گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۱

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

به چشم کرده‌ام ابروی ماه سیمایی

خیال سبزخطی نقش بسته‌ام جایی

امید هست که منشور عشقبازی من

از آن کمانچه ابرو رسد به طغرایی

سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت

در آرزوی سر و چشم مجلس آرایی

مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد

بیا ببین که که را می‌کند تماشایی

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید

که می‌رویم به داغ بلندبالایی

زمام دل به کسی داده‌ام من درویش

که نیستش به کس از تاج و تخت پروایی

در آن مقام که خوبان ز غمزه تیغ زنند

عجب مدار سری اوفتاده در پایی

مرا که از رخ او ماه در شبستان است

کجا بود به فروغ ستاره پروایی

فراق و وصل چه باشد رضای دوست طلب

که حیف باشد از او غیر او تمنایی

درر ز شوق برآرند ماهیان به نثار

اگر سفینه حافظ رسد به دریایی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حسین نوشته:

مصرع دوم بیت چهارم (نسخه قزوینی):
بیا ببین که کرا می کند تماشایی

کرا کردن: ارزش داشتن

ملیحه رجایی نوشته:

بیت ۴:
که که را می‌کند –> که کرا می‌کند
کرا کردن : ارزیدن، ارزش داشتن

دکتر ترابی نوشته:

به روز واقعه، تابوت ما ز سرو کنید
که می رویم به داغ بلند بالایی

روز واقعه، من ‘ غافل ‘ به میهمانی میشدم، که ‘ آن شکاری سر گشته را ‘ مرگ در ربود.

ما ، آدمیان در رویارویی با مرگ عزیزان نخست به انکار بر می خیزیم ؛ من نیز چنین کردم، امیدوار بودم خبر نادرست باشد، ساختگی. به این در و آن در زدم، این ور و آن ور سر کشیدم.

دریغا، خبر راست بود، او رفته بود و با او هزاران امید و در پی اوِٰ ‘ سد هزاران ‘ جان شیفته.

تسلیم، به شانه راه کشیدم، شانه به درختی خزان زده دادم و گریستن آغاز، گریستنی چنان که گویی
‘ ابرهای همه عالم.. در دلم میگریستند’

آن روز ، شب طرب وا نهادم، گیسوی چنگ بریده، به سوگ نشستم. آنچه می آید، به یاد دل آزار احمد شاه
مشعود تقدیم شده است.

قامت تکیده ات، سرو کاشمر را می مانست
ارچه میانه بالا بودی؛
و نه شگفت، که هم حرامیانی از سلاله عباسیان ، به کینه ات بریدند.

تبارت، به یزدگرد ناکام ، نرسی، به پیروز می رسید
گرچه رخت شاهانه نداشتی،
تا خون آسیابانان ، طمع در جامه ات کنند.

سینه مهربانت، آتشگاه بلخ بود،
اگرچه به مکه نماز می بردی
و هم از قبیله مکیانند، آنان که خاموشیت را به مهراب
عشق، بی نمازان ، اینک به سور نشسته اند.

گیسوی چنگ بریده باد !
که در مرگ جانگدازت، برزیگر امیدهای نا امید!
خرمن خرمن، گیسو گشاده ایم. شهریور ۱۳۸۰.

ایزدجو نوشته:

آقای دکتر ترابی گرامی
با عرض ارادت
بسیار به دلم نشست این سروده ی جنابعالی
ولی من زبان گویای شمارا ندارم ، که غبطه می خورم
باور بفرمایید بنده نیز در آنزمان مثل شما سر بر دیوار غم میکوفتم
گرچه رخت شاهانه نداشتی،
تا خون آسیابانان ، طمع در جامه ات کنند.
سینه مهربانت، آتشگاه بلخ بود
بسیار زیبا ، دست مریزاد
یادش گرامی که چنین مردان از دیگر مردان قامتی رساتر دارند
پاینده باشید

دکتر ترابی نوشته:

جناب ایزد جو،
شکسته نفسی میفرمایید، فروتنی
گاه باشد که کودکی نادان…و
درد سری میدهیم باد…….
تا برساند به دوست……..
اما،
هم زمانی شهادت احمد شاه با داستان سپتامبر ۲۰۰۱
لشکر کشی به افغانستان و عراق (پاره های تن ایران)،و کشتن گروها گروه به جرم بی گناهی، بزرگترین راز سرگشاده روزگار ماست

ایزدجو نوشته:

با درود به دکتر ترابی گرامی
چه خوش که با باد صبا همنشین اید که پیام آور شما باشد
که دوستان در انتظارند
از دکتر مرسده چند بیتی میآورم
که فرهیخته بانویی ست
ای جنگ ندانم که چرا بر پایی
گاهی به زمین گه به هوا ، هرجایی
با نام شرف خنجر کین تیز کنی
در زیر لوای خونخوری ،والایی
پیغمبر صلح سر به زیر افکنده
از شرم ، ز بس که بی معنایی
خون ریز که تا حیله گران سیر شوند
در مکتب دژخیم ، چه بی همتایی
پاینده مانید

ایزدجو نوشته:

ببخشید به گمانم چنین بوده
از شرم و حیا ، ز بسکه بی معنایی

دکتر ترابی نوشته:

ایزد جوی گرامی،
خوشا و خرما که به سروده های مرسده دسترسی دارید من برخی از آنان را که در گنجور یافتم در دفتر دل ثبت کرده ام . جای شاعر هزاران فروردین در سینه خالی است.
امید که هر دو تندرست و شادکام بوید.

روفیا نوشته:

سلام دوستان گرامی
اگر درباره شهید احمد شاه توضیح کوتاهی بدهید منت بر من گزاردید .
به تازگی داستان زندگی احمد کسروی را میخواندم و دریغ خوردم که چگونه برگهای مهمی از تاریخ ایران از صفحات کتب تاریخ پاک شده بودند و از خودم شگفت زده شدم که چگونه تا کنون هرگز نخواستم تاریخ فیلتر نشده ایران را بدانم .

روفیا نوشته:

جایش در سینه خالی نیست آقای ترابی گرامی
یک جای اختصاصی برای خود دارد .
ما آنقدر نیک آفریده شده ایم که دل هامان برای هر که خودش بخواهد جای دارد .

دکتر ترابی نوشته:

روفیای گرامی ،
جایش در سینه ام خالی نیست ، در گنجور خالی است مرادم شاعر
هزاران فروردین در سینه ، بود.
من نیز در عین دل تنگی دلی به فراخی دشتهای میهنمان دارم، آفتابی ، جا دار

دکتر ترابی نوشته:

روفیا ،
احمد شاه مسعود بزرگترین و تنها فرمانده مجاهدان افغان بود که در پی قدرت گرفتن طالبان
استادگی دلیرانه اش را در شمال خاوری افغانستان تا مرگ دل خراشش ادامه داد( همانجا که نرسی و پیروز پسر و پسر زاده یزدگرد سوم تا بیش و کم صد سال پس از فروپاشی ساسانیان ، با تازیان می جنگیدند.) .
شیر پنج شیر از دوستداران زبان و ادب فارسی دری و به ویژه از مریدان خواجه بود.
مرگ نابیوسان او، اندکی پیش از ۱۱ سپتامبر ، به بد گمانی های بسیار در میان دوستدارانش ،
دامن زده است.

گرامی نادیده،

داستان تاریخ ما قصه پر غصه ایست، چرا و چگونه سرگذشت مردمی را که از تاریخ کهسال ترند به ۲۵۰۰ سال محدود و منحصر کردند این زمان بگذار تا وقتی دگر.

اما یاد این نامراد به گونه ای ناگسستنی با حسنک وزیر در یاد خانه من در هم آمیخته است، دریغم آمد بخشی از بر دارکردن حسنک را از زبان بیهقی با شما در میان ننهم:

«
… و حسنک را به پای دار آوردند، و پیکان را ، ایستادانیده بودند که از بغداد آمده اند، و حسنک را فرمودند: جامه بیرون کش! وی دست اندر زیر کرد و ازاربند استوار کرد و پایچه های ازار ببست و جبه و پیراهن بکشید و دور انداخت.
با دستار و برهنه ، با ازار بایستاد و دستها درهم زده، تنی چون سیم و رویی چنان صد هزار نگار، و همه خلق به درد می گریستند.

و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند و جلادش استوار ببست و رسن ها فرود آورد و آواز دادند که سنگ دهید!!
هیچکس دست به سنگ نمی کرد و همه زار زار میگریستند ، خاصه نشابوریان

پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.
چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار باز گشتند و حسنک تنها ماند، چنان که تنها آمده بود از شکم مادر.

و مادر حسنک زنی بود سخت جگر آور، چنان شنیدستم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی نکرد چنان که زنان کنند ،بلکه بگریست به درد، چنان که حاضران از درد وی خون گریستند.

پس گفت: بزرگا مردا که این پسرم بود! »

merce نوشته:

درود فراوان به دوستان نادیده ام
بانو روفیا، مهری بانو، جناب دکتر ترابی ، عزیز و همکار قدیم ایزدجو
قلمم توان پاسخ اینهمه مهر را ندارد
همیشه شما مهربانانرا می خوانم به همین جهت همیشه با من هستید
جناب ایزد جو از دانشجویان بسیار کوشایی بودند ، زمانی که من به عنوان استاد یار تدریس میکردم
ایشان مرا پزشک خطاب کردند در حالی که هنوز پایان نامه ام نا تمام مانده
در گنجور نمینویسم چون از هم کلامی بعضی گریزانم، که گنجور سنگ را بسته و سگ را رها کرده
از سانسور جوان پرمایه ای چون لیام عزیز دلگیر شدم
این چند سطر را هم به احترام شما دوستان بر قلم آوردم تا جوابی بر لطف شما باشد
از اینکه مرا یاد آوردید خوشحال شدم
از دکتر ترابی که سمت استادی مرا دارندو لقب ”شاعر هزاران فروردین در سینه “ را به این
هنوز در اولین قدم اعطا کرده اند بسیار بسیار ممنونم
تقدیم به شما دوستان

ز دست دوست نوشیدم شراب مهربانی را
به پای دوست سر بردم بهار زندگانی را
نکردم یک زمان شادی مگر بادوست بنشستم
ندیدم لحظه ای بی دوست رنگ کامرانی را
هزاران رقص گل دیدم به آوای خوش بلبل
ولی در دوست می بینم دوصد نازک میانی را
به سر بردم چه شبها با چراغ زهره و پروین
ولی در نور او دیدم بسی گوهر فشانی را
ببویش مست می گردم ز مویش مشک میبارد
به سویش سجده می آرم جواب دوستگانی را
سحر گاهی بشام تار و پیکی چون نسیمی خوش
به غیر دوست کی آرد چنین روشن روانی را
به چشم سر اگر بینم جمال دوست خوش باشد
چه خوشتر در سرای جان کنداین درّ فشانی را
به مجنون گفتم این صحرا نشینی از چه میجویی
که کس تنها ندارد طاقت بی همزبانی را
نشانم داد نقش صورت لیلی بروی ریگ
که با رخسار او بردم به سر عمر و جوانی را
فلک از روی او محروم می دارد که مجنونم
ازین بهتر نمی یابم نصیب آسمانی را
دوستتان دارم
مرسده

شبرو نوشته:

بانو روفیای گرامی و دکتر ترابی عزیز
حسن روشان شعر زیبایی دارد درباره احمد شاه مسعود:

آرام مه ، لمیده بر اندام « پنج شیر »
دارد غروب می وزد از قله های پیر

دارد غروب می چکد از بهت آسمان
دارد مرور می شود این حجم ناگزیر

ای بر عبوس صخره شکفته شبیه کوه
در انتشار دره دمیده ، شبیه شیر

هر شب برای دیدن تو ماه بی قرار
هر شب برای دیدن تو ماه سربه زیر

دیگر بگو که ماه نپاشد به صخره ها
دیگر بگو که ماه نریزد در آبگیر

دیگر پلنگ زخمی ، آهسته می رمد
از خاطرات تلخ کتل های بادگیر

بعد از تو بی قراری این صخره های گنگ
یعقوبی نگاه من و گرگ های پیر

در ساکت کبود کپرها ، پرنده مرد
حالا درخت و لخ …لخ شب های سرد سیر

آهی بلند فرصت خودرا به کوه داد
آرام مه لمیده بر اندام پنج شیر

دکتر ترابی نوشته:

شبروی گرامی،
سلام و سپاس بی کران به پیشگاه شما و شاعر گرانمایه حسن روشان.

و اما، مه، دره ، پنجشیر ، قله ها … بدین گونه در دلم در هم آمیختند:

مه آرمیده در دره تنگ

شعله ابر بر بلندای کوه

آتشدان دلم خاموش

سینه ، آگندر از اندوه

آتش دان دلتان روشن و سینه تان آگنده از شادی

دکتر ترابی نوشته:

سهو القلم!

سینه آگنده از اندوه

روفیا نوشته:

سلام دوستان گرامی
از توضیحتان سپاسگزارم
ولی پرسشی ذهنم را سخت مشغول کرده که چگونه شد که شما چنین انس و الفتی با این شخصیت سیاسی افغان پیدا کردید !!
من البته نه ناسیونالیست هستم و نه هیچگونه حس برتری یا کهتری نسبت به سایر ملیت ها دارم .
ولی از تاریخ این خاک ستمدیده تنها یک کتاب خوانده ام که نامش بادبادک باز است .
و دیگر هیچ از افغانستان نمیدانم .

دکتر ترابی نوشته:

همان که خود فرمودید؛ خاک ستمدیده و من باهمه ستمدیدگان جهان همدردی میکنم ، در مرگ النده گریسته ام در مرگ خارا ، چه و از میهنمان بی شمار
از دوردست تاریخ تا به امروز ایرج، سیاوش ، فرود ، اسفدیار به مرگ زردشت که با ۷۲ تن از یاران در بلخ به شهادت رسید( شگفت انگیز است نه؟ حسین هم با همین شمار )و .. فهرستی دراز تا به امروز. آنچه شما از آقای حسینی خوانده اید به زبان انگلیسی و برای خوانندگان امریکایی نوشته است کمکی به شناخت این مردم که به نادرست افغان خوانده شده اند نمی کند.
در گنجوخانه چند شاعر که در افغانستان امروز زاده و پرورده اند خوهید یافت

دکتر ترابی نوشته:

سهو القلم!!
گنجور خانه و خواهید یافت

روفیا نوشته:

سپاسگزارم آقای ترابی گرامی و نازکدل
چندان هم ناراحت کننده نیست .
همه ما مسافران یک قطاریم .
برخی چند ساعت بیشتر و بعضی کمتر …
چه فرقی دارد ؟
امروز پیاده شویم یا فردا ؟
چیزهای مهمتری باید در بین باشد …

merce نوشته:

جناب ترابی گرامی
بر این همه رقّت قلب شما و عشقی که به آزادگان
می ورزید غبطه خوردم
باور بفرمایید این ابیات در چند دقیقه
از شدت احساس خوبی که به من دادید بر قلمم جاری شد

چو نازک دلی ، ای ”ترابی“ ترا
به چشمان همان اشکها زیورا
مرا غبطه میآید از مهر تو
که داری نهان خانه پر اخترا
همه مهربانان به مانند تو
بزادند خوش قلب از مادرا
به بر داری از عشق گنجی ثمین
به سر داری از عاشقی افسرا
چه خوش کز نیستان شیرین مهر
به لب بر شکستی دو سد شِکّرا
گر اشکی به دیده بر آری ز غم
زلال اش درخشنده چون گوهرا
به میخانه ی عشق مستی کنی
بریزی به پیمانه ها آذرا
بنوش و بنوشان که داری به کف
فزونتر ز ساقی بسی ساغرا
کنون ”مرسده“ مانده و بحر غم
ندارد چرا چون ” ترابی“ زَر ا

دکتر ترابی نوشته:

روفیا بانو، همینگونه است که گمان میبرید، فراتر از کسان است دردی تاریخی است ،
……..
دو دیگر که احمداز دوستدارن خواجه بود و اینان جایگاهی ویژه در دل من دارند گوته آلمانی ، آندره ژید
فرانسوی سودی بسنوی و…….

روفیا نوشته:

مرسده جان
وه که نامت و کلامت نور دیدگانم را دو چندان میکند . در ابیات آخر از اندوه نداشتن زر نیکدلی سخن راندید !
حال آن که دوستدار گل خود گل است . هنگامی که چیزی یا کسی را دوست دارید یعنی آن را میفهمید . وقتی حافظ را دوست داریم یعنی حافظ را میفهمیم . وقتی حافظ را میفهمیم یعنی شایسته حافظ هستیم . زانکه هر طالب به مطلوبی سزاست …
منگر اندر نقش زشت و خوب خویش
بنگر اندر عشق و در مطلوب خویش
منگر آنک تو حقیری یا ضعیف
بنگر اندر همت خود ای شریف
تو به هر حالی که باشی می طلب
آب می جو دائماً، ای خشک لب
کان لب خشکت گواهی می دهد
کان در آخر بر سر منبع رسد
خشکی لب هست پیغامی ز آب
کو به مات آرد یقین، در اضطراب
کین طلب‌کاری مبارک جنبشیست
این طلب در راه حق مانع کشیست
این طلب مفتاح مطلوبات توست
این سپاه و نصرت رایات توست
این طلب همچون خروسی در صیاح
می‌زند نعره که می‌آید صباح
گرچه آلت نیستت تو می‌طلب
نیست آلت حاجت اندر راه رب
هر که را بینی طلب‌کار ای پسر
یار او شو پیش او انداز سر
کز جوار طالبان طالب شوی
وز ظلال غالبان غالب شوی
گر یکی موری سلیمانی بجست
منگر اندر جستن او سست سست
هرچه تو داری زمال و پیشه ای
نی طلب بود اول و اندیشه ای؟
جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت زین چاه تن بیرون رود
این طلب در تو گروگان خداست
زانکه هر طالب به مطلوبی سزاست
گفت پیغمبر که چون کوبی دری
عاقبت زان در برون آید سری
چون زچاهی می کنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک

روفیا نوشته:

داغ بلندان طلب ای هوشمند
تا شوی از داغ بلندان بلند

روفیا نوشته:

آقای ترابی گرامی اندوه به خود راه ندهید :
جز حق حَکَمی که حُکم را شاید نیست
هستی که ز حکم او برون آید نیست
هرچیز که هست ، آن چنان می‌باید
هر چیز که آنچنان نمی‌باید نیست
نسل دایناسور ها منقرض شد چونکه آنچنان که نمی باید بود .
یعنی با نقایص و محدودیت هایی که در آفرینش داشت باید منقرض میشد . تا تکامل کار خودش را بکند .
اگر قرون وسطی صدها سال طول کشید ، اگر جنگ های صلیبی رخ داد ، اگر ماشین بخار جای کارگران را گرفت ، اگر مهری بانو مهربانتر از همیشه سخن گفت ، اگر مجتبی خراسانی خشمگین شد ، اگر لیام شعری گفت ، اگر روفیا هذیان گفت … همه در جای خود و در زمان و مکان مناسب خود رخ دادند تا تکامل کار خودش را بکند .
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
که هر چیزی به جای خویش نیکوست

دکتر ترابی نوشته:

روفیا،
گفتگو از مرگ نیست، سخن از کشتن است، کشتن امید، کشتن آینده
کاشتن دروغ ، کینه، دشمنی
گریه ام گریه خشم بوده است ، خشم از پیروزی ستم
بر مهر
گریه دارد سوزاندن پاتریس لومومبا در جوهر گوگرد
جوردانو برونو در آتش،مثله کردن بابک بر دارد بیداد……و اینان جمله هنجارهای تکاملی بوده اند. دریغا که ستمکاران تا بیداد خویش بیش بگسترند، واژه هارا نیز از مانا تهی کرده اند .

merce نوشته:

روفیابانوی عزیز
چون زبانم در برابر مهر شما لال آمد
گمان کردم به زبان شعر جبران کنم
امید که مقبول افتد
…..
خاکِ رهی به دیده ی من توتیا نشد
تا بوسه گاه بر قدم ” روفیا “ نشد
آزادگی نگر که همه ملک این جهان
در چشم او به ارزش یک بوریا نشد
تا آنکه طرّه های سر زلف بشکند
حسرت به دل نشست و غم از جان جدا نشد
رفتیم پا به پای وی از صخره های عشق
بالا ، ولی به قله ی آن کبریا ؟ نشد
از بس که کوچکیم چو موری به پیش پاش
ما را نصیب جز سر سوزن عطا نشد
آن خاتمی که ” مرسده“ خواهد به دست اوست
هرگز گدا به مرتبه ی پادشا نشد

روفیا نوشته:

مرسده جان هر دم ازین باغ بری میرسد …
من نیز از زمره همان گدایانم و نه بیش :

بنده پیر خراباتم که درویشان او
گنج را از بی نیازی خاک بر سر میکنند

طوطی جانتان هماره شکرخا باد …

روفیا نوشته:

آقای ترابی گرامی
زنده کدامست بر هوشیار
آنکه بمیرد به سر کوی یار

دکتر ترابی نوشته:

مرسده گرامی،

از دست و زبانم چه بر آید
کز عهده شکرت به در آید ( با پوزش از استاد سخن)

از کران تا به کران لشگر جور است ولی
از ازل تا به ابد ، فرصت درویشان است

شاید در روزگار خواجه چنین بوده است ، امروز گمان نمی برم. امروز :

همه جا « لشگر جور » است « کران تا به کران»

وز همین روست ، که من در غم درویشانم

نفسی بیش نمانده است و کسی آگه نیست

زاین همه بی خبران ، دیده گهر افشانم

اما:
غبطه بر من مخور ای دوست، که در وادی عشق

رهروی خسته دل و تشنه و سر گردانم

یاد نادیده ات هر روز به خمخانه دل

می تراود ز سبو ، می چکد اندر جانم

مگرم ساغر مهر تو ، به فریاد رسد

ور نه ، جان بردن از این مهلکه ، در نتوانم

گاه باشد که کودکی نادان مرتکب شعر شود!
بر من ببخشایید

هادی طیطه نوشته:

با درود و سپاس فراوان

وزن این شعر می شود : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن (بحر مجتث مثمن مخبون اصلم)
و باید دانست فعلن با فع لن متفاوت است
زیرا که فعلن از فاعلاتن مخبون محذوف است
ولی فع لن از فاعلاتن اصلم است .

موفق باشید
هادی طیطه دانشجوی رشته زبان و ادبیات پارسی

سینا فارسیان نوشته:

و این داغ بلندان انقدر وسیع هست که …
داغ بلندان (دل) و داغ متظاهران و ریاکاران
شیخ بهایی هم داغدار بود
ما و زاهد شهریم هردو داغدار اما
داغ ما بود بر دل داغ او به پیشانی

کانال رسمی گنجور در تلگرام