک طلوع

شوی هر آینه بدری مسلم از نقصان

همیشه تا که بود اوج شمس در جوزا

هماره تا که بود خانه قمر سرطان

خدایگان سلاطین چو شمس قاهر باد

تو چون قمر شده از نور رای او تابان

رضای او به همه وقت مر ترا حاصل

که آن به از دو جهان وز هر چه هست در آن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عنصری

توانگری و بزرگی و کام دل بجهان

نکرد حاصل کس جز بخدمت سلطان

یمین دولت کایام ازو شود میمون

امین ملت کایمان ازو شود تابان

همه عنایت یزدان بجمله بهرۀ اوست

[...]

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از عنصری
فرخی سیستانی

بزرگی و شرف و قدر و جاه و بخت جوان

نیابد ایچکسی جز بمدحت سلطان

یمین دولت ابوالقاسم آفتاب ملکوک

امین ملت محمود پادشاه جهان

خدایگانی کاندر جهان بدین و بداد

[...]

مشاهدهٔ ۸ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
ازرقی هروی

بهار تازه ز سر تازه کرد لاله ستان

برنگ لاله می از یار لاله روی ستان

جهان جوان شد و ما همچنو جوانانیم

می جوان بجوان ده درین بهار جوان

بشادکامی امروز داد خویش بده

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
قطران تبریزی

اگر نجست زمانه بلای خلق جهان

چرا ز خلق جهان روی او بکرد نهان

اگر نخواست دلم زار و مستمند چنین

چرا نگاشت رخش خوب و دلفریب چنان

اگر نگشت دل من تنور آتش عشق

[...]

مشاهدهٔ ۷ مورد هم آهنگ دیگر از قطران تبریزی
مسعود سعد سلمان

شب دراز و ره دور و غربت و احزان

چگونه ماند تن یا چگونه ماند جان

بسان مردم بی هوش گشته زار و نزار

دلم ز درد غریبی تن از غم بهتان

مرا دو دیده به سیر ستارگان مانده

[...]

مشاهدهٔ ۱۲ مورد هم آهنگ دیگر از مسعود سعد سلمان
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه