بر زلف تو تا باد صبا را گذر افتاد
بس نافۀ چین بر سر هر رهگذر افتاد
بس یوسف دل دید در آن چاه زنخدان
دیوانه دلم بر سَر آنان به سر افتاد
ما را ز سر زلف تو این شیوه خوش آمد
کاشفته چو ما بر سر و پای تو در افتاد
یک حلقه از آن زلف گره گیر گشودند
صد عُقده به کار من بی پا و سر افتاد
دیگر خبر مردم هشیار نپرسد
آن مست که در کوی مغان بی خبر افتاد
تا زلف تو در دست نسیم سحر افتاد
کار من سودا زده زیر و زبر افتاد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره زیبایی و جذابیت زلف معشوق است که توجه همه را به خود جلب میکند. شاعر احساساتی عمیق و دیوانهوار نسبت به معشوق دارد و به توصیف حال خود در مواجهه با زیباییهای او میپردازد. او به تأثیر نسیم و باد بر زلفهای معشوق اشاره میکند و از این وضعیت به حالت بیخبری و مستی خود اشاره میکند. در کل، شعر احساسات عاشقانه و شیفتگی شدید شاعر را نسبت به محبوبش بیان میکند.
هوش مصنوعی: زمانی که نسیم صبح به زلف تو وزید، تمام زیباییات مثل نخی از بستن چینها بر سر هر کسی که عبور میکند، نمایان شد.
هوش مصنوعی: بسیار زیباست که در دل خود یوسفهایی را میبینم که در چاه جذابیتها و زیباییهای چهرههایی که دیوانگی مرا به تسخیر درآورده، دچار شوق و اشتیاق شدهام.
هوش مصنوعی: این شعر به این معناست که روش و سلیقهای که از زلف تو میآید، برای ما بسیار دلنشین و جذاب است. وقتی که ما با شوق و عشق به زلف تو نزدیک میشویم، تمام وجود ما تحت تاثیر آن قرار میگیرد و در گرداب احساسات تو غرق میشود.
هوش مصنوعی: یک دسته از آن موی گرهخورده را باز کردند و به این ترتیب، صد مشکل و گره از کار من که هیچ قدرتی ندارم، باز شد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در سرزمین مغان غرق در لذت و سرمستی شده باشد، دیگر از خبر مردم خردمند و هوشیار بیخبر است و نمیپرسد.
هوش مصنوعی: وقتی که زلفهای تو در دست نسیم سحرگاهی گرفتار شد، احوال من که دچاری از عشق و جنون بود، به هم ریخت و آشفته شد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد
کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد
چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن
تا قصه خوبان که بنامند برافتاد
بس چشمه حیوان که از آن حسن بجوشید
[...]
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتیم پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
شمشیر کشیدست نظر بر سر مردم
[...]
باز این دل غمدیده به دام تو در افتاد
بس مرغ همایون که به تیر نظر افتاد
لطفی کن و تیری دگرم سوی دل انداز
کان تیر نخستین که زدی بر جگر افتاد
پرسیدن یاران کهن رسم قدیم است
[...]
جان بر لب لعلش چو مگس بر شکر افتاد
با وصل تو دل چون شبهی در گهر افتاد
کی دست زند در کمر صحبت شیرین
فرهاد که با درد فراق از کمر افتاد
با روی تو زد آب روان لاف لطافت
[...]
تا دیده ی من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پرده محنت بدر افتاد
دیگر نکند چشم به خورشید جهانتاب
آن را که بدان طلعت چون مه نظر افتاد
بر بوی گذاری که کند بر سر او دوست
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.