گنجور

 
فیض کاشانی

در جان و دل چو آتش عشقش علم کشید

سلطان صبر رخت به ملک عدم کشید

مهرش چو جای کرد در اوراق خاطرم

بر حرفهای غیر یکایک قلم کشید

دل را که بود طایر قدسی بریخت خون

شوخی نگر که تیغ بصید حرم کشید

شد زنده سر که در قدم دوست خاک شد

جان مرد چون ز درگه جانان قدم کشید

در بزم عشق هرکه به عیش و طرب نشست

بس جرعها ز خون جگر دم بدم کشید

گرچه بسی کشید دلم از شراب عشق

از جام بود خم و سبو بحر کم کشید

ز نهار فیض دست مدار از شراب عشق

تا آنزمان که بحر توانی بدم کشید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر معزی

اقبال تو به عالم عِلوی عَلَم کشید

وز فخر بر صحیفهٔ دولت رقم کشید

تا برگرفت زیر قلم ملک شهریار

بر نام بدسگالَش گردون قلم کشید

وقتی‌ که بحر فتنه برآشفت وموج زد

[...]

عبدالواسع جبلی

بر ماه روشن از شب تاری علم کشید

وز مشک سوده بر گل سوری رقم کشید

زنجیره‌ای ز قیر و طرازی ز غالیه

بر عارض چو ماه و رخ چون بقم کشید

آشوب خلق را خط مشکین خدای عرش

[...]

صفایی جندقی

تنها به راه دوست نه دست از حرم کشید

بفشرد پای و بر سر خود هم قلم کشید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه