گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۷

 
فیض کاشانی
فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید

کوشم بجان درین کار تا جان ز تن برآید

از عشق نیست خوشتر گشتم جهان، سراسر

سوی یقین گر آید از شک و ظن برآید

زهر فراق نوشم بهر وصال کوشم

حکمش بجان نیوشم تا کام من برآید

گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاک

گر در چمن کشم آه دود از چمن برآید

گر آتش نهانم پیدا شود بمحشر

دوزخ بسوزد از رشک دودش ز تن برآید

گر روی تو به بینم هنگام جان سپردن

قبرم بهشت گردد نور از کفن برآید

بر باد بوی زلفت ار جان شود ز قالب

سنبل ز خاک قبرم مشک از بدن برآید

حمد تو می نگارم بر لوح هر هوائی

شکر تو میگذارم هر جا سخن برآید

گر شعر فیض خواند واعظ فراز منبر

بس آه آتش افروز از مرد و زن بر آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: کتابخانه تصوف | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

احمد نوشته:

سلام
به نظر من این شعر شباهت زیادی به شعر “دست از طلب ندارم تا کام من برآید” حضرت حافظ داره.
http://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh233/

حافظ:
دست از طلب ندارم تا کام من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید
فیض کاشانی:
هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید
کوشم بجان درین کار تا جان ز تن برآید

حافظ:
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآید
فیض کاشانی:
گر آتش نهانم پیدا شود بمحشر
دوزخ بسوزد از رشک دودش ز تن برآید

حافظ:
بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید
فیض کاشانی:
گر شعر فیض خواند واعظ فراز منبر
بس آه آتش افروز از مرد و زن بر آید

کانال رسمی گنجور در تلگرام