گنجور

غزل شمارهٔ ۶۰۷

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من و عشق و مستی عشق به جز این هنر ندارم

بجز این هنر چه باشد که ز خود خبر ندارم

بود از سر وصالش دل و فتنه جمالش

من و کنجی و خیالش سر شور و شر ندارم

ز در تو کی کشم پا مگر آنکه سر ببازم

ز تو کام تا نیابم ز تو دست بر ندارم

بمیان اشک غرقم چو صدف ببحر لیکن

چو تو در برم نباشی تهیم گهر ندارم

شجری ز باغ عشقم غم و ناله شاخ و برگم

چو تو در برم نباشی عبثم ثمر ندارم

ز تو چون جدا شوم من تو بگو کجا شوم من

بخدا که هیچ راهی بکسی دگر ندارم

نکنم حدیث از غیر ببرم ز شر و از خیر

چو مرا غم تو باشد غم خیر و شر ندارم

خوش آنکه بعشق تو گرفتار بمیرم

بیدار درین منزل خونخوار بمیرم

زین خوابگه بی‌خبران زنده برآیم

واقف ز سرا پردهٔ اسرار بمیرم

مستغرق دیدار شده در بر جانان

آسوده ز اقرار و ز انکار بمیرم

در سر هوس ساقی و در دست می لعل

در پای خم و خانهٔ خمار بمیرم

کاری چو به از خدمت معشوقه و می نیست

ساقی مددی کن که درین کار بمیرم

بشتاب و بده یکدو سه ساغر ز پی هم

مپسند که در میکده هشیار بمیرم

خونین جگر و خسته دل و محنت هجران

جانا تو پسندی که چنین زار بمیرم

آن یار بکس رخ ننماید چه توان کرد

بگذار که در حسرت دیدار بمیرم

گفتار خود ای فیض بکردار بیارا

مگذار که در زخرف گفتار بمیرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مجتبی خراسانی نوشته:

بزرگوارید جناب شمس الحق عزیز
حضرت فیض کاشانی که حقیر از کودکی با ایشان و اثارشان اشنا هستم(هنوز طنین صدای ملکوتیه پدر بزرگم را فراموش نکرده ام که ان غزل شورانگیز و عرفانی: ز هرچه غیر یار استغفرالله / ز بود مستعار استغفرالله…را در نافله شبانه با سوز و گداز در قنوت و راز و نیاز خویشتن که با معبود عرضه می داشت)ایشان رساله ای دارد به نام: (قرة العیون فی اعز الفنون)که سه سال قبل از وفات خود نوشته اند در پایان رساله به این اثر لقب (کلمات مکنونه) (که بر اهل عرفان و حکمت پوشیده نیست که چه نام زیبایی بر اثر خود گذاشته اند) را می دهد.
مولف در این کتاب به حکمت و عرفان پرداخته و در عقاید فلسفی تابع استاد بزرگوار خود ملا صدرا است.این رساله در شصت کلمه که در دوازده مقاله است جمع امده. هر مقاله حاوی پنج کلمه به زبان عربی است و امیزه ای از شعر و نثر پارسی نیز با ان همراه است.(شرمنده ام مقدمه ی بنده همانند مقدمه ابن خلدون طولانی و مفصل شد)حقیر قسمتی از مقاله اول که در معرفت خداوند تعالی است را عرضه می دارم:
در بیان این که معرفت و دیدار خداوند هم غیر ممکن است و هم ممکن
اگر چه کروبیان ملا اعلی در مقام(لودنوت)متوقف اند و مقربان حضرت علیا به قصور(ما عرفناک حق معرفتک) و کریمه (لاتدرکه الابصار) هر بیننده را شامل است و نص (ان الله احتجب عن العقول کما احتجب عن الابصار…)راننده هر بینا و عاقل. اما شیر مردان بیشه ولایت دم از (لم اعبد ربا لم اره) می زنند و قدم بر جاده (لو کشف الغطا ما ازددت یقینا) می دارند.
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر انکه خدمت جام جهان نما بکند
لودنوت:جبرئیل به پیامبر ص عرضه می دارد: که اگر سر انگشتی نزدیک شوم خواهم سوخت.
ما عرفناک حق…:حدیث رسول خدا ص
لا تدرکه الابصار:چشم ها او را در نمی یابند(فقط دانم در سوره انعام است ایه خاطرم نیست)
ان الله احتجب عن العقول…:خداوند از عقلها پوشیده شده چنان که از دیده ها پوشیده است.مولا علی ع
لم اعبد ربا لم اره: فرمایش معروف مولا علی ع است که می فرمایند:نپرستیدم پروردگاری را که ندیدم.
لو کشف الغطا ما ازددت یقینا:به نظر این کلام دیگر معنا نخواهد که خود واضح است و مشهور.ولی شاید عده ای ندانند/ اگر پرده از پیش چشم من برداشته شود بر یقینم افزوده نخواهد شد. مولا علی ع
کاش قدرش را بدانیم و بدانند…
والسلام خیرختام

شمس الحق نوشته:

“همه عزت و بزرگی از خدایتعالی است”
سلام بر شما جناب خراسانی
به حرمت علامه فیض کاشانی و به احترام حضرتعالی مابقی عرایضم در حاشیه غزل شماره ۸۳ علامه را اینچا عرض میکنم ، زیرا در آنجا سخن تازه ای نبود ، نظر به اینکه ساعتی از ظهر گذشته است انشاءالله دوستان جوان ما هریک در محل اشتغال خویش سرگرم فعالیت و کار هستند و نه در خواب غفلت ، وضعیت حقیر که معلوم است ، مهمانم و در مرخصی بلند مدت بازنشستگی بسر میبرم ، جنابعالی اگر مایل بودید ، مختارید که به شرح احوالات خویش بپردازید و اصرار بر اینکه شغل و محل اشتغال خود را بفرمایید یک بی ادبی ، بلکه گستاخی و جسارت محض است و این کمترین متعجب است که چگونه و چرا در این سه دهه اخیر غیبت حقیر در وطن من بعضی مفاهیم ماضی باژگونه گشته است ، از جمله مفهوم ادب ! حتی حرمت مردگان نیز پاس نمی دارند تا چه رسد به مرشد و مراد و استاد زنده !! والله ما در محضر پدرمان جلوس نمی کردیم ، مگر آنکه اجازه می فرمود ، به برادر بزرگتر تو نمی گفتیم ، روی حرف استادمان در کلاس [ از دبستان تا دوره دکتری دانشکده ] حرف نمی زدیم ، اگر چه با فرمایش او موافق نبودیم ، بعد از ادب نوبت احترام است که مفهوم خود را از دست داده است . مرا ببخشید جناب خراسانی ، دلم شکسته است ، همانقدر که حرمتم شکستند . اجانب با حقیر این نکردند که در وطن میکنند. انشاءالله مجدداً خدمت میرسم .

سعید نوشته:

جناب شمس الحق، بزرگوار نادیده
بنده کمترین از مشتریان هر روز گنجور نیستم ولی دست کم هفته ای یکبار به گنجور می آیم. سن و سال و پیشینه شما آنچنان که گفته اید، رعایت ادب و احترام شما را لازم میکند. اما چون شرح ما مضی را خوانده ام، در کلام شما گاهی لحنی تند و کوبنده و اغراق آمیز میبینم که حتی در صورت درستی موضعتان، خواننده را نسبت به آن مردد و حتی مکدر میکند. بنده کمترین از ارادتمندان استاد سخنم و گمان میکنم وقتی احترام بزرگواری چون شما لازم و واجب است، احترام کسی چون شیخ سعدی هزار چندان بر همگان فرض است.
فردوسی فرمود:
درشتی ز کس نشنود نرمگوی
سخن تا توانی به آزرم گوی
سخن پایانی اینکه این جهان بسیار کوچکتر و گذرا تر از آن است که بخواهیم در یک دم زندگی یکدیگر را برنجانیم. شیخ اجل فرمود:
بجان زنده دلان سعدیا که ملک وجود
نیرزد آنکه دلی را ز خود بیازارم
بدرود

مجتبی خراسانی نوشته:

سلام بر استاد شمس الحق بزرگوار
رب اشرح لی صدری و یسرلی امری واحلل عقده من لسانی یفقهوا قولی
پوزش می طلبم از این جابجایی و به زحمت انداختن شما و سایر دوستان. شما نسبت به حقیر لطف دارید…
مقصودم از این کار: مشاهده نکردن مطالب ان صفحه برای شما و دیگر دوستان بود و مراد دیگرم اشنایی بیشتر دوستان با حضرت فیض کاشانی قدس الله روحه بود. اساتید و معلمان و عالمان که شما یکی از ان بزرگواران باشید به شاگردان (البته اگر شما حقیر را به شاگردی قبول فرمایید.اگر مستحق به شاگردی باشم چرا که هر نورسته ای نباید به خود اجازه ی چنین مقامی بدهد) مثنوی اموخته اید. جناب جلال الدین محمد می فرمایند:
گر چه دیوار افکند سایهٔ دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز
این جهان کوهست و فعل ما ندا
سوی ما آید نداها را صدا
ان النفس لاماره بالسو الایه…دنیا دار مکافات است ولکم فی القصاص حیوه یا اولی الاباب. تلافی به قیامت نمی ماند. خون پروانه شمع را تا صبح امان نمی دهد. والله عزیز ذو انتقام. آزرده خاطر و اندوهگین مباشید.
(شاید لبخندی بزنید) محتسب خم شکست و من سر او !!
حقیر از پنج یا شش سالگی به التفات و راهنمایی های پدربزرگ و پدرم حفظهما الله به علوم معارفی علاقه مند شدم . اولین دعایی که از بر کردم دعای کمیل بن زیاد بود. به گمانم هشت ساله بودم…برای من خیلی سنگین بود (هنوز هم سنگین است) ان دعا. ابتدا که به ان نحو شروع شد تا به دانشگاه رسید…در دانشگاه تربیت معلم تهران لیسانس گرفتم و هم اکنون اگر به ساحت مقدس معلمان توهین نشود…در دبیرستان کار می کنم.
قرار است انشاالله در دنیای مجاز (که اصلا بدان علاقه ندارم) تلمیذ شما و سایر اساتید دیگر بشوم. یا رب این ارزو مرا چه خوش است
کلم الناس علی قدر عقولهم مردم به قدر عقلشان سخن می گویند. زیاده گویی و گزافه گویی کردم مرا ببخشید.
خدمت از بنده است…والعاقبه بالعافیه والسلام

کانال رسمی گنجور در تلگرام