گنجور

غزل شمارهٔ ۳۷۳

 
حافظ
حافظ » غزلیات
 

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

شطح و طامات به بازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر به ره آورد سفر

دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

تا همه خلوتیان جام صبوحی گیرند

چنگ صبحی به در پیر مناجات بریم

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم

همچو موسی ارنی گوی به میقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنیم

علم عشق تو بر بام سماوات بریم

خاک کوی تو به صحرای قیامت فردا

همه بر فرق سر از بهر مباهات بریم

ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد

از گلستانش به زندان مکافات بریم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش

گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند

بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

فتنه می‌بارد از این سقف مقرنس برخیز

تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی

ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

مصرع دوم بیت چهارم با تفاوت در فعل جمله از آن خواجوی کرمانی است:
«تا ببینند مگر نور تجلی جمال
همچو موسی ارنی گوی به میقات آیند»
غزل شماره‏ی ۴۰۴
—-
اَر ِ نی: اشاره است به آیه‏ی ۱۴۳ سوره‏ی اعراف:
ولمّا جاء موسی لمیقاتنا و کلّمه ربّه قال: «ربِّ! أرنی، أنظر إلیک» قال: «لن ترانی …»

مهدی پورابراهیم نوشته:

چند سالی میشه که این جمله(( مشکی رنگ عشقه )) بگوشم آشنا شده اما زیاد روی اون فکر نمی کردم

تا اینکه دیروز خبری را مطالعه کردم که تا دقایقی از خودم و این زندگی بیزار شدم و ناخود آگاه

جمله ی (( مشکی رنگ عشقه )) در ذهنم تداعی شد و با خودم گفتم وقتی آخر و عاقبت عشق های این دوره زمانه این چنین سیاه باشه واقعا مشکی رنگ عشقه

این هم قسمتی از اون خبر تاسف آور که از http://tabnak.ir/pages/?cid=35121 گرفتم

(( با بهروز در خیابان آشنا شدم و او با حرف های عاشقانه و احساسی مرا شیفته خودش کرد و در این پنج سال رابطه صمیمانه یی با هم داشتیم و قرار ازدواج گذاشته بودیم تا اینکه دو هفته قبل او به من تلفن زد و با جملات عاشقانه مرا اغفال کرد. بهروز به من گفت تا چه زمانی باید دوستی ما شکل بچگانه داشته باشد. بهتر است من به خانه او بروم تا با هم درباره مسائل مهم زندگی بیشتر صحبت کنیم.

دختر جوان افزود؛ من که به بهروز علاقه مند بودم و به وی اعتماد داشتم نیم ساعت بعد از این مکالمه، خودم را به خانه بهروز رساندم. در آنجا بود که وی به زور مرا مورد آزار قرار داد و یکی از دوستانش نیز که در خانه پنهان شده بود به من تعرض کرد. آن دو به خواهش های من هیچ اعتنایی نکردند. من از نظر روحی به شدت آشفته بودم و بعد از آن روز یک لحظه هم آرامش نداشتم و موضوعی که خشم مرا بیشتر می کرد این بود که بهروز دیگر به تلفن هایم جواب نمی داد.

فرحناز در ادامه حرف هایش گفت؛ به شدت افسرده شده بودم. اول به فکر خودکشی افتادم اما بعد پشیمان شدم. حدود ساعت ۲۰ امروز- روز حادثه- یک شیشه اسید تهیه کردم و به کوچه محل زندگی بهروز رفتم. چند دقیقه یی کشیک کشیدم تا او از خانه بیرون آمد. صدایش کردم، به طرفش رفتم و اسید را روی سر و صورتش ریختم ))
وقتی یک جوان چنین ناجوانمردانه به عشق خود خیانت می کند و در نهایت بی غیرتی عشق خود را با دست خود در آغوش بیگانه قرار میدهد از خودم بیزارمیشوم از اینکه اسم مرد را با خودم یدک بکشم و این همه نامردی و بیرحمی از افراد همجنس خودم برعلیه زنان را نظاره گر باشم

آنگاه که به فرهنگ خیانت ناجونمردانه ای که به دست این به ظاهر مردان نامرد بر روح و پیکر جنس زن وارد میشود عمیق بیندیشیم خیلی راحت در مقابل این رذالت ها دچار کمبود واژه میشویم

به اشعار خواجه اهل راز حافظ خوش سخن شیراز دست متوسل و متوصل می شوم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش گر بدین فضل و هنر نام کرامات بریم

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم

در بیابان فنا گم شدن آخر تا کی ره بپرسیم مگر پی به مهمات بریم

حافظ آب رخ خود بردرهرسفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

http://rooznegari.blogfa.com/post-16.aspx

ناشناس نوشته:

من که کلا عاشق اشعار حافظ ام.ام این بیت آخر روجور دیگه ای دوست دارم . بنظرم محشر.اینجا که میگه
“حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مریز

حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم”
واقعا راست میگه : بنظرم حرف دلتون ، حاجتتون ، نیازتون وهرچه هست رو فقط پیش قاضی حاجات ببرید وبس!
من که توزندگیم بارها این شعر دیدم وتجربه کردم.
بله.
حالا اگه حرف من قبول ندارید حداقل به خود حافظ رجوع کنید که میگه:
حافظ از معتقدانست گرامی دارش.”
بدرود…

همگام‌سازی فایل صوتی با شعر در گنجور رومیزی