گنجور

 
مجد همگر

حبذا نزهت بادی که ز بغداد آید

خاصه کز مسکن آن حور پریزاد آید

بر ره باد ز شب تا به سحر منتظرم

تا که از جانب بغداد دگر باد آید

ای خوشا وقت سحر کز نفس باد صبا

شادیم هر نفسی در دل ناشاد آید

نزهت باد شمالی به مشام دل من

راست چون بوی گل و سوسن آزاد آید

عاشقی در غم هجران تو چون خواب کند

که وصال تو به هر نیم شبش یاد آید

چو خیالت به تماشای من آید گه خواب

همچو شیرین که به نظاره فرهاد آید

آب این دیده دربار بود بارانش

اگر ابری ز ره پارس به بغداد آید

نایدم خنده خوش زین دل غمگین خراب

خنده خوش ز دلی خرم و آباد آید

اولین روز فراقت به دلم می آید

که دگر بر دلم از هجر تو بیداد آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مجد همگر

دلم از نکهت بادی که ز بغداد آید

گرچه در آتش غم سوخته شد شاد آید

بر ره باد ز شب تا به سحر منتظرم

تا کی از جانب بغداد دگر باد آید

راست چون چنگ که در صبح خورد باد بدو

[...]

امیر شاهی

گر به عمری ز من دلشده‌ات یاد آید

جان محنت زده از بند غم آزاد آید

دی صبا بوی تو آورد و به جان زد آتش

ترسم این شعله زیادت شود ار باد آید

روزها رفت و دلت بر من غمدیده نسوخت

[...]

شاهدی

ترسم آن سرور خوبان ستمش یاد آید

تاج بر سر نهد و بر سر بیداد آید

سوزد از آتش دل خار و خس راه ترا

عاشق از جانب کوی تو به فریاد آید

گرچه دل رفت به کوی تو و بس غمگین بود

[...]

ادیب الممالک

شمر از دست حسین تو بفریاد آید

دجله خشک از طمعش در صف بغداد آید

آنچه بربنده از آن حرص خدا داد آید

چون بیاد آرم چنگیز مرا یاد آید

صغیر اصفهانی

هر زمان زلف چو زنجیر توام یاد آید

دل دیوانه‌ام از غصه به فریاد آید

کبک قد تو مگر دیده که در طرف چمن

خنده اش بر قد سرو قد شمشاد آید

ز آه من روی تو افروخته گردد آری

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه