گنجور

 
فیاض لاهیجی

غنچه را از حسرت لعل تو دل در بر بسوخت

رشک یاقوت لبت خون در رگ گوهر بسوخت

حسرت بزم تو خورشید فلک را داغ کرد

پرتو شمع تو این پروانه را هم پر بسوخت

بسکه با یاد لبت لب‌های خود را می‌مکید

آب حسرت در دهان چشمة کوثر بسوخت

یارب این آتش که بر ما زد که بعد از سوختن

گرمی خاکستر ما پهلوی اخگر بسوخت!

داشت چشم آینه خورشید بر خاکسترم

غیرت عشق تو زانم مشت خاکستر بسوخت

در ته پیراهن خاکستر خود داشتیم

آنقدر آتش که دل تا دامن محشر بسوخت

شب که بی‌فیّاض در بزم تو ساغر می‌زدیم

شیشه از تب‌خالة حسرت لب ساغر بسوخت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عطار

عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت

مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت

عشقش آتش بود کردم مجمرش از دل چو عود

آتش سوزنده بر هم عود و هم مجمر بسوخت

زآتش رویش چو یک اخگر به صحرا اوفتاد

[...]

جامی

بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوخت

شعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت

روشنم شد کز چه رو فرهاد جا در سنگ ساخت

خانه را از آتش آهم چو بام و در بسوخت

زاهد از سوز غمت لب خشک و صوفی دیده تر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه