هر که آمد گل ز باغ زندگانی چید و رفت
عاقبت بر سستی اهل جهان خندید و رفت
کس در این ویرانه جز یکدانه حاصل برنچید
هر که آمد دانه بذر هوس پاشید و رفت
سر چرا عاقل فرود آرد، به تاجل سلطنت
باید آخر پای خود را در کفن پیچید و رفت
گر تو هم از رفتن راه عدم ترسی مترس
بس که آسانست این ره میتوان خوابید و رفت
بس که در گل گل عذاران خفته در پهلوی هم
همچو شبنم میتوان در روی گل غلتید و رفت
در جهان از رفتن معراج خود ترسی مترس
بسکه خوش جائیست با سر میتوان گردید و رفت
«حاجب » اندر دار دنیا میل آسایش نداشت
چند روزی آمد و یاران خود را دید و رفت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بررسی گذرایی و بیثباتی زندگی میپردازد. شاعر به ما یادآوری میکند که هر کسی که به این دنیا میآید، نهایتا میرود و فقط یک محصول نادرست یا اندکی از زندگی به جا میگذارد. همچنین اشاره میکند که نباید به مقام و قدرت دل بست، زیرا در نهایت همه باید به سرنوشت مشترک خود یعنی مرگ تن بدهند. شاعر این واقعیت را به شیوهای آرام و بیدغدغه مطرح میکند و به ما میگوید که رفتن به سوی عدم امری بس ساده است و میتوان از آن ترسی نداشت. در نهایت، پیام کلی شعر این است که زندگی کوتاه و گذراست و بهتر است در آن به دنبال آرامش و لذت باشیم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از گلهای زندگی برداشت و لحظاتی خوش را تجربه کرد، در نهایت به آرامش در زندگی ناپایداری دیگران خندید و از این دنیا رفت.
هوش مصنوعی: در این ویرانه هیچکس جز یک محصول ناب از خود به جا نگذاشت. هر کسی که آمد، فقط بذر آرزوهای خود را پاشید و رفت.
هوش مصنوعی: چرا فرد عاقل باید سرش را به زیر آورد؟ در نهایت برای رسیدن به مقام سلطنت باید آماده باشد که پاهایش را در کفن بپیچد و برود.
هوش مصنوعی: اگر تو هم از رفتن به دنیای ناپدیدی و عدم میترسی، نگران نباش. چون این مسیر بسیار ساده است و میتوانی به راحتی بخوابی و به آن سمت بروی.
هوش مصنوعی: در باغی پر از گل و زیبایی که عذاران در کنار هم آرام گرفتهاند، همچون شبنم میتوان بر روی گلها لغزید و به آرامی عبور کرد.
هوش مصنوعی: در این جهان از سفر به اوج خود نترس؛ زیرا که این مکان آنقدر زیباست که با اطمینان میتوانی به سفر بروی و ادامه دهی.
هوش مصنوعی: حاجب در دنیا دنبال راحتی نبود، چند روزی به دیدار دوستانش آمد و سپس رفت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دوش غم بر گریههای زخم ما خندید و رفت
پارهای بر ریشهای ما نمک پاشید و رفت
عید نومیدی مبارک باد کز رویش نگاه
همچو اشک حسرتم در خاک و خون غلتید و رفت
شب در آمد غم درون از رخنههای سینهام
[...]
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت
صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت
هر که آمد در غم آباد جهان، چون گردباد
روزگاری خاک خورد، آخر به خود پیچید و رفت
وقت آن کس خوش که چون برق از گریبان وجود
[...]
تخم اشک از کف بنه ای دل که مانند سحاب
تا بپاشی تخم، می باید ز هم پاشید و رفت
چون قدح کآید بر مینا، شب آمد پیش من
گریه کردم از برای ماندنش، خندید و رفت
بس که خاک این چمن سرگشتگی می آورد
[...]
بر سر راهش فتاده غرق اشگم دید و رفت
زیرلب بر گریهٔ خونین من خندید و رفت
از دو عالم بود در دستم همین دین و دلی
یکنظر دردیده کردآن هر دون را دزدید و رفت
گرچه دل از پا درآمد در ره عشقش ولی
[...]
بر سر بالینم آن گل آمد و خندید و رفت
آرزوهایی که در دل داشتم فهمید و رفت
ساغر خود را تهی برد از کف دریا حباب
عالم آبی که می گفتند او را دید و رفت
مادر دوران مرا روزی که بر گهواره بست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.