گنجور

 
قصاب کاشانی

بازآ که دل از داغ تو آراسته تن را

پر ساخته زین لاله سراپای چمن را

ای روشنی دیده چو گشتی ز نظر دور

زنهار فراموش مکن حب وطن را

جز نام تو حرف دگرم ورد زبان نیست

کرده است دلم وقف ثنای تو دهن را

در محشر عشاق ضرور است نشانی

خوب است شهید تو کند چاک کفن را

پامال تو یک‌بار نگردید غبارم

چندان که فکندم به سر راه تو تن را

چون پسته که گیرد شکرش تنگ در آغوش

در قند نهان کرده دهان تو سخن را

هرگز نکنی آرزوی میوهٔ طوبی

بردار اگر دیده‌ای آن سیب ذقن را

در کام تو قصاب به حسرت نچکاند

تا خون نکند دایه بی مهر لبن را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
ابن یمین

واجب بود از راه نیاز اهل زمن را

در خواستن از حق بدعا شیخ حسن را

آنسایه یزدان که چو خورشید بیاراست

رایش بصفا روی زمین را و زمن را

در رسته بازار هنر ملک خریدست

[...]

نظیری نیشابوری

گل خلعت نو داد دگر شاخ کهن را

بر سلطنت حسن سجل ساخت چمن را

شاخ گل خوش بو به ره باد سحرگاه

بگشود سر نافه غزالان ختن را

شد لاله به خمیازه به یاد می لعلت

[...]

کلیم

چشمت بفسون بسته غزالان ختن را

آموخته طوطی ز نگاه تو سخن را

پیداست که احوال شهیدانش چه باشد

جائیکه بشمشیر ببرند کفن را

معلوم شد از گریه ابرم که درین باغ

[...]

صائب تبریزی

دلگیر کند غنچه من صبح وطن را

در خاک کند کلفت من سرو چمن را

یوسف نه متاعی است که در چاه بماند

از دیده بدخواه چه پرواست سخن را؟

از داغ ملامت جگر ما نهراسد

[...]

جویای تبریزی

گل با سر بازار بسنجد چو چمن را

بازر به ترازو ننهد خاک وطن را

بر سرو، نسیم سحری برگ گل افشاند

بنگر به گلستان دم طاووس چمن را

ای هم نفسان سیر چمن فرع دماغ است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه