یکی پیر بد مرزبان هری
پسندیده و دیده از هر دری
جهاندیدهای نام او بود ماخ
سخندان و با فرّ و با یال و شاخ
بپرسیدمش تا چه داری بیاد
ز هرمز که بنشست بر تخت داد
چنین گفت پیر خراسان که شاه
چو بنشست بر نامور پیشگاه
نخست آفرین کرد بر کردگار
توانا و دانندهٔ روزگار
دگر گفت ما تخت نامی کنیم
گرانمایگان را گرامی کنیم
جهان را بداریم در زیر پر
چنان چون پدر داشت با داد و فر
گنهکردگان را هراسان کنیم
ستمدیدگان را تنآسان کنیم
ستون بزرگیست آهستگی
همان بخشش و داد و شایستگی
بدانید کز کردگار جهان
بد و نیک هرگز نماند نهان
نیاگان ما تاجداران دهر
که از دادشان آفرین بود بهر
نجستند جز داد و بایستگی
بزرگی و گردی و شایستگی
ز کهتر پرستش ز مهتر نواز
بداندیش را داشتن در گداز
به هر کشوری دست و فرمان مراست
توانایی و داد و پیمان مراست
کسی را که یزدان کند پادشا
بنازد بدو مردم پارسا
که سرمایهٔ شاه بخشایشست
زمانه ز بخشش به آسایشست
به درویش بر مهربانی کنیم
به پرمایه بر پاسبانی کنیم
هرآنکس که ایمن شد از کار خویش
بر ما چنان کرد بازار خویش
شما را به من هرچ هست آرزوی
مدارید راز از دل نیکخوی
ز چیزی که دلتان هراسان بوَد
مرا داد آن دادن آسان بوَد
هرآنکس که هست از شما نیکبخت
همه شاد باشید زین تاج و تخت
میان بزرگان درخشش مراست
چو بخشایش داد و بخشش مراست
شما مهربانی بافزون کنید
ز دل کینه و آز بیرون کنید
هرآنکس که پرهیز کرد از دو کار
نبیند دو چشمش بد روزگار
به خشنودی کردگار جهان
بکوشید یکسر کهان و مهان
دگر آنک مغزش بود پرخرد
سوی ناسپاسی دلش ننگرد
چو نیکی فزایی بروی کسان
بود مزد آن سوی تو نارسان
میامیز با مردم کژ گوی
که او را نباشد سخن جز بروی
وگر شهریارت بود دادگر
تو بر وی بسستی گمانی مبر
گر ایدون که گویی نداند همی
سخنهای شاهان بخواند همی
چو بخشایش از دل کند شهریار
تو اندر زمین تخم کژّی مکار
هرآنکس که او پند ما داشت خوار
بشوید دل از خوبی روزگار
چو شاه از تو خشنود شد راستیست
وزو سر بپیچی در کاستیست
درشتیش نرمیست در پند تو
بجوید که شد گرم پیوند تو
ز نیکی مپرهیز هرگز به رنج
مکن شادمان دل به بیداد گنج
چو اندر جهان کام دل یافتی
رسیدی بجایی که بشتافتی
چو دیهیم هفتادبر سرنهی
همه گرد کرده به دشمن دهی
بهر کار درویش دارد دلم
نخواهم که اندیشه زو بگسلم
همیخواهم از پاک پروردگار
که چندان مرا بر دهد روزگار
که درویش را شاد دارم به گنج
نیارم دل پارسا را به رنج
هرآنکس که شد در جهان شاهفش
سرش گردد از گنج دینارکش
سرش را بپیچم ز کنداوری
نباید که جوید کسی مهتری
چنین است انجام و آغاز ما
سخن گفتن فاش و هم راز ما
درود جهان آفرین بر شماست
خم چرخ گردان زمین شماست
چو بشنید گفتار او انجمن
پر اندیشه گشتند زان تنبهتن
سر گنجداران پر از بیم گشت
ستمکاره را دل به دو نیم گشت
خردمند و درویش زان هرک بود
به دلش اندرون شادمانی فزود
چنین بود تا شد بزرگیش راست
هر آن چیز در پادشاهی که خواست
برآشفت و خوی بد آورد پیش
به یکسو شد از راه آیین و کیش
هرآنکس که نزد پدرش ارجمند
بُدی شاد و ایمن ز بیم گزند
یکایک تبه کردشان بیگناه
بدین گونه بُد رای و آیین شاه
سه مرد از دبیران نوشینروان
یکی پیر و دانا و دیگر جوان
چو ایزد گشسب و دگر برزمهر
دبیر خردمند با فرّ و چهر
سه دیگر که ماهآذرش بود نام
خردمند و روشندل و شادکام
بر تخت نوشینروان این سه پیر
چو دستور بودند و همچون وزیر
همیخواست هرمز کزین هرسه مرد
یکایک برآرد به ناگاه گرد
همیبود ز ایشان دلش پرهراس
که روزی شوند اندرو ناسپاس
به ایزدگشسب آن زمان دست آخت
به بیهوده بر بند و زندانش ساخت
دل موبد موبدان تنگ شد
رخانش ز اندیشه بیرنگ شد
که موبد بُد و پاک بودش سرشت
بمردی ورا نام بد زردهشت
ازان بند ایزدگشسب دبیر
چنان شد که دل خسته گردد به تیر
چو روزی برآمد نبودش زوار
نه خورد و نه پوشش نه اندهگسار
ز زندان پیامی فرستاد دوست
به موبد که ای بنده را مغز و پوست
منم بیزواری به زندان شاه
کسی را به نزدیک من نیست راه
همی خوردنی آرزوی آیدم
شکم گرسنه رنج بفزایدم
یکی خوردنی پاک پیشم فرست
دوایی بدین درد ریشم فرست
دل موبد از درد پیغام اوی
غمی گشت زان جای و آرام اوی
چنان داد پاسخ که از کار بند
منال ار نیاید به جانت گزند
ز پیغام او شد دلش پرشکن
پراندیشه شد مغزش از خویشتن
به زندان فرستاد لختی خورش
بلرزید زان کار دل در برش
همیگفت کاکنون شود آگهی
بدین ناجوانمرد بیفرهی
که موبد به زندان فرستاد چیز
نیرزد تن ما برش یک پشیز
گزند آیدم زین جهاندار مرد
کند بر من از خشم رخساره زرد
هم از بهر ایزدگشسب دبیر
دلش بود پیچان و رخ چون زریر
بفرمود تا پاک خوالیگرش
به زندان کشد خوردنیها برش
ازان پس نشست از بر تازی اسب
بیامد به نزدیک ایزدگشسب
گرفتند مر یکدگر را کنار
پر از درد ومژگان چو ابر بهار
ز خوی بد شاه چندی سخن
همیرفت تا شد سخنها کهن
نهادند خوان پیش ایزدگشسب
گرفتند پس واژ و برسم بدست
پس ایزدگشسب آنچ اندرز بود
به زمزم همیگفت و موبد شنود
ز دینار وز گنج وز خواسته
هم از کاخ و ایوان آراسته
به موبد چنین گفت کای نامجوی
چو رفتی از ایدر به هرمزد گوی
که گر سرنپیچی ز گفتار من
براندیشی از رنج و تیمار من
که از شهریاران تو خوردهام
تو را نیز در بر بپروردهام
بدان رنج پاداش بند آمدست
پس از رنج بیم گزند آمدست
دلی بیگنه پرغم ای شهریار
به یزدان نمایم به روز شمار
چو موبد سوی خانه شد در زمان
ز کارآگهان رفت مردی دمان
شنیده یکایک بهرمزد گفت
دل شاه با رای بد گشت جفت
ز ایزدگشسب آنگهی شد درشت
به زندان فرستاد و او را بکشت
سخنهای موبد فراوان شنید
بر او بر نکرد ایچ گونه پدید
همیراند اندیشه بر خوب و زشت
سوی چارهٔ کشتن زردهشت
بفرمود تا زهر خوالیگرش
نهانی برد پیش در یک خورش
چو موبد بیامد بهنگام بار
به نزدیکی نامور شهریار
بدو گفت کامروز ز ایدر مرو
که خوالیگری یافتستیم نو
چو بنشست موبد نهادند خوان
ز موبد بپالود رنگ رخان
بدانست کان خوان زمان ویست
همان راستی در گمان ویست
خورشها ببردند خوالیگران
همیخورد شاه از کران تا کران
چو آن کاسه زهر پیش آورید
نگه کرد موبد بدان بنگرید
بران بدگمان شد دل پاک اوی
که زهرست بر خوان تریاک اوی
چو هرمز نگه کرد لب را ببست
بران کاسه زهر یازید دست
بران سان که شاهان نوازش کنند
بران بندگان نیز نازش کنند
ازان کاسه برداشت مغز استخوان
بیازید دست گرامی بخوان
به موبد چنین گفت کای پاکمغز
تو را کردم این لقمهٔ پاک و نغز
دهن بازکن تا خوری زین خورش
کزین پس چنین باشدت پرورش
بدو گفت موبد به جان و سرت
که جاوید بادا سر و افسرت
کزین نوشه خوردن نفرماییم
به سیری رسیدم نیفزاییم
بدو گفت هرمز به خورشید و ماه
به پاکی روان جهاندار شاه
که بستانی این نوشه ز انگشت من
برین آرزو نشکنی پشت من
بدو گفت موبد که فرمان شاه
بیامد نماند مرا رای و راه
بخورد و ز خوان زار و پیچان برفت
همیراند تا خانهٔ خویش تفت
ازان خوردن زهر با کس نگفت
یکی جامه افگند و نالان بخفت
بفرمود تا پادزهر آورند
ازان گنجها گر ز شهر آورند
فروخورد تریاک و نامد به کار
ز هرمز به یزدان بنالید زار
یکی استواری فرستاد شاه
بدان تا کند کار موبد نگاه
که آن زهر شد بر تنش کارگر
گر اندیشهٔ ما نیامد ببر
فرستاده را چشم موبد بدید
سرشکش ز مژگان به رخ برچکید
بدو گفت رو پیش هرمزد گوی
که بختت به برگشتن آورد روی
بدین داوری نزد داور شویم
به جایی که هر دو برابر شویم
ازین پس تو ایمن مشو از بدی
که پاداش پیش آیدت ایزدی
تو پدرود باش ای بداندیش مرد
بد آید به رویت ز بد کارکرد
چو بشنید گریان بشد استوار
بیاورد پاسخ برِ شهریار
سپهبد پشیمان شد از کار اوی
بپیچید ازان راست گفتار اوی
مر آن درد را راه چاره ندید
بسی باد سرد از جگر برکشید
بمرد آن زمان موبد موبدان
برو زار و گریان شده بخردان
چنینست کیهان همه درد و رنج
چه یازی به تاج و چه نازی به گنج
که این روزگار خوشی بگذرد
زمانه نفس را همیبشمرد
چو شد کار دانا بزاری به سر
همه کشور از درد زیر و زبر
جهاندار خونریز و ناسازگار
نکرد ایچ یاد از بد روزگار
میان تنگ خون ریختن را ببست
به بهرامآذرمهان آخت دست
چو شب تیرهتر شد مر او را بخواند
به پیش خود اندر به زانو نشاند
بدو گفت خواهی که ایمن شوی
نبینی ز من تیزی و بدخوی
چو خورشید بر برج روشن شود
سرکوه چون پشت جوشن شود
تو با نامداران ایران بیای
همیباش در پیش تختم بپای
ز سیمای برزینت پرسم سخن
چو پاسخ گزاری دلت نرم کن
بپرسم که این دوستار تو کیست
بدست ار پرستنده ایزدیست
تو پاسخ چنین ده که این بدتنست
بداندیش وز تخم آهرمنست
وزان پس ز من هرچ خواهی بخواه
پرستنده و تخت و مهر و کلاه
بدو گفت بهرام کایدون کنم
ازین بد که گفتی صدافزون کنم
بسیمای برزین که بود از مهان
گزین پدرش آن چراغ جهان
همیساخت تا چارهای چون کند
که پیراهن مهر بیرون کند
چو پیدا شد آن چادر عاج گون
خور از بخش دوپیکر آمد برون
جهاندار بنشست بر تخت عاج
بیاویختند آن بهاگیر تاج
بزرگان ایران بران بارگاه
شدند انجمن تا بیامد سپاه
ز در پرده برداشت سالار بار
برفتند یکسر بر شهریار
چو بهرام آذرمهان پیشرو
چو سیمای برزین و گردان نو
نشستند هریک به آیین خویش
گروهی ببودند بر پای پیش
به بهرام آذرمهان گفت شاه
که سیمای برزین بدین بارگاه
سزاوار گنجست اگر مرد رنج
که بدخواه زیبا نباشد به گنج
بدانست بهرام آذرمهان
که آن پرسش شهریار جهان
چگونست و آن را پی و بیخ چیست
کزان بیخ او را بباید گریست
سرانجام جز دخمهٔ بیکفن
نیابد ازین مهتر انجمن
چنین داد پاسخ که ای شاه راد
ز سیمای برزین مکن ایچ یاد
که ویرانی شهر ایران ازوست
که مه مغز بادش بتن بر مه پوست
نگوید سخن جز همه بتری
بر آن بتری بر کند داوری
چو سیمای برزین شنید این سخن
بدو گفت کای نیک یار کهن
به بد بر تن من گوایی مده
چنین دیو را آشنایی مده
چه دیدی ز من تا تو یار منی
ز کردار و گفتار آهرمنی
بدو گفت بهرام آذرمهان
که تخمی پراگندهای در جهان
کزان بر نخستین تو خواهی درود
از آتش نیابی مگر تیره دود
چو کسری مرا و تو را پیش خواند
بر تخت شاهنشهی برنشاند
ابا موبد موبدان برزمهر
چو ایزدگشسب آن مه خوب چهر
بپرسید کین تخت شاهنشهی
کرا زیبد و کیست با فرّهی
به کهتر دهم گر به مهتر پسر
که باشد به شاهی سزاوارتر
همه یکسر از جای برخاستیم
زبان پاسخش را بیاراستیم
که این ترکزاده سزاوار نیست
به شاهی کس او را خریدار نیست
که خاقان نژادست و بدگوهرست
به بالا و دیدار چون مادرست
تو گفتی که هرمز به شاهی سزاست
کنون زین سزا مر تو را این جزاست
گوایی من از بهر این دادمت
چنین لب به دشنام بگشادمت
ز تشویر هرمز فروپژمرید
چو آن راست گفتار او را شنید
به زندان فرستادشان تیره شب
وز ایشان ببد تیز بگشاد لب
سیم شب چو برزد سر از کوه ماه
ز سیمای برزین بپردخت شاه
به زندان دزدان مر او را بکشت
ندارد جز از رنج و نفرین بمشت
چو بهرام آذرمهان آن شنید
که آن پاکدل مرد شد ناپدید
پیامی فرستاد نزدیک شاه
که ای تاج تو برتر از چرخ ماه
تو دانی که من چند کوشیدهام
که تا رازهای تو پوشیدهام
به پیش پدرت آن سزاوار شاه
نبودم تو را جز همه نیکخواه
یکی پند گویم چو خوانی مرا
بر تخت شاهی نشانی مرا
تو را سودمندیست از پند من
به زندان بمان یک زمان بند من
به ایران تو را سودمندی بوَد
خردمند را بیگزندی بوَد
پیامش چو نزدیک هرمز رسید
یکی رازدار از میان برگزید
که بهرام را پیش شاه آورد
بدان نامور بارگاه آورد
شب تیره بهرام را پیش خواند
به چربی سخن چند با او براند
بدو گفت برگوی کان پند چیست
که ما را بدان روزگار بهیست
چنین داد پاسخ که در گنج شاه
یکی ساده صندوق دیدم سیاه
نهاده به صندوق در حقهای
بحقه درون پارسی رقعهای
نبشتست بر پرنیان سپید
بدان باشد ایرانیان را امید
به خط پدرت آن جهاندار شاه
تو را اندران کرد باید نگاه
چو هرمز شنید آن فرستاد کس
به نزدیک گنجور فریادرس
که در گنجهای پدر بازجوی
یکی ساده صندوق و مهری بروی
بران مهر بر نام نوشینروان
که جاوید بادا روانش جوان
هم اکنون شب تیره پیش من آر
فراوان بجستن مبر روزگار
شتابید گنجور و صندوق جست
بیاورد پویان به مهر درست
جهاندار صندوق را برگشاد
فراوان ز نوشینروان کرد یاد
به صندوق در حقّه با مهر دید
شتابید و زو پرنیان برکشید
نگه کرد پس خطّ نوشینروان
نبشته بران رقعهٔ پرنیان
که هرمز بده سال و بر سر دوسال
یکی شهریاری بوَد بیهمال
ازان پس پرآشوب گردد جهان
شود نام و آواز او در نهان
پدید آید از هر سویی دشمنی
یکی بدنژادی و آهرمنی
پراگنده گردد ز هر سو سپاه
فروافگند دشمن او را ز گاه
دو چشمش کند کور خویش زنش
ازان پس برآرند هوش از تنش
به خطّ پدر هرمز آن رقعه دید
هراسان شد و پرنیان برکشید
دو چشمش پر از خون شد و روی زرد
به بهرام گفت ای جفاپیشه مرد
چه جستی ازین رقعه اندرهمی
بخواهی ربودن ز من سر همی
بدو گفت بهرام کای ترکزاد
به خون ریختن تا نباشی تو شاد
تو خاقاننژادی نه از کیقباد
که کسری تو را تاج بر سر نهاد


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
ماخ انوشیروان ایزدگشسب ماهآذر زردهشت بهرام گور برزین اهریمن (اشاره) کیقباد (اشاره) هرمزد برزمهر فریادرس
هوش مصنوعی: داستان با ورود پیر مرزبان هری آغاز میشود که از اوضاع پادشاهی هرمزد میپرسد. او سخنانی را دربارهٔ اهمیت داد و دلسوزی به مردم به زبان میآورد و تأکید میکند که پادشاه باید بر اساس انصاف و بخشش حکومت کند. هرمزد که از مشاورهها و اندرزهای پیر بهرهمند میشود، به فکر میافتد که خود را از فساد دور نگهدارد و در پی ظلم و فساد به بیعدالتیها بپردازد. اما کمکم به سوءظن نسبت به نزدیکان خود دچار میشود و از طریق دبیرانش، پادشاهی را به نابودی میسپرد. هرمزد پس از تصمیمات نادرست، در زنجیر خودخواهی گرفتار میشود و بدین ترتیب، درستکاری و بخشش را فراموش کرده و به درد و رنج مردم دامن میزند.
هوش مصنوعی: یک پیرمردی بود، مرزبان هری، که پسندیده و باتجربه بود و دانش او به همه جا میرسید.
هوش مصنوعی: او فردی با تجربه و دانا به نام ماخ بود که سخن را خوب میفهمید و از ویژگیهای برجستهای برخوردار بود.
هوش مصنوعی: از او پرسیدم که چه چیزی از هرمز، که بر تخت عدالت نشسته، به یاد داری؟
هوش مصنوعی: پیر خراسان گفت: هنگامی که شاه بر جایگاه مشهور و بزرگ نشسته است، باید به او احترام گذاشت.
هوش مصنوعی: در ابتدا، فردوسی به خداوند قادر و آگاه از احوال جهان، ستایش و سپاس میگوید.
هوش مصنوعی: هرمز تصمیم میگیرد که تخت و جایگاه سلطنت را بهگونهای برپا کند که نام و یاد گرانمایگان، یعنی افراد برجسته و محترم، در آن بزرگ داشته شود.
هوش مصنوعی: ما باید جهان را تحت حمایت و حفاظت خود داشته باشیم، همانطور که پدر با انصاف و عدالت از خانوادهاش نگهداری میکند.
هوش مصنوعی: در اینجا گفته شده که باید کسانی را که مرتکب گناه شدهاند، بترسانیم و به افرادی که مورد ظلم واقع شدهاند، آرامش بدهیم.
هوش مصنوعی: آهستگی و صبر، همانند ستونی محکم است که به نیابت از بخشش و عدالت عمل میکند و مستحقان را مورد حمایت قرار میدهد.
هوش مصنوعی: بدانید که از خداوند جهان هیچ کار بد یا خوبی هرگز پنهان نمیماند.
هوش مصنوعی: پدران ما که در این دنیا تاجدار و حکمران بودند، به خاطر عدالت و درستیاشان مورد ستایش و به آنان آفرین گفته شده است.
هوش مصنوعی: فقط عدالت و شایستگی و بزرگی و لیاقت را در نظر میگرفتند و از چیزهای دیگر دوری میکردند.
هوش مصنوعی: پرستشِ کسی که کوچکتر است و محبت به کسی که بزرگتر است، نشانهٔ بدفکری و ناپختگی است.
هوش مصنوعی: در هر سرزمین، دستور و حکومت من برقرار است و قدرت و انصاف و پیمان من در آنجا جاری است.
هوش مصنوعی: کسی که یزدان (خدا) او را پادشاه قرار دهد، مردم پارسا (متدین و نیکوکار) به او افتخار میکنند و به او میبالند.
هوش مصنوعی: سرمایه و ثروت شاه در بخشش و عطا کردن به دیگران نهفته است و زمانه به واسطهٔ این بخشش، به آرامش و آسایش دگرگون میشود.
هوش مصنوعی: با درویشان مهربان باشیم و از پرمایگان (ثروتمندان) پاسداری کنیم.
هوش مصنوعی: هر کسی که از کارهای خود احساس امنیت و آرامش کند، برای ما نیز همینطور رفتار کرده و وضعیت خود را نشان میدهد.
هوش مصنوعی: شما به من هیچ آرزویی نکنید، زیرا راز نیکو به دل شماست و میدانید که چه در دل دارید.
هوش مصنوعی: اگر از چیزی که موجب ترس و نگرانی دل شماست، خوشحال باشید، من هم به شما آرامش میدهم و این کار سخت نیست.
هوش مصنوعی: هر کسی که از شما خوشبخت و نیکسرنوشت است، شما هم باید به خاطر این تاج و تخت شادی کنید و خوشحال باشید.
هوش مصنوعی: در میان بزرگانی که وجود دارند، درخشش و برتری من به خاطر بخشش و رحمت است که به من داده شده است.
هوش مصنوعی: باید محبت و مهربانی بیشتری داشته باشید و کینه و حسد را از دل خود بیرون کنید.
هوش مصنوعی: هر کس که از دو کار ناپسند (کینه و آز) پرهیز کند، دیگر در زندگیاش بدی و بدبیاری نخواهد دید.
هوش مصنوعی: همهی نیکان و بزرگان تلاش کردند تا خشنودی خداوند جهان را جلب کنند و تمام هم و غم خود را در این راه صرف کردند.
هوش مصنوعی: این بیت به این معنی است که اگر کسی دارای عقل و درایت باشد، دیگر نباید به ناسپاسی و لجاجت روی آورد و دلش به چنین کارهایی ننگرَد.
هوش مصنوعی: هرگاه نیکوکاری کنی و در میان مردم، این کار تو پاداشی دارد که برعکس، بدی تو باعث میشود که پاداش آن به طرف تو نرسد.
هوش مصنوعی: با افرادی که بد سخن میگویند، در نیفت، زیرا آنها هیچ کلام شایستهای ندارند جز بر زبان خود.
هوش مصنوعی: اگر پادشاهی تو عادل و دادگر باشد، به او بدگمان نباش و بر او تردید نکن.
هوش مصنوعی: اگر چنین باشد که کسی نگوید و از سخنهای پادشاهان هم چیزی نفهمد، پس چه فایده دارد که به او چیزی خوانده شود؟
هوش مصنوعی: هرگاه شهریار (پادشاه) از دل خود بخشایش کند، تو در زمین، تخم نیرنگ و فریب برمیکنی.
هوش مصنوعی: هر کسی که نصیحت ما را پذیرفت، در دل خود از خوبی و زیبایی روزگار میکاهد و پایین میآید.
هوش مصنوعی: اگر شاه از تو راضی باشد، این حقیقت است و اگر از او سرپیچی کنی، به نکبت و بدبختی میانجامد.
هوش مصنوعی: درشتگویی و سختگیری تو در بیان نصیحت نرمی و لطافت دارد. دنبال پند و نصیحت برو که پیوند و دوستیتان محکم شده است.
هوش مصنوعی: هرگز از نیکی و کارهای خوب دوری نکن و به خاطر سختیها رنج نبر، زیرا با دل شاد و بدون فکر به بیعدالتی، به ثروت و دارایی میرسی.
هوش مصنوعی: زمانی که در این دنیا به آنچه که مورد خواستهات است دست یافتی و به جایگاهی رسیدی که به آن آرزو داشتی.
هوش مصنوعی: وقتی تاج هفتادپاره را بر سر میگذاری، تمام مردم را در مقابل دشمن جمع میکنی.
هوش مصنوعی: دل من درگیر کار و گرفتاری درویش است و نمیخواهم به فکر او نباشم و از این اندیشه جدا شوم.
هوش مصنوعی: من از خداوند پاک میخواهم که روزگارم تا آنجا به خوبی بگذشته شود.
هوش مصنوعی: من درویش را شاد میگیرم و به او گنج نمیدهم، زیرا دل پارسا را به زحمت نمیاندازم.
هوش مصنوعی: هر کسی که در دنیا به مقام پادشاهی برسد، سرانجام بر اثر ثروت و دارایی به مشکل و سختی دچار میشود و از خود دور میشود.
هوش مصنوعی: میخواهم سر کسی را به دلیل عناد و ستیز بپیچانم و نباید کسی برای مقام بالاتری در این کار تلاش کند.
هوش مصنوعی: آغاز و انجام کارهای ما به یک شکل است، و این که ما در صحبتهای خود، از رازها و امور پنهان به طور آشکار سخن میگوییم.
هوش مصنوعی: سلام و درود بر شما که باید برکت جهان را به شما برساند؛ چرخ فلکی که زمین هم از آن پیروی میکند، متعلق به شماست.
هوش مصنوعی: زمانی که سخنان او را شنیدند، جمعیت به تفکر فرو رفتند و از آن گفتار به فکر فرو رفتند.
هوش مصنوعی: سر گنجداران (ثروتمندان) از ترس و بیم پر شد و دل ستمکاران (ستمگران) به شدت دچار تردید و پریشانی شد.
هوش مصنوعی: هر کسی که خردمند و تهیدست باشد، در درون خود از شادی و خوشی بیشتر میافزاید.
هوش مصنوعی: تا زمانی که بزرگی او (هرمز) به حقیقت پیوسته بود، هر چیزی که در پادشاهیاش اراده میکرد، تحقق پیدا میکرد.
هوش مصنوعی: او از دست پادشاهی خشمگین شد و رفتار زشتی از خود نشان داد و به سمت تخلف از اصول و آیینها و دین حرکت کرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که در نظر پدرش محترم و ارزشمند بوده، از خطر و آسیب در امان و خوشحال خواهد بود.
هوش مصنوعی: هر یک از آن دبیران بدون اینکه گناهی داشته باشند، بر اثر تصمیم و روش نادرست شاه به هلاکت رسیدند.
هوش مصنوعی: سه نفر از دبیران و مشاوران پادشاه هرمزد، یکی از آنها مردی سالخورده و با تجربه است و دو نفر دیگر جوانتر هستند.
هوش مصنوعی: زمانی که ایزد (خدا) گشسب (نظامی مقدس و جنگجو) و برزمهر (دبیری دانا و خردمند) بودند، فردی با فر (افتخار و شانس) و چهر (صورت و سیمای زیبا) نیز در جمع آنها وجود داشت.
هوش مصنوعی: این بیت به سه شخصیت اشاره دارد که در زمان حکومت هرمزد به عنوان خردمندان و افراد خوشدل شناخته میشوند. نام هر یک از این افراد، "ماه آذر" است و آنها افرادی پر از دانش و شادی هستند.
هوش مصنوعی: سه پیر خردمند که مانند وزیران بودند، بر تخت نوشینروان (هرمز) نشسته و مشاوره میدادند.
هوش مصنوعی: هرمز میخواست که هر یک از این سه مرد را بهطور ناگهانی و بدون خبر بردارد یا از قدرت برکنار کند.
هوش مصنوعی: هرمز از این سه مرد ترسی داشت و نگران بود که ممکن است روزی از او ناسپاس باشند و به او خیانت کنند.
هوش مصنوعی: به ایزدگشسب (خدای جنگ) در آن زمان دستی دراز کرد و او را به ناحق در بند و زندان قرار داد.
هوش مصنوعی: دل موبد موبدان بسیار ناراحت و دلگیر شد و چهرهاش از نگرانی بیرنگ و کدر گردید.
هوش مصنوعی: موبد (روحانی بزرگ) که سرشتش پاک و نیکو بود، به خاطر ویژگیهای مردانگیاش، به بدی و زشتی مشهور شد.
هوش مصنوعی: از آن لحظهای که ایزدگشسب، وزیر و مشاور او بود، چنان حالتی بر او حاکم شد که دلش از غم و اندوه مانند تیر زخمی شد.
هوش مصنوعی: روزی که به پایان رسید، او هیچ همراهی نداشت و نه چیزی خورد و نه چیزی پوشید و نه حتی اندوهش را کنار گذاشت.
هوش مصنوعی: دوست که در زندان است، پیامی برای موبد فرستاده و به او گفته است که من، بنده، مغز و پوست دارم. یعنی او در این حالت به وجود خود و هویت انسانیاش اشاره کرده و میخواهد بازگو کند که هنوز زنده و در قید حیات است.
هوش مصنوعی: من در زندان شاه بیپناه و بییار هستم و هیچ کس به من نزدیک نیست و نمیتواند به من کمک کند.
هوش مصنوعی: من آرزوی غذایی دارم که شکم گرسنهام را سیر کند و رنج گرسنگیام را بیشتر نکند.
هوش مصنوعی: دستوری از طرف شخصی در حال شکایت از گرسنگی است و از کسی میخواهد که غذایی پاک و بیعیب برای او بفرستد، تا درد دل و رنجش درمان شود.
هوش مصنوعی: دل موبد به خاطر پیام او (که در مورد دردش است) از غم پر شده و آرامش خود را از دست داده است.
هوش مصنوعی: او چنان پاسخی داد که اگر به کار او دست نیازی باشد، جان تو را آزار نرساند.
هوش مصنوعی: دل او از شنیدن این پیام به شدت آشفته و مضطرب شد و فکرش از خودِ او دور شد و به مسائلی دیگر مشغول گشت.
هوش مصنوعی: به مدت کوتاهی خورشید را به زندان فرستاد و از آن عمل دلش لرزید.
هوش مصنوعی: او (کاوه) میگفت که اکنون این آگاهی به دست خواهد آمد که این مرد ناجوانمرد و بیفرهنگ است.
هوش مصنوعی: گفتند که موبد (مرد بالاترین مقام دینی) به زندان فرستاد و این رفتار او ارزشی ندارد، زیرا وجود ما (تن ما) برای این کار کوچک و ناچیز است.
هوش مصنوعی: این بیت بیان میکند که من از این مرد جهاندار آسیب میبینم و او به خاطر خشمش، چهرهام را زرد کرده است.
هوش مصنوعی: دل دبیر به خاطر ایزد گشسب (یک شخصیت عالیمقام و نیکو) نگران و پریشان بود و چهرهاش مانند زریر (یک جنگجو و پهلوان) رنگ به خود نمیگرفت.
هوش مصنوعی: او فرمان داد که خدمتکاران پاکدامن را به زندان ببرند و خوراکیها را برایش بیاورند.
هوش مصنوعی: پس از آن، از روی اسب تازی پایین آمد و به نزد ایزدگشسب رفت.
هوش مصنوعی: دو نفر همدیگر را در آغوش گرفتند و از شدت درد و اندوه، اشکهایشان مانند باران بهاری بریزید.
هوش مصنوعی: مدتها دربارهٔ خصائل ناپسند شاه صحبت میکردند، تا اینکه این گفتوگوها به مرور زمان فراموش شد و کهنه گشت.
هوش مصنوعی: مسؤولان مراسم، سفرهای را در برابر ایزدگشسب (شخصیتی در اساطیر) گسترانیدند و سپس داراییها و هدایایی را به دست گرفتند.
هوش مصنوعی: ایزدگشسب آنچه را که به او اندرز داده بودند، در زمزم (آب مقدس) میگفت و موبد (مرد دین) آن را میشنید.
هوش مصنوعی: از طلا و گنج و خواستهها، همچنین از کاخ و ایوانهای زیبا و تزیین شده.
هوش مصنوعی: فردوسی به موبد (روحانی بزرگ) میگوید: ای جستجوگر نام و آوازه، وقتی که از سرزمین ایدر به هرمزد رفتی، این مسأله را بگو.
هوش مصنوعی: اگر به سخنان من توجه نکنی و از آنها سرپیچی کنی، به فکر رنج و درد و مصیبت من خواهی افتاد.
هوش مصنوعی: من از پادشاهان دنیای خود، تجربه و علم اندوختهام و این دانش را نیز برای تو به ارث گذاشتهام.
هوش مصنوعی: بدان که پس از تحمل رنج و درد، حالا پاداشی به من رسیده است، اما با این حال، هراس از آسیب و زیان هنوز وجود دارد.
هوش مصنوعی: ای شهریار، دلی بیگناه و پر از غم دارم و میخواهم این غم را در روز حساب به خداوند نشان دهم.
هوش مصنوعی: در زمانی که موبد (کشیش) به سوی خانهاش میرفت، مردی نیکوکار و آگاه از امور به سمت او آمد.
هوش مصنوعی: هرمز بهتمامی خبرها گوش دادهاست و اکنون دل شاه به خاطر مشاورههای نادرست و تصمیمات بد، با او همراستا شده است.
هوش مصنوعی: به دلیل رفتار ناپسند و خشم شاه، ایزدگشسب را به شدت تنبیه کرده و او را به زندان فرستاد و در نهایت او را کشت.
هوش مصنوعی: موبد (روحانی) سخنهای زیادی گفت، اما او (هرمز) هیچ نشانهای از قبول کردن یا آماده شدن برای عمل نشان نداد.
هوش مصنوعی: او (هرمز) به فکر فرو رفته و دربارهٔ خوبیها و بدیها تأمل میکند تا راهی برای کشتن زردهشت پیدا کند.
هوش مصنوعی: او (هرمزد) فرمان داد تا زهر را پیش از او، به طور پنهانی، برای یک خوراک آماده کنند.
هوش مصنوعی: زمانی که موبد به وقت بار (برای برگزاری مراسم) آمد، به نزدیکی شهریار معروف رسید.
هوش مصنوعی: به او گفتند که امروز از اینجا به مرو برو، زیرا پیغام خوشی به ما رسیده است.
هوش مصنوعی: موبد (روحانی) بر آنجا نشست و سفرهای را پهن کردند که رنگ چهرههای موبدان در آن هر لحظه تغییر میکرد.
هوش مصنوعی: فردوسی میگوید که شاه متوجه شد آن خوراکی که بر سفره است در واقع زمان او را نشان میدهد، و این همان حقیقتی است که به نظر او میرسد.
هوش مصنوعی: خوراکها را خدمتگزاران آوردند و شاه از ابتدا تا انتهای سفره غذا میخورد.
هوش مصنوعی: زمانی که آن کاسه زهر را پیش آوردند، موبد (روحانی) به آن نگاه کرد و به دقت به آن نگریست.
هوش مصنوعی: دل پاک هرمزد به زهر شک کرد و چون او بدگمان شد، متوجه شد که این زهر بر سفرهٔ تریاک اوست.
هوش مصنوعی: هرمز وقتی به کاسهٔ زهر نگاه کرد، لبهایش را بست و دستش را بالا برد تا کاسه را برچیند.
هوش مصنوعی: شاهان باید با محبت و مهربانی با مردم رفتار کنند و در پاسخ، مردم نیز باید در مقابل آنها با ناز و احترام رفتار نمایند.
هوش مصنوعی: از آن کاسه، مغز استخوان را برداشت و با دستهای باارزش، آن را به یادبود و احترام فراخواند.
هوش مصنوعی: مردی به موبد (مرد عالِم دینی) میگوید: ای فردی با اندیشه پاک، من این لقمهٔ خوشمزه و خوب را برای تو آماده کردهام.
هوش مصنوعی: دهن خود را باز کن تا از این غذا بخوری، زیرا بعد از خوردن این غذا، رشد و پرورش تو به خوبی خواهد بود.
هوش مصنوعی: موبد (روحانی) به او گفت که جان و سر و چهرهات همیشه جاودانه و باقی باشد.
هوش مصنوعی: از این نوشیدنی چیزی نمینوشیم، زیرا به سیری رسیدهایم و تمایل به افزایش آن نداریم.
هوش مصنوعی: هرمز به خورشید و ماه گفت که به خاطر پاکی روح و روان، من شاهی هستم که ملت را اداره میکنم.
هوش مصنوعی: هر کس که این نوشیدن (شراب یا خوشی) را از انگشت من بگیرد، بر آرزو و خواسته من آسیب نمیزند و به من لطمه نمیزند.
هوش مصنوعی: موبد به او گفت که فرمان شاه آمد و من دیگر نه رأی دارم و نه راهی برای اقدام.
هوش مصنوعی: او زهر را نوشید و از میهمانی که پریشان و ناراحت بود، بیرون رفت و به سمت خانهاش حرکت کرد.
هوش مصنوعی: او پس از خوردن زهر چیزی به کسی نگفت و برای اینکه کسی متوجه حالش نشود، یک لباس به خود پوشید و به حال نالانی به خواب رفت.
هوش مصنوعی: هرمز دستور داد تا پادزهر (دارویی برای مقابله با زهر) بیاورند، اگرچه آن دارو از گنجینهها باشد یا از شهر به دست آید.
هوش مصنوعی: هرمز تریاک (ماده مخدر) را خورد و نتوانست به کار بیفتد، سپس با ناله و زاری نزد یزدان (خدای بزرگ) شکایت کرد.
هوش مصنوعی: شاه یک شخص استوار و قابل اعتماد را فرستاد تا کار موبد (روحانی بزرگ) را سامان بخشد و نظم را برقرار کند.
هوش مصنوعی: اگر آن زهر بر بدن او تأثیرگذار شد، پس نشان میدهد که اندیشه و تدبیر ما شکست خورده است.
هوش مصنوعی: موبد (آخوند یا روحانی) فرستاده را دید و اشک خوشحالی از چشمانش بر رویش ریخت.
هوش مصنوعی: به فرستاده گفت برو پیش هرمزد (پادشاه) بگو که شانس تو دوباره به تو روی آورده است.
هوش مصنوعی: ما باید به داور برویم تا در آنجا شکایتمان را بشنوید و به حقمان برسیم، جایی که حق هر دو طرف به مساوات سنجیده شود.
هوش مصنوعی: از این به بعد، از بدیها نترس، زیرا پاداشی که برای تو بیگو هیچ سخن و عمل نیکویی باشد، از طرف خداوند به تو خواهد رسید.
هوش مصنوعی: ای مرد بداندیش، خداحافظی کن، زیرا کارهای بد تو باعث میشود که نیروی شر به تو نزدیک شود.
هوش مصنوعی: چون آن شخص (هرمز) صدای گریه را شنید، با اراده و استقامت شد و پاسخی برای پادشاه (شهریار) آورد.
هوش مصنوعی: سپهبد از کار خود پشیمان شد و از حقیقتی که او را از انجام آن کار برحذر داشت، منحرف گردید.
هوش مصنوعی: او هیچ راه حلی برای آن درد نیافت و به شدت از دل خود آه سردی کشید.
هوش مصنوعی: در آن زمان، موبد موبدان (رییس روحانیون) به شدت ناراحت و گریان شده بود و خردمندان (عقلای قوم) نیز در غم و اندوه به سر میبردند.
هوش مصنوعی: این جهان پر از درد و رنج است، بنابراین چه اهمیت دارد که کسی به تاج (قدرت) افتخار کند یا به گنج (ثروت) ببالد.
هوش مصنوعی: این روزگار خوشی هم به سر خواهد آمد و زمان، لحظهها را حساب میکند و به پیش میبرد.
هوش مصنوعی: وقتی که کارهای دانا به نتیجه رسید، تمام کشور به خاطر مشکلات و دردها از هم پراکنده و خراب شد.
هوش مصنوعی: پادشاهی که پر از خونریزی و ناسازگاری است، هیچ یاد و خاطرهای از ایام بد و سیاه زندگی ندارد.
هوش مصنوعی: در میان تنگ، ریختن خون را به پایان رسانید و به بهرام، آذرماه، دست داد.
هوش مصنوعی: وقتی شب تاریکتر شد، او (بهرام) را خواند و به جلو آورد و در برابر خود او را به زانو نشاند.
هوش مصنوعی: به او گفت اگر میخواهی از من در امان باشی و بدیهای من را نبینی، به فکر خودت باش.
هوش مصنوعی: وقتی خورشید به اوج خود میرسد، کوهها مانند زرهای درخشان و تابناک به نظر میرسند.
هوش مصنوعی: تو با افراد معروف و بزرگ ایران بیای و در حضور من کنار تخت سلطنت بایست.
هوش مصنوعی: من از چهرهٔ برزین سوال میکنم؛ وقتی که تو پاسخ بدهی، دلت را نرم کن.
هوش مصنوعی: بپرسم که این دوست تو کیست، آیا او بنده و پرستندهی خداوند است؟
هوش مصنوعی: تو باید پاسخی بدهی که این شخص بدشکل و بداندیش، از نسل اهریمن است.
هوش مصنوعی: پس از این، هر چه خواستی از من بخواه، چه آن چیز پرستش، چه تخت (پادشاهی)، چه مهر و کلاه (نگاهداشتن مقام و نشانههای قدرت).
هوش مصنوعی: بهرام به او گفت: «به زودی خواهم دانست که آیا این بد (چیز بدی که گفتی) را میتوانم برطرف کنم یا نه، و از آنچه گفتی، به خوبی میافزایم.
هوش مصنوعی: برزین، که از بهترین و برجستهترین افراد بود، پدرش همان چهرهای است که روشنی دنیا به او وابسته است.
هوش مصنوعی: برخی برنامهریزی میکرد تا راهی برای بیرون آوردن پیراهنی که نماد مهر و محبت است، پیدا کند.
هوش مصنوعی: وقتی که آن چادر عاجی (سفید و زیبا) ظاهر شد، خورشید (نور و روشنایی) از درون دوپیکر (دو بدن یا موجود) به بیرون آمد.
هوش مصنوعی: جهاندار (پادشاه) بر تخت عاجی نشسته است و تاجی با ارج و ارزش بر سرش نهادهاند.
هوش مصنوعی: بزرگان ایران در آن کاخ جمع شدند تا سپاه بیاید.
هوش مصنوعی: سالار (فرمانده) سپاه از در (بنا) پرده را کنار زد و همراه با همه، به سوی شهریار (پادشاه) رفتند.
هوش مصنوعی: بهرام آذرمهان، پیشرو یا رهبر، با چهرهای چون برزین (شخصیتی دلیر و قوی) و در عین حال با هیبتی نیرومند و گردان (نیروهای جنگی) در پیش است.
هوش مصنوعی: هر یک از افراد به شیوهٔ خاص خود نشسته بودند و گروهی هم به احترام و ادب، به پا ایستاده بودند.
هوش مصنوعی: شاه به بهرام آذرمهان گفت که چهره برزین (یک شخصیت در داستان) به این بارگاه (محل حضور آنها) میآید.
هوش مصنوعی: اگر مردی که رنج میبرد، شایستهی گنج و ثروت است، پس آنکه زیبا را بدخواه نیست، حق اوست که به گنج برسد.
هوش مصنوعی: بهرام آذرمهان (مردی از شخصیتهای داستان) فهمید که سوالی از سوی پادشاه جهان (شخصیتی مهم و قدرتمند) مطرح شده است.
هوش مصنوعی: سوال این است که ریشه و اصل آن چه چیزی است که میتواند موجب اندوه و گریه شود.
هوش مصنوعی: در پایان، جز قبر بیکفن، هیچ نتیجهای از این بزرگمرد به دست نخواهد آمد.
هوش مصنوعی: او (پادشاه) پاسخ داد که ای شاه با دلاوری، به چهرهٔ برزین (نیکوکار) حتی یاد نکن.
هوش مصنوعی: ویرانی شهر ایران به خاطر او است؛ او به قدری قدرتمند و زیرک است که میتواند به راحتی به تمام رازها و حقایق (همچون مغز) دست پیدا کند و در عین حال خود را پنهان کرده و به ظاهر بیتأثیر باشد (مثل پوست).
هوش مصنوعی: تنها کسی که میتواند داوری کند، کسی است که به حقیقت و خوبیها توجه داشته باشد و از دروغ و فریب سخن نگفته باشد.
هوش مصنوعی: برزین که یکی از شخصیتهای شاهنامه است، وقتی این سخن را شنید، به دوست قدیم خود که او را نیک یار مینامد، گفت.
هوش مصنوعی: به من گواهی نده که بدی در وجود من وجود دارد و به این دیو (مایهٔ شر) آشنایی نده؛ یعنی اجازه نده او به من نزدیک شود.
هوش مصنوعی: تو چه چیزی از من دیدی که اکنون دوست من شدی، از رفتار و گفتار انسانی با خصائل نیک؟
هوش مصنوعی: بهرام، آذرمهان (ایزد آتش) را خطاب قرار میدهد و میگوید که در جهان تخمی (نشانه یا نشانههایی) پراکنده شده است.
هوش مصنوعی: اگر از طرف کسی که بر تو درود میفرستد، به تو سلام نرسد، از آتش، جز دود سیاه چیزی نمیچشید.
هوش مصنوعی: زمانی که کسری (پادشاه ساسانی) مرا و تو (هرمز) را به مهمانی فراخواند و بر تخت شاهنشاهی نشاند.
هوش مصنوعی: موبد موبدان (راهنما و نخستین روحانی) به دعوت در مجلس بزرگ حاض است و در کنار او، ایزدگشسب، که فردی با چهره زیبا و دلکش است، قرار دارد.
هوش مصنوعی: هرمز از کیستی که شایستهٔ تخت پادشاهی است و کی باید این مقام را داشته باشد، سؤال میکند.
هوش مصنوعی: اگر به فرزند کوچکتر (کهتر) بدهم، بهتر است تا به فرزند بزرگتر (مهتر) که آیا شایستهتر برای پادشاهی است.
هوش مصنوعی: همه به طور یکجا از جای خود برخاستیم و زبانمان را برای پاسخ دادن آماده کردیم.
هوش مصنوعی: این فرد ترکزاده به هیچوجه شایستهٔ سلطنت نیست و هیچکس هم او را برای سلطنت نمیخواهد.
هوش مصنوعی: این فرد نازاد و بیخیر است و در ظاهر مانند مادرش زیباست، اما در باطن از صفات نیکو بیبهره است.
هوش مصنوعی: تو گفتی که هرمز شایستهی پادشاهی است، حالا به خاطر این شایستگی و لیاقت، این عاقبت و عذاب نصیب تو شده است.
هوش مصنوعی: من از این که به تو حقاد و ریاکاری دادم، به خاطر این که میدانی چه اخلاقی داری، زبان به دشنام گشودم.
هوش مصنوعی: هرمز، که خشمگین شد، به واسطهٔ این دشنام و بدگویی به شدت افسرده و ناراحت گشت، درست همانطور که وقتی کسی راست و حقیقت را بشنود، تحت تأثیر قرار میگیرد.
هوش مصنوعی: هرمز دستور داد که تیرهروها را به زندان بیندازند و از دلنگرانی و تنشهایی که داشتند، با لحن تندی صحبت کردند.
هوش مصنوعی: چون شب از کوه بالا آمد، سیمها (نقرهها) مانند نور ماه درخشیدند و شاه، به زیبایی برزین (یکی از شخصیتهای داستان) توجه کرد.
هوش مصنوعی: او (بهرام) در زندان دزدان کشته میشود و جز رنج و نفرین چیزی به دست نمیآورد.
هوش مصنوعی: بهرام آذرمهان (شخصیتی در شاهنامه) وقتی این خبر را شنید که آن مرد پاکدل (نیکوکار) ناگهان غایب شد.
هوش مصنوعی: بهرام پیامی به شاه فرستاد و به او گفت که مقام و اعتبار تو از ماه و آسمان نیز بالاتر است.
هوش مصنوعی: من تلاشهای زیادی کردهام تا رازهای تو را پنهان نگه دارم.
هوش مصنوعی: من سزاوار پادشاهی و مقام سلطنت در نزد پدر تو نبودم، بلکه من تنها یک خیرخواه و نیکخواه برای تو هستم.
هوش مصنوعی: برای تو پندی دارم که اگر به حرف من توجه کنی، مرا به مقام سلطنت خواهی رسانید.
هوش مصنوعی: از نصایح من بهرهمند خواهی شد، پس بهتر است مدتی در زندان بمانی و به حرف من گوش کنی.
هوش مصنوعی: برای ایران، تو منفعت و سود خواهی داشت و خردمند با خیال راحت و بیآسیب خواهد بود.
هوش مصنوعی: هنگامی که پیام به هرمز رسید، او یک نفر را به عنوان رازدار و اندازهمند از میان دیگران انتخاب کرد.
هوش مصنوعی: بهرام را به نزد شاه هرمز آوردند و او را به درگاه با شکوه و نامور شاه معرفی کردند.
هوش مصنوعی: در شب تاریک، بهرام را به نزد خود فراخواند و با گفتار شیوا و فصیح، چند سخن با او در میان گذاشت.
هوش مصنوعی: به بهرام گفتند: بگو، آن پندی که برای ما در روزگاری خوشایند و خوب باشد، چیست؟
هوش مصنوعی: هرمز پاسخ میدهد که در گنج شاه، یک صندوق سیاه و سادهای دیده است.
هوش مصنوعی: در صندوق، یک کاغذ به زبان فارسی قرار داده شده که در آن رازی نوشته شده است.
هوش مصنوعی: بر روی پارچه سفید (پرنیان سپید) نوشته شده که این نوشته به ایرانیان امید میدهد.
هوش مصنوعی: در نوشتهٔ پدر تو، که پادشاهی بزرگ است، تو را در این موضوع باید مراقب و متوجه نگه دارد.
هوش مصنوعی: هرمز، هنگامی که خبر را دریافت کرد، شخصی را به نزد گنجور (نگهبان گنج) فرستاد تا کمکی بگیرد.
هوش مصنوعی: در گنجهای پدر، یکی از کسانی که بیخبر و ساده است، به دنبال صندوقی و مهری میگردد.
هوش مصنوعی: بر آن مهر (مهر به معنی نشان یا علامت) بر نام نوشینروان (نوشینروان به معنای صاحب روانی همیشه جوان و شاداب) که روانش جاویدان (همیشگی) باشد و همیشه جوان بماند.
هوش مصنوعی: در حال حاضر شب تاریکی است که بر من گذشته، بنابراین از جستوجو و تلاش در این روزگار دست بردارید و به دنبال چیزهای فراوانی نباشید.
هوش مصنوعی: گنجور (نگهبان گنج یا خزانه) با عجله به جستوجو و بررسی صندوق پرداخت و به عشق و محبت صحیح و درست به او تقدیم کرد.
هوش مصنوعی: جهاندار (پادشاه) صندوق را باز کرد و یاد فراوانی از نوشینروان (نوشینروح؛ شخصیتی یا موجودی خوشبو و دلپذیر) در او شکل گرفت.
هوش مصنوعی: در صندوقی که به مهر مهر شده بود، شیئی را مشاهده کرد و بلافاصله آن را برداشت و پارچهٔ نرم و نازک را از رویش کنار زد.
هوش مصنوعی: او (هرمزد) به خط زیبا و دلپذیری که بر روی ورقۀ نازک پرنیان نوشته شده است، نگاه کرد.
هوش مصنوعی: هرمز دوازده سال سلطنت کرد و بعد از دو سال دیگر، یک پادشاه بدون رقیب و بیهمتا بر سر کار خواهد آمد.
هوش مصنوعی: بعد از آن، جهان بینظم و پرآشوب خواهد شد و نام و آواز هرمزد در خفا و پنهانی باقی میماند.
هوش مصنوعی: از هر طرف دشمنی ظاهر میشود که خصائص بدی و شیطانی دارد.
هوش مصنوعی: دشمن او از هر طرف سپاهی پراکنده میکند و به او حمله میکند و او را از گاه و جایگاهش بیرون میآورد.
هوش مصنوعی: زنِ هرمز، چشمهای خودش را در اثر غم و اندوهی که از دست دادن شوهرش دارد، از نشانههای زندگی خالی میکند و از آن پس، هوش و حواس او هم از او دور میشود.
هوش مصنوعی: هرمز، پسر، نامهای از پدرش دریافت کرد که او را ترساند و باعث شد او لباسهای نرم و زیبا (پرنیان) به تن کند.
هوش مصنوعی: چشمان هرمز از غم و ناراحتی پر از اشک شد و صورتش رنگ باخت. او به بهرام، که به او ظلم کرده است، گفت: ای مرد ظالم و بیرحم.
هوش مصنوعی: منظور شاعر این است که تو چرا از این نامه درهم و برهم فرار میکنی؟ آیا میخواهی از من چیزی را بدزدی یا سرقت کنی؟
هوش مصنوعی: بهرام به او (شخصی که با او صحبت میکند) میگوید که ای فرزند ترک، تا زمانی که تو خوشحال نباشی، خونریزی وجود خواهد داشت.
هوش مصنوعی: تو از نسل پادشاهان نیستی و به مقام کیقباد (پادشاه افسانهای در شاهنامه) تعلق نداری، بلکه کسری (پادشاه بزرگ ایرانی) تو را به این مقام رسانده و تاج بر سرت گذاشته است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۱۱ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.