گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۷

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خویش آمد و هنگام درو

گفتم ای بخت بخفتیدی و خورشید دمید

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

تکیه بر اختر شب دزد مکن کاین عیار

تاج کاووس ببرد و کمر کیخسرو

گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش

دور خوبی گذران است نصیحت بشنو

چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن

بیدقی راند که برد از مه و خورشید گرو

آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق

خرمن مه به جوی خوشه پروین به دو جو

آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت

حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا شجریان » انتظار دل / خلوت گزیده » تصنیف "مزرع سبز فلک"

صدیق تعریف » عارف شیدا » آواز ۳ (ابوعطا)

گلهای رنگارنگ » شمارهٔ ۲ مخصوص » (بیات ترک) (۰۲:۲۱ - ۰۸:۵۹) نوازندگان: عبادی، احمد (‎سه‌تار) خواننده آواز: قوامی (فاخته‌ای)، حسین سراینده شعر آواز: حافظ شیرازی (غزل) مطلع شعر آواز: مزرع سبز فلک دیدیم و داس مه نو

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » مزرع سبز – اجرای خصوصی شجریان، مشکاتیان، موسوی و فرهنگفر به تاریخ ۱ مهر ۵۹

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۵ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

نظیر مضمون بیت اول این شعر از زبان امیرمعزی:
گردون چو مرغزار، در او ماه نو چو داس
گفتی که مرغزار همی‏بدرود گیا

علی نوشته:

بیت یکی مانده به آخر به زیبایی به بیت اول و تشبیهات آن برمی‌گردد. آسمان دوباره به یک مزرعه‌ی گرانبها تبدیل شده. «خوشه»ی پروین نیز اینجا یک ایهام تناسب عالی ایجاد می‌کند.

یحیی نوشته:

در مصراع دوم بیت اول ،بآدم إز کرده خویش هم نوشته شده است 

شاهدی علی آباد نوشته:

جالب است که در بیت دوم حافظ فعل بخفتیدی به کار برده است که ماضی ساده از مصدر خفتیدن است.
بن ماضی این مصدر خفتید و بن مضارعش خفت است در حالی که هم اکنون همه خفت را بن ماضی به حساب می آورند که بن مضارعش خواب است .

شمس الحق نوشته:

بیت سوم این غزل اشاره به رفتن عیسی مسیح به آسمان چهارم دارد ، همان جا که ازنظر قدما خورشید وجود دارد . ازنظرمسلمانان مسیح به آسمان چهارم و محمد صلواة الله درآسمان هفتم یا یک طبقه پایین تر ازعرش جای دارند واگرازفقهای مسلمان بپرسی که چیست علت این تبعیض میفرمایند که عیسی مویی از زمین با خود برد [یا سوزنی] حقیر چهل سال است که بدنبال این موی است ونمی یابد .

سعید نوشته:

اگر بفرمایید کدام فقیهی چنین نظری داده اذهان ادب دوستان را روشن فرموده اید چراکه ما جنین نظری را به یاد نداریم

ناشناس نوشته:

اندرین دایره می باش چو دف حلقه به گوش ور قفایی خوری از دایره ی خویش مرو این بیت در بعضی نسخ هست و اینجا ذکر نشده

حسین نوشته:

ماه نو همان هلال ماه نو است که شبیه داس است

حسین نوشته:

امدن ماه نو خبر از گذشت عمر است یعنی روزی دیگر از عمر گذشت ماه نو مانند داسی است که عمر را درو میکندولی آدمها غافل از کشته خود هستند

ناشناس نوشته:

سلام دوستان
در بیت تکیه بر اختر …
عیار نوعی طرار است که به گونه ای تاج شاهان را می رباید که کسی متوجه نمی شود و همه غافلگیر می شوند .
منظور حافظ از اختر شبگرد چیست ؟
ایا روزگار است ؟

روفیا نوشته:

گفت با این همه از سابقه نومید مشو

اشاره به رحمت خداوند نسبت به ادم دارد که بر خشمش یعنی اخراج از بهشت اسبق است .
ما نبودیم و تقاضامان نبود
لطف او ناگفته ما می شنود

ناشناس نوشته:

مزرعه ای را که فلک ( گذر زمان) سبز می کند محاسن اقایون هست، حافظ در نیمه عمر در اینه مویی سفید نو رسته ای را در ریش خود دید، و به یاد اعمال گذشته افتاد… اگر این روایت صحیح باشه نهایت هنرمندی در این شعر به کار رفته

محمد نوشته:

دوستان حواشی که بر این شعر نوشته اند . خوب است اماباید متذکر شوم که شعرهای حضرت حافط به جز معنای طاهری دارای معنی عمیق عرفانی است که زبان حال عارفی وارسته و راه رفته است .
دربیت اول :دیدن و نحوه مشاهده عرفا با مردم عادی فرق داشته و انان به گونه ای دیگر می بینند آسمان شب با ستارگانش را حافظ سبز میبیند . ماه نو در ظاهر یعنی در شب هایی که ماه نبوده . زمان جولان ستارگان در آسمان است که اشاره به قبض و بسط های عارفانه در دل عرفا و شک و تردیدهایی است که بوجود می آید است . که حافظ اشاره به این موضوع دارد که حتی برای من در این مقام که هستم نیز وجود دارد . آشکار شدن ماه نو در آسمان مژده درو شدن ستارگان شک و تردید در دل عارف دارد و آغاز یک مفام جدید . در کل در مسیر راه سلوک عارف مراتبی را پشت سر میگذارد که در اصطلاح به هر مرحله مفام می گویند و درخشش ماه نو برای حافظ مژده آاز مقام جدید گه با بدست آمدن آن قبلی ها مانند ماه و ستارگان است و روشن شدن دل اما به زیرکی حافظ با استفاده از رنگ سبز به جای سیاه آسمان اشاره به این امر دارد که دل عارف در مسیر این نو شدن ماهها از تیرگی به سبزی گراییده و این ستارگان تردید از نوعی دیگر است و با افراد راه نرفته فرق دارد. واگر ذره ای تیرگی بود در مرتبه و مقامی نبود که ماه در آن حلول پیدا کند . البته این شعر را اگر بیت بیت تا آخر برویم به معنی کلی میرسیم این از خلاصه مصرع اول.

محمد نوشته:

مصرع دوم : در اینجا حافظ از ماه در آسمان به عنوان سمبل وحدت الهی و عرفانی ….و از ستارگان به عنوان کثرت استفاده کرده است . این کثرتی که در هستی مبییم به علت این است که چشم دل به وحدت الهی نرسیده است والا چیزی به جز حق نمیدیدم . هلال ماه نو در آسمان بسیار ضعیف است . حافظ میگوید از لحطه که اندکی از وحدت الهی را درک کنی مانند من تمام ستارگان کثرت را درو میکنی . واقعا کتابی را در یک بیت جای داده است . بقیه را واگذار میکنم به خواننده البته این تعابیر را نمیشود پنداری معنی کرد بلکه نیاز دارد با کمک پیر و استاد بر حقی کمی از راه را رفته باشید (حتی قدمی) انوقت است که با حافط بسیار مانوس میشوید و در برابر مقام و درکش و جایگاهی که داشته سر تعظیم به زمین میاوریم.

ایرمان نوشته:

در بیت دوم فعل ” خسبیدی” بر اساس نسخه معتبر قزوینی و غنی و دیوان های دیگر ، به جای فعل ” خفتیدی ” به کار رفته است .

سراج نوشته:

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
از فروغ تو به خورشید رســد صد پرتو …
خواجه راز

جاوید مدرس (رافض) نوشته:

******************************************
******************************************
گفتم ای بخت ……. و خورشید دمید
گفت با اینهمه از سابقه نومید مشو

بخسبیدی: ۳۵ نسخه (۸۰۱، ۸۰۳، ۸۱۳، ۸۱۴- ۸۱۳، ۸۱۸، ۸۱۹، ۸۲۱، ۸۲۳، ۸۲۵، ۸۲۷ کمبریج، ۸۳۴، ۸۴۳ و ۲۳ نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، جلالی نائینی- نورانی وصال

بخفتیدی: ۵ نسخه (۸۱۶، ۸۲۲، ۸۲۴، ۸۲۷، ۸۴۹) قزوینی- غنی، سایه ، خرمشاهی- جاوید

بخفسیدی: ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۳)
تو در خوابی: ۱ نسخۀ بسیار متأخّر (۸۹۴)
نخفتیدی: ۱ نسخۀ بی‌تاریخ

۴۳ نسخه غزل ۳۹۹ و بیت بالا را دارند.
****************************************
****************************************

بنی نوشته:

در بیت چهارم، آیا شبگرد به جای شب دزد درست نیست!؟

شمس الحق نوشته:

جالب است که حقیر یکبار دیگر هم به این قصه اشاره کرده است و بخاطر ندارد ، جناب سعید خان مرا ببخشید ندیده بودم فرمایش حضرتعالی را ، شاید بجای فقهای مسلمان باید عرض می کردم در ادبیات ما چنین آمده است . حق با شماست !

عامی نوشته:

فکر کنم در بیت دو بجای بخفتیدی باید بخسبیدی باشه البته از نظر خوانش قشنگ تر هست وگر نه معنی که یکیه

مصطفی مستوری نوشته:

در مصرع اول از بیت دوم این غزل؛ در اکثر نسخ،به جای “بخفتیدی”، “بخسبیدی” نگاشته شده. از نظر این حقیر نیز “بخسبیدی” ثقیل بوده و در این مصرع بعضا نامانوس نیز می نماید و آنگونه که باید به جان مصرع نمی نشیند

مصطفی مستوری نوشته:

در مصرع اول از بیت دوم این غزل؛ در اکثر نسخ،به جای “بخفتیدی”، “بخسبیدی” نگاشته شده. از نظر این حقیر نیز “بخفتیدی” ثقیل بوده و در این مصرع بعضا نامانوس نیز می نماید و آنگونه که باید به جان مصرع نمی نشیند

محمدامین نوشته:

می توانیم از بیت اول برداشتی اینچنین داشته باشیم :
که اشاره به عید سعید فطر و سر آمدن ماهه رمضان با دیده شدن داس مه نو دارد و پایان ماه میهمانی و هنگام درو…

محمد ایرانی نوشته:

این غزل به زیبایی در برنامه گل های رنگارنگ شماره ۲ توسط استاد حسین قوامی (فاخته ای) همراه با سه تار استاد احمد عبادی در خرداد ۱۳۴۴ اجرا شده است.

حاجی سیسی نوشته:

محمد عزیز! متن پرباری گذاشتید؛ ولی با برخی مطالب شما همراه نیستم؛ آنجا که میگویی: «دربیت اول :دیدن و نحوه مشاهده عرفا با مردم عادی فرق داشته و انان به گونه ای دیگر می بینند آسمان شب با ستارگانش را حافظ سبز میبیند »
اگر سخن این هست که شعر حافظ ظاهر و باطن دارد؛ در این سخن غباری نیست.
اگر سخن آن است که ظاهر آن صدف؛ و باطنش مروارید؛ در این نکته هم غباری نیست.
و اگر سخن آن است که می توان - و باید - از ظاهر آن به باطنش رسید؛ این دقیقه هم بی غبار است.
ولی اگر مقصود آن است که صدف را دور اندازیم و معنا را با صورت در آمیزیم؛ به طوری که اصلا معنای ظاهری و تصویر و خیال شگرف به کاررفته در شعر را دور اندازیم و بگوییم نباید به آن کار داشت؛ بلکه آسمان معنوی مراد است؛ یا معنای ظاهر را در قبال باطن گرفته و بگوییم دو معنی ظاهر و باطن دارد؛ من از این سخن فاصله خواهم گرفت.
این به معنی معنای ظاهری و باطنی داشتن نیست؛ بلکه در هم کوبیدن معنای ظاهری است.
با حفظ ظاهر باید ره به باطن برد؛ نه با دست برداشتن از آن.
ظاهر راه باطن است و با خراب کردن راه، عبور به باطن میسور نخواهد بود.
همچنانکه معنای ظاهری در مقابل معنای باطنی نیست. بلکه در طول هم هستند. یعنی معنی واحد است که آن واحد، ظاهر و باطن دارد به طوری که وحدت آن معنا همچنان محفوظ است.

البته اینکه به آسمان آبی اطلاق سبز شده سخن دیگری است که سخنها و توجیهات در پیرامون دارد.

علی سالک نوشته:

“زهد و ریا” در شعر حافظ بمعنی کار ناخالص است کارهای ما اغلب چنین است ممکن است در ابتدا نیتها پاک باشد ولی در وسط یا پایان کار شیطان خرابش کند و اینگونه بعد یک عمر زندگی می بینیم که کارهایمان را با انگیزه های مختلف انجام داده ایم مثلا درس خوانده ایم به نیت مدرک یا شهرت یا کاری کرده ایم به انگیزه مادیات و واقعا اخلاص عمل کار ساده ای نیست . انشاءالله خداوند به لطف و کرم خودش به ما عنایتی بفرماید.

علی سالک نوشته:

نمونه اخلاص عمل در اشعار بسیار زیبای مولانا آمده است. از علی آموز اخلاص عمل شیر حق را دان منزه از دغل
گفت من تیغ از پی حق میزنم بنده حقم نه مامور تنم

حسین ، 2 نوشته:

آقای سالک عزیز
اینَطور که می فرمائید مگر به حضرتش تهمت دغلکاری زده بوده اند که مولوی می گوید ایشان دغلکار نیستند.
احتیاج به این جمله بود؟

ندیمی نوشته:

منظور حافظ از مزرع سبز رنگ واقعی فضا است یا بدیده عوام همان مزارع سبز مد نظر است
اگر حافظ در این غزل رنگ واقعی اسمانرا بیان نموده چگونه انزمان بدین دانش وبینش رسیده است؟
واگر ازایات قران نقل کرده لطفا مطلعین منع را معرفی نمایند.
توضیحا به استحضار میرسانم که رنگ واقعی فضا خارج از جو سبز گزارش شده وداخل جو بدلیل انعکاس وشکست نور ابی به نظر میرسم صاحب نظران لطفا راهنمایی فرمایند

رضا نوشته:

مــزرع سـبــز فـلـک دیــدم و داسِ مــَـهِ نـــو
یـادم از کِـشـتـه یِ خـویـش آمـــد و هـنــگام درو
باید دانست که درقدیم رنگ ِآبی راسبز می گفتند. هنوز هم دربسیاری ازمناطق آبی وسبز را جابجا می گویند. امّا صرفنظر از اینکه درقدیم به آسمان آبی سبز می گفتند، حضرت حافظ ازسبز گفتن ِ آسمان منظور خاصّی داشته وآن اینکه: شاعرخوش ذوق ِ ما دراین غزل، آسمان را کشتزاری سرسبز تصوّرکرده وبانگاهِ لطیف وخیال انگیز خویش، ماه را چونان داسی دیده است تا یک نتیجه ی عبرت انگیز درو کند. شاعرتوانمندی که باهنرنمایی های خیره کننده، وباخلّاقیّت های بی مانندش مضامین بِکر واندیشه زا می آفریند. گاه آسمان را دریایی طوفانی که کشتی اربابِ هنرمی شکند می بیند، گاه گنبدی نیلی حصار، گاه سقفِ ساده ی بسیارنقش، گاه حلقه بگوش وووووخلاصه هرآنچه که ازتخیّل هرشاعرونکته پردازی برنیاید،اوباشهامت وشجاعت ولطافت، تصوّرمی کند،آسمان رابه زمین می کشد،زمین رابه آسمان می برد، مضمون سازی می کند،هیچ تصوّری نیست که اونتواند،هرچیزی را که اراده می کند،خَلق می کند،ناممکن ها را ممکن می سازد،واژه هاراغنی سازی می کند،معناهای جدید تولید می کند، تصاویرشگفت انگیز رقم می زند، همه رابه حیرت می اندازد واین همه راانجام می دهد تا مارابه اندیشه وا دارد و ماراازاین راز ِ بزرگ آگاه سازد که هیچ چیز جزفضولی ومردم آزاری، زشت وگناه نیست وهیچ کس اسطوره نیست مگرآنکه بی قید وشرط عشق ورزی کند ودست افشان وپاکوبان،شادمانه زندگی نماید.
این بیت ازاین غزل ناب، آنقدرتامّل برانگیز وخیال پروراست که به شکل ضرب المثل درآمده است.
“مـزرع” ، “سبـز” ، “داس” ، “کِشته” و “درو” چنان زیبا و باتناسب درکنارهم نشسته اند که مخاطب با یک خوانش،به پیشینیانش پیوند می خورد!. کشاورز ِ خسته یِ درونش بیدارمی شود،داس دردستانش به رقص می آید ،حسّ ِ زیبای “کاشت”دروجودش می پیچد،به “داشت” می اندیشد،ونویدِ “برداشت”ِ محصولی را که سالها گوشهایش درحسرتِ شنیدنش بودند می شنود.
مـعـنـی بـیـت : شاعر دریک نگاه، کائنات وجهان هستی راهمانندِ مزرعه ای مشاهده کرده وباقوّه یِ خیال خویش، ازهلال ماه داسی درست کرده که ایّام ِ عمر را درو می کند.! حرکتِ ماه درمزرع آسمان،همانا گذرزمان است که لحظه ای توقّف ندارد وهمه چیز را دروکرده ونابود می سازد. شاعرنکته پرداز،با تماشای کشتزار سبز آسمان و هلال ِ مـاه نـو که به شکل داس پدیدارمی گردد، به یادِ کشتزار زندگی ِ خویش افتاده وآن را موردِ ارزیابی قرارداده است. آیا چیزی که می کارم محصول خواهد داشت؟ آیا هنگامه ی درو وروزی که نتیجه ی عملکردِ خودراببینم، شادمان خواهم بود یاپشیمان؟
حافظ باسرودن ِ این غزل درس بزرگی به انسانیّت داده است. درموردِ این بیت سخن فراوان است و کتابها می توان نوشت. حافظ نکته ی نغز ی به مایاد می دهد،اوماراازاینکه” :هرعملی بکاریم عادتی دروخواهیم کرد،هرعادتی بکاریم اخلاقی ، وهراخلاقی سرنوشتی را رَقم خواهدزد”آگاه می سازد.
من اگرنیکم اگربَد توبرو خودرا باش
هرکسی آن دِرَوَد عاقبتِ کارکه کِشت
گـفـتـم ای بـخـت بخفـتـیـدی و خورشید دَمید
گـفـت بـا ایـن هـمـه از سابـقـه نـومیـد مـشو
بخت” :طالع و اقبال
“بخفتـیـدی” : در خواب فرو ماندی، کنایه ازغفلت ،تنبلی وتن آسانیست.
“خورشید دَمید” : کنایه از سپری شدن فرصت هاست،دیدی که خیلی زود دیرشد!
“سابـقـه” دربحث عرفان،اشاره به صفات وذاتِ خداوندیست. به ویژه دراینجا اشاره به صفتِ مهربانی ِ خداوند واینکه رحمت اوبرغضبش غالب است دارد که اَزلی واَبدیست از پـیـشیـن بوده وخواهدبود
مـعـنـی بـیـت : ازبختِ خویـش گِله وشِکوه می کردم ومی گفتم دیدی که چگونه باتن پروری وتنبلی، در خواب غفلت فروماندی و فرصت ها از دست رفت ونتوانستم کاری شایسته برای معشوق ِ اَزلی انجام دهم ؟ پاسخ داد که درست است درخواب غفلت وبی خبری ماندیم ولی نگران ونومید مباش که هرچقدرهم گناهکار وخطاکاربوده باشیم لطف و مرحمتِ خداوند بی پایانست وازجُرم ِ ما بسیاربیشتراست.
لطفِ خدابیشترازجُرم ِ ماست
نکته ی سربسته چه دانی خموش
گررَوی پاک ومجـّردچومـسیحا به فلک
از چراغ تـو بـه خورشیـدرسدصد پرتو
“مـُجـرّد” : چند معنا دارد : ۱- تـنـهـا ، مردی که ازدواج نکرده ۲- روح بدون جسم ، فرشتگان ، عالم فرشتگان را عالم مُجرّدات گویند.۳- از بندتعلّقات ِدنیا رسته
“مسیحا” : حضرت “عیسی مسیح”، حافظ به عیسی به سببِ افکار ِ خاصّی که درمحبّت وَرزی وپرهیزازجنگ و خشونت داشته، ارادت وعلاقه ی قلبی نشان داده است .چندین بارازاونام برده ودرهمه جا بااحترام یادکرده است.
داستانهاوافسانه های زیادی اززمانهای قدیم درموردِ ارتباطِ عیسی باخورشید وجود دارد. خورشیدی که سال های متمادی به عنوانِ خدا موردِ پرستش مردم بوده است. پرداختن به این داستانها دراین مقال نمی گنجد. حافظ دراین بیت، بادستآویزقراردادن ِ یکی ازباورهای پیشینیان ،مضمون سازی کرده تاارزشِ پاک باطنی ونتیجه ی آن رابیان کند. پرداختن ِ اینچنینی شاعر به داستانهای کهن واعتقادات ِ گذشتگان، تایید یا رَدِّ آنهاازسوی شاعرنیست بلکه اشاره ای گذرا وپنهانی به یک موضوع وبسترسازی جهتِ بیان ِ موضوعی دیگراست که ازجهاتی با این داستانها پیوندِ معنایی دارد.مثلِ نام بُردن ازلیلی ومجنون،وخَلق ِ یک مضمونِ تازه وبِکرعاشقانه، که درصنعتِ ادبی به آن تلمیح گویند.
در این بیت که “حـافــظ” به مسیح و خورشید اشاره کرده، تلمیح به یکی ازاین به بـاورهای قـدمـاست که عقیده دارند آسمان ِچهارم دو ساکن مهّم دارد : “خورشید و حضرت عیسی.”
مـعـنـی بـیـت : اگر مانند حضرت عیسی،عاشقانه، پاک باطن ،تنها و وارسته ازبندِ تعلّقات دنیوی، دنیاراترک و به سوی آسمان رِحلت کنی، نه تنها مثلِ عیسی وخورشید درآسمان ِ چهارم ساکن می شوی،بلکه از نوروصفای ِ روح وروان ِتو صدهاپرتو به خورشید می رسد. دراینجاحافظ دست به غلّوومبالغه زده وخواسته تا اثرپاک باطن ازدنیا رفتن رابیان کند.
مَسیحای مُجرّد رابَرازد
که باخورشیدسازد هم وثاقی
تکیه بـر اختـرشـبگردمکن کایـن عـیـّار
تـاج کـاووس بـبـُـرد و کمر کـیخـسـرو
“اخـتـر” : سرنوشت،بخت،ستاره، دراینجا معنای کلّی تر دارد ومعنای چرخ فلک را نیزمی رساند.
“شبگرد” : شبگردی صفت است برای اختر ، چراکه ستاره ها در هنگام شب طلوع می‌کنند وسرنوشتِ مردم رارقم می زنند! قدما راباوربراین بودکه ستارگانِ شبگرد در سرنوشتِ بشر تأثیر مستقیم دارند. حافظ دراینجا ضمن ِ ردِّ این خرافات، تاکید دارد که برستاره وطالع وشانس تکیه مکن که چرخ ِ فلک قابل اعتمادنیست وچه تاج وکمرهای شاهنشاهی فراوانی را ازچنگ ِچه کسانی که درنیاورده است!
“عـیـّار” : معانی مختلفی دارد :جوانمرد، تـنـد رو ، حیله گر ، چابک وچالاک ، دزد و طرّار، دراینجا باتوجّه به مصرع بعدی به معنی ِ دزدِ تندرووچابک وحیله گراست.
“تـاج” و “کـمـر” ازلوازماتِ پادشاهی و ونشانه و نـمـاد قدرت و شکوه است.
“کـاووس” : کیکاووس از پادشاهانِ کیانیست که بعد از”کـیـقـبـاد” به پادشاهی رسید. “کیخسرو” نیز یکی از فرزندانِ سیـاووش است که بعد از کیکاووس به پادشاهی رسید. هردواز پادشاهان پـر آوازه‌ی شاهنامه هستند.
مـعـنـی بـیـت : به خوش یُمنی وبَدیُمنی ستاره وبخت وطالع دل خوش مکن (اعتمادمکن) نگاه کن ببین درگذشته سرنوشت با مردم چه کرده! این دزدِ حیله گر ومکّار(سرنوشت،چرخ فلک،طالع) تاج شاهی ِکیکاووس و کمربندِ فرّوشکوهِ کیخسرو را به چشم برهم زدنی دزدید! (قدرت وعظمتِ به ظاهرپایدارآنها رادرهم شکست ونابودساخت).! حافظ سخن رابه گونه ای پیش می برد وچنان ماهرانه وروانکاوانه فضاسازی می کند که ما به این نتیجه ی اخلاقی رهنمون شویم:
پس حال که روزگارچنین است، حال که هیچ چیزپایدار نیست، دراین اوضاع وانفسا، فقط بایدعشق ورزید، محبّت کرد وازمردم آزاری ودروغ وفریب وریا پرهیزنمود.تنها راهِ نجات یکیست وآن حافظانه زندگی کردنست.
بگیرطُرّه ی مَه چهره ایّ وقصه مَخوان
که سَعد ونَحس زتاثیر زُهره وزُحل است!
گـوشـوار زَرو لـَعـل اَر چـه گران دارد گـوش
دورخوبـی گـذران اسـت نـصـیـحت بـشنـو
“لَـعـل” : یاقوت ، از سنگهای زینتی- قیمتی و گرانبها به رنگِ سرخ
“گوشواره‌ی زَر و لَعل” گوشواره‌ی طلا که درآن نگین هایی از یاقوت به کار رفته است. نماد ثروت و زیبایی است.
“گران داردگوش” : ایهام دارد هم به معنیِ “گوش را گرانقیمت وارزشمند می کنداست” هم به معنی ِگوش را سنگین و ناشنوا می‌کند البته مانعی برای شنیدن ِ پند واندرزمی گردد. هردومعنی مدِّ نظرخواجه بوده تامعنا ژرف تر وعمیق گردد.
“دور” :نوبت، دوران ، زمان و دوره ، فرصت
معـنی بـیـت : اگر چه گوشواره وزیورآلات ِ قیمتی، زیبائیهایی به تومی بخشد وتوراازآنچه که هستی زیباترنشان می دهد،نصیحتِ مرابشنو و بدان که این زیبائی چندان وپایدارنخواهدماند وموقّتیست.
برداشتی دیگر: بااینکه زیورآلاتِ قیمتی. وگوشواره های ساخته شده ازلعل وجواهراتِ تو،گوشهایت راسنگین وناشنوا کرده،وتوسخت بدانهاپرداخته ای وازحقیقت غافل وبی خبرافتاده ای، امّا توجـّه داشته باش که دورانِ زیبایی های ظاهری بسیار زودگذر است پس پـنـد و اندرز مرارا بشنو و بیاندیش.
غالبِ انسانها ذاتاً بگونه ای هستند که نصیحت پذیرنیستند ومعمولاً دربرابر پندواَندرزمقاومت نشان می دهند! امّا نمی دانم چه رازی درنصایح وپندهای رندِ فرهیخته ی شیرازنهفته،که برای اغلبِ مردم،شنیدنی،دلپذیروشیرین هستند!
شاید دلیل ِپذیرش ِ نصایح ِ حافظ شیرین سخن ازسوی عامه ی مردم، درنوع نصیحت کردن نهفته باشد. حافظ برخلافِ واعظ عمل می کند.واعظ مردم راجاهل ونادان فرض کرده ووتهدیدمی کند،می ترساند،می گریاند وبرفرازمنبر،ضمن آنکه خودرامنزّه وپاک نشان می دهد به وعظ ونصیحت می پردازد واَمر ونهی می کند. امّا حافظ خودراگناهکار،رندِ شرابخوار،بی قیدوبند ولااُبالی(البته ازدیدگاهِ واعظ وزاهد) معرفی می کند، برفرازمنبرفریادنمی کشد، مخاطب رابه عیش وعشرت وشادیخواری تشویق می کند ومهمّترازهمه، مُخاطب را درپیشبردِ سخن شریک می پندارد نه جاهل واحمق! حافظ به جای ترسانیدن وگرانیدن وتهدیدکردن ِ مخاطب، هرگاه پندی می دهد تکمیل کردنِ ِبخش ِپایانی ِپند رابه عهده یِ مُخاطب می گذارد ومسئولانه ودلسوزانه، اورادعوت به اندیشیدن وپیداکردن ِآن بخش ِ دیگرپند واَندرزمی کند.
درهمین چندبیتی که موردِ ملاحظه قرارگرفت، دیدیم که مخاطب بامیل ورغبت به جستجوی ادامه ی مطلب می پردازد وبااشتیاق دنبالِ پاسخ معمّامی گردد. دراین بیت نیز حافظ به همین روش پند می دهد. او گوشواره ها را باعثِ زیبائی ناپایدارمعرّفی می کند تامخاطب درناخودآگاهِ خویش به دنبال ِزیبائی های پایداربگردد وبه این نتیجه رهنمون شود که پایه ومایه ی زیبائیهای پایدار، روحانی واخلاقی بوده وخارج ازدایره ی مادِّیات واسبابِ دنیویست.
جمشیدجزحکایتِ جام ازجهان نبرد
زینهاردل مَبند براسبابِ دنیوی
چشم ِ بـَد دور زخال تو که درعرصه‌ی حـُسن
بـَیـْدَقی راند که بُرد ازمَـه و خورشیـد گِـرو
“چشم بـَد دور” :دعاست. چشم شور وبدنظردورباد.
“عرصه‌ی حُسن” :
جایی که مصادیق ونمادهای زیبایی مثل چشم (خورشید) ابرو(ماه) خال(مُهره ی سرباز) به رقابت می پردازند.
شاعرنکته بین ونکته پرداز، رُخسار معشوق را چونان صفحه ی شطرنج (عرصه ی حُسن)دیده که مُهره ها(چشم وابرو وخط وخال و….) درحالِ رقابت وبازی هستند. خال که به رنگِ سیاه و به شکل مُهره ی سرباز(بیدق)است دریک سو وماه(ابرو) وخورشید(چشم) درسوی دیگر، درحال ِ نبرد هستند وزیبائیهای خودرا به رخ یکدیگر می کشند. “خال” گرچه نسبت به چشم وابرو، ازلحاظ فیزیکی وشکل ظاهری وباطنی چیزی برای گفتن ندارد وساده تر ازسایر اعضای صورت است، لیکن بعضی اوقات درنقطه ای ازرخسار چنان خوش ودلپذیر می نشیند که جلوه های چشم وابرو ولب و…تحت تاثیرقرارداده وکانونِ زیبایی می شود. همانگونه که سرباز دربازی شطرنج نسبت به سایر مُهره ها ازارزش کمتری برخورداراست، لیکن دربعضی اوقات سرباز با یک حرکتِ ماهرانه پیروزی را رقم زده وباعث ِ شکست ِ رقیب می شود. حافظِ خوش ذوق دراین بیتِ، این نکته را باهنرنمایی پرورانده ویک مضمونِ زیباساخته است.
“بـیـدق” : “پـیـاده” ، مُهره ی سرباز دربازی شطرنج .
گِروبُردن: دربازی به ویژه شطرنج، چیزی یامبلغی به عنوان گِرو دروسط می گذاشتند وهرکس که پیروز میدان می شد گِرو ازآن اوبود.
مـعـنـی بـیـت : چشم بَد از خال ِ دلکش ِ تـو به دور باد که درعرصه ی رقابتِ زیبایی(چهره‌ی زیبای تـو) با حرکتی کوچک(حرکت ِسرباز) ماهِ ابرو و خورشیدِ چشم تو را باآن همه شکوه وجلال شکست داد ومات کرد. همانندِ حرکتِ سرباز درعرصه ی شطرنج که یک خانه به جلو رفتن است ونسبت به حرکاتِ سایرمُهره هابسیارمحدوداست امّا گاهی اوقات شاه ووزیر را مات کرده ازآنها گِرو می برد.
ای که درزنجیرزلفت جای چندین آشناست
خوش فتادآن خال ِ مشکین دررخ ِ رنگین غریب
آسمان گو مـفـروش ایـن عظمت کانـدر عشق
خرمن مـَه بـه جوی خوشه‌ی پـروین به دو جو
“عظمت”: جلال و بزرگی ، شکوه “خوشه پروین” : مجموع هفت ستاره که به صورت خوشه‌ انگوری دیده می‌شود.
به جوی:به یک جو،درحقیقت نوعی تحقیراست چراکه” یک جو” درقدیم حداقل وزن و به عنوان چیزناقابل مَثل زده می شد. یک مَنْ (معادل شش کیلوگرم) مساوی است با چهارصد درم و هر درم مساوی شش دانگ و هر دانگ مساوی دو قیراط و هر قیراط مساوی دو طسوج و هر یک طسوج مساوی دو جو می باشد.
مـعـنـی بـیـت : به آسمان بـگوئید که این همه فخر وافاده وناز به شکوه و بزرگی خـودنـکـند، زیراکه درفرهنگِ عشق، این گونه شکوه وجلال وعظمت،هیچ ارزشی ندارد. دراین فرهنگ عشق ومحبّت والاترین وشکوهمندترین پدیده هاست ودردنیای ِعشق، زیبائیهایی وجود دارد که زیبائیهای ماه وستارگانش را درسایه فرومی برد وآنهارا ازنظرها می اندازد. ازهمین رودرمصرع دوّم می فرماید:
درنظرگاه ِ عاشق ،قیمت ِخرمن ماه (باهمه ی فروغ وپرتو ومهتابش)به اندازه دو جو و خوشه‌ی پروین به یک جـو هم نمی‌ارزنـد! چراکه شکوه وجلال وزیبایی ِ زلف ورُخسار وچشم وابروی یاربسیارافسون کننده تر، دلکش تر وخیال پرورترازآنهاست.
درجای دیگر درهمین زمینه می فرماید:
اَفروغ ِ ماه دردنیای عشق ازشرم ِ خورشیدِ رخسار ِ یار روبردیوارمی کند!
فروغ ماه می دیدم زبام قصراوروشن
روازشرم ِ آن خورشیدبر دیوار می آورد.
آتـش زهـد و ریـا خرمـن دیـن خواهــد سوخت
حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز وبرو
“آتش زهد” :زهد به آتش تشبیه شده است.
“خرمـن دیـن” : دیـن به خرمن تشبیه شده است.
“خرقه پشمینه” : لباس صوفیان است و در نظرگاهِ “حـافـــظ” نشانه‌ی ریاکاری است.چراکه درحقیقت، صوفی یاهرکسی دیگر،باپوشیدن ِ لباس خاص وانگشت نماکردن ِ خود فریادمی زند که من پاکدامن هستم، من پرهیزگار و باایمان هستم، من حق هستم وبه حقیقت رسیده ام! وبدنبال این فریاد، انتظار دارد خَلق نیز اوراپذیرفته وبرسرشان گذاشته وحلوا حلواکنند.!
مـعـنـی بـیـت : زُهـدِ ریـایـی، اَعمالی مثل ِخرقه پوشی وجداسازی خودازمردم که توسطِّ صوفی ،زاهد وعابد برای پاک نمایاندن ِ خویش وفریبِ خَلق انجان می گردد،همانند آتشی سوزنده، دیـن و ایـمان را می‌سوزاند و خاکستر می‌کند و بر بادش می‌دهـد! ای حافـظ این خرقه ی پشمینه نمادِ زُهدِ ریاییست ازپوشیدن ِ آن خودداری کن.
درنظرحافظ، عبادت وبندگی بابوق وکرنا وتظاهر نتیجه ی معکوس دارد. عبادت وبندگی باید بی ریا،خالص وفقط برای خالق باشد نه فریبِ خلق. فضولی،دخالت درکار دیگران،سوء استفاده ازسادگی خلق، وحفظ ِمنافع شخصی تنها گوشه ای ازتَبَعاتِ زُهدِ ریائیست که متاسّفانه درهمه ی دوره وجود داشته است
غلام ِ همّتِ آن نازنینم
که کارخیربی روی وریاکرد

فرخ نوشته:

@رضا:
بکار بردن صفت سبز بجای آبی برای آسمان، عجیب ولی واقعییه.
در تائید سخن، با جستجو ذیل کلمه “سبز” در دهخدا بیش از ده استعاره برای آسمان با صفت سبز از ادبیات کلاسیک آمده. نظیر “خرگاه سبز”،”سبز طاق” وغیره.

فرخ نوشته:

شاید اگر صفت سبز بجای آبی فقط برای آسمان بکار رفته باشه، منظور تشبیه ستارگان به دانه های تازه جوانه زده باشه .یعنی زمینی با کشت تازه سبز شده.

حمید بى مقدار نوشته:

دوستان عزیز و ارجمند، در عجبم که جرا هیجیک از شما عزیزان در مورد بیت اول اشاره اى به قانون عمل و عکس العمل نداشتید. حضرت حافظ به وضوح در مصرع اول اشاره به کشته هاى هر انسان در عالم خاکى میکند و این زندکى خاکى رابه مزرع سبزى تشریح میکند که محصول فراوانى را فراهم اورده است که هر شخصى در نهایت مجبور است که أین محصول را درو کند. او بلا فاصله ماه را به داسى تشبیه میکند که از ان داس براى دروى محصول این مزرعه استفاده میشود،او به شفافیت در مصرع دوم به توضیح منظور خود در مصرع اول میبردازد. تنها موجودیکه در جهان هستى مسؤول شناخته میشود انسان است به خاطر اراده ازادى که به او داده شده. او در مصرع دوم به همه ما از جمله خودش یاداور میشود که: از مکافات عمل غافل مشو کندم از کندم بروید جو ز جو. تمامى اساتید حق در عبارات متفاوت این قانون موجود در سه لایه تحتانى جهان هستى را به ما یاداورى کرده اند. حضرت مسیح میفرماید که هرانجه را که بدوزى باید از نو باره کنى. حضرت محمد در قران میفرماید فمن یعمل مسقال ذرة خیرا یره فمن یعمل مسقال ذرة شرا یره در جایى دیکر فکر میکنم که حضرت على میفرماید الدنیا مزرعة الاخرة دوستان ببخشید که در بعضى از لغات غلط إملائی وجود دارد این صرفا به خاطر این است که من بر روى iPad خودم الفباى فارسى ندارم تندرست و دلشاد با شید

حمید بى مقدار نوشته:

با سلام مجدد به همه عزیزان با کمى دقت در معانى ابیات در این غزل در مییابیم که حضرت حافظ سعى دارد که پیامی عمیق را در غالبى ساده و قابل فهم براى انسانهایى که در لایه خاکى زندگی میکنند با استفاده از تشبیهاتى چون داس مه نو و سایر تشبیهات توضیح دهد. او از پاکیزگى عیسى مسیح صحبت میکند که او را شایسته حضور در چهارم فلک میکند و عنوان میکند که آگر ما هم به همان سطح از پاکیزگى برسیم ، انگاه ما هستیم که نورمان از خورشید صدها برابر بیشتر خواهد بود و خورشید نورش را از ما خواهد گرفت. ناگفته نماند که وقتى میگوییم خورشید نورش را از ما میگیرد منظور از غالب مفلوک این إنسان خاکى نیست. از انجایى که خداوند روحش را در ما دمیده و این روح پس از رسیدن به لإیه سوم( اولین لإیه روحى) هنوز میتواند
در رکاب استاد حق ( پیر کامل و یا مرشد کامل ) به لایه چهارم و بعد حتى به کبریاى الهى صعود کند( منزل حافظ کنون بار گه کبریاست ) لذا نیروى او بسیار فراتر از نیرویى خواهد بود که در روحش موجود است . جالب است که بدانید که نیروى روح هر انسان معادل دوازده خورشید منظومه شمسى است. فهمش آنقدر بغرنج نیست .اگر روح انسان قطره اى از اقیانوس بى انتهاى الهى است لذا نیروى دوازده خورشید منظومه شمسى براى او بسیار طبیعى است . خلاصه اینکه او سعى دارد به ما بفهماند که تمرکز و سرمایه گذارى بر عالم مادى کار عبثى است که در نهایت منجر به باخت ما در این عرصه امتحان میشود. همانطور که در ابیات میانى به بد اقبالى کسانى چون کیکاووس وکیخسرو که به اقبال مادى تکیه کرده بودند اشاره میکند و ما را از این غفلت برحذر میدارد. البته این به این معنی نیست که انسان با تارک دنیا شدن به این مقام میرسد. صحبت از توجه و جهت توجه است. تمامى بزرگان جهان هستى در عالم خاکى زیستند، کار کردند و مسؤولیت زیادى را در قبال خود و خانواده خود و حتى أفراد بى بضاعت به عهده گرفتند. اما متصل به هیچکس و ھیچ چیز نبودند غیر از خالق یکتا. او به درستى اشاره میکند که اسمان این عظمت و بزرگى اش را در مقابل عظمت عشق هیچ به حساب نیاورد که در مقابل عظمت و بزرگى عشق ماه به أندازه یک جو و پروین به دو جو هم نمى ارزد. و در پایان ما را از خطر زهد و ریا میترساند و خود را از فرقه و سطح هشیاریش مجزا میکند.

حمید بى مقدار نوشته:

در مورد مزرع سبز فلک باید بگویم که منظور اسمان ابی یا سبز نیست، منظور از فلک لایه یا لایه هایى هستند که مشمول قانون عمل و عکس العمل میشوند . در جهان هستى یک لایه فیزیکى یا مادى، دو لایه ذهنى ( لایه اثیرى و لایه على ) وسه لایه روحى ( لایه فراعلى، لایه فنا و لایه حقیقت ) توسط خداوند در شش روز یا به عبارتى شش مرحله خلق شده اند. در سه لایه بالاى جهان هستى که لایه اول ان از پایین لایه خود شناسى است و لایه اول ان از بالا لایه خدا شناسى است قانون عمل و عکس العمل و یا به تعبیر عرفان شرق قانون کارما کارایى ندارد. در لایه هاى روحى قانون عشق،رحمت و بخشش حکم فرماست. منظور حافظ از مزرع سبز فلک اشاره به لایه هایى است که تمامى أفکار، گفتار و کردار انسان چه خوب وچه بد به بار مینشیند و انسان باید بعد از مدتى معین که براى به بار نشستن محصول لازم است محصول تلخ وَیَا شیرین اعمال خود را درو کند و اگر میخواهد از شر این قانون دقیق وجانکاه خلاصى یابد چاره اى جز فراتر رفتن از سطوح هشیارى فیزیکى و دو لایه ذهنى را ندارد. براى همین منظور حضرت حافظ در غزل معروف ( بیا تا گل برافشانیم و مى در ساغر اندازیم ) راه خروج از لایه هاى پایین را به ما نشان میدهد آنجا یى که میگوید ( چو در دست است رودى خوش بزن مطرب سرودى خوش. که دست افشان غزل خوانیم و پا کوبان سر اندازیم ) که اشاره ایست به رقص سماع که تکنیک مراقبه ان زمان بوده است، کما اینکه تکنیک مراقبه یا مدیتیشن زمان حضرت محمد نماز بوده است. در زمان مراقبه یا مدیتیشن سالک از بیرون میبرد و به عالم درون راه مییابد. سفر درونى در مراحل مختلف او را متناسب با ظرفیت وگنجایش در یافتش در مقابل نور وصداى مقدس خداوند قرار میدهد و این رویارویى با این نیروى پاکیزه به مرور الودگیهاى ذهنى او رامیشوید و او را اماده صعود به مراحل بالاتر میکند. تمامى هدف انسان از حضور در لایه خاکى رسیدن به لایه هاى بالاى جهان هستى است جایى که هشیارى الهى حضور دارد. جایگاه حقیقى انسان. بسیار سفر باید تا پخته شود خامى صوفی نشود صافى تا سر نکشد جامى. عرفا وسالکین روحانى که به عوالم درونى راه پیدا میکنند در مییابند که جام شراب روحانى همان تجلى پاکیزه ارتعاشات خداوند است در فرم صدا ( بانگ الهى،صوت سرمدى، کلمه الله قران، کلمه عیسى مسیح، سرااوشاى زرتشت ) و در فرم نور ( نورالله ) قران. خلاصه اینکه باید در مسیر بر گشت به خانه حقیقى انسان ابتدا راهنمایى کامل پیدا کند ( پس امام حى و قاءم ان ولى است. خواه از نسل عمر خواه از على است ) و سپس با حرکت در رکاب او و اجراى مو به موى دستورالعملهاى او با صبر و پشتکار این ماموریت الهى را با سر بلندى پشت سر بگذارد ( به مى سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها

کانال رسمی گنجور در تلگرام