گنجور

 
فیض کاشانی

جامی لبا لب بایدت لب بر لب ساقی بده

زان بادهٔ باقی بکش وین باقی جان را بده

ای ساقی مه روی من بهر حیات نوی من

هم برقع از رخ برفکن هم از جبین بگشا گره

گویند در جنت بود از بهر زاهد میوه‌ها

ما و زنخدان نگار این سیب ما زان میوه به

عالیست سیب تو بسی کی میرسد دست کسی

غالیست نرخ این متاع قیمت مکن منت به

رحم آر بر بیچارهٔ از خان و مان آوارهٔ

ای منبع لطف و کرم از وصل خودکامش بده

تا چند گردم در بدر تا چند پویم کو بکو

گیرم سراغت شهر شهر جویم نشانت ده بده

ای فیض بس کن زین نفیر گر وصل میخواهی بمیر

این کار را آسان مگیر یا جان دگر چیزی بده

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه

از چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه

در کشتن بیچارگان تعجیل کم فرمای زانک

گر هست جانی در تنم بهر تو می دارم نگه

زینسان مکش از دست من پیش زنخدان زلف را

[...]

مشاهدهٔ بیش از ۲۱ مورد هم آهنگ دیگر از امیرخسرو دهلوی
رفیق اصفهانی

ای می فروش آزادیم زین سبحهٔ صددانه ده

این سبحهٔ صددانه را بستان و یک پیمانه ده

از حرف غیری در گرو تا کی حدیث من شنو

از ره به آن افسون مرو گوشی به این افسانه ده

از آشنائی بی سبب کردی چو دوری روز و شب

[...]

صفایی جندقی

صد آسمان کیوان نحس از برج اقبالم سیه

سر زد که زان حالم تبه

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه