کجا شد گریهٔ مستانهٔ من در سر کویی
به یاد هایهایی اوفتادم، دوستان هویی
به بیپروابُت دیر آشنای من که خواهد گفت
که دشمنامی از آن لب آرزو دارد دعاگویی
نیم در بند لطفی ناز هم خورسندییی دارد
نگاهی گر نباشد بیمروّت چین ابرویی
چو بوی گل توان از موج بادی داد بر بادم
نمیخواهد شکست خاطر من زور بازویی
نگه دارد خدا از شوخ چشمیها نگاهم را
اگر از گوشة ابروی نازی دیدهام رویی
به دیدار گل از وی سرخوشی ای دل کجایی تو؟
زرنگی دیدهام رنگی به بویی بردهام بویی
به دادم میرسد فیّاض آن کو داد ازو دارم
که دار چون «رهی» فریاد فرمایی و دلجویی؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: چرا گریهام که به یاد او بود در کوچهها دیگر نشنید میشود؟ به یاد دوستان قدیم و لحظات شادمانهام افتادم.
هوش مصنوعی: به دوست و همراهم که سالهاست با او آشنا هستم و به ندرت به او اهمیت میدهم، چه کسی میتواند بگوید که دشمنی از آن لبهای آرزو خواهان دعای اوست؟
هوش مصنوعی: نیم از محبت و ناز تو به اندازه کافی خوشحالم. فقط کافی است نگاهی به من بیندازی، و اگر چین ابرویی نباشد که بیرحمی به همراه داشته باشد، این خوشحالی دوچندان خواهد شد.
هوش مصنوعی: وقتی که بوی گل از نسیم به من میرسد، نمیخواهم که دلآزرده شوم، حتی اگر ضربهای به من زده شود.
هوش مصنوعی: اگر خداوند حواسش به من باشد و از نگاههای شیطنتآمیزم محافظت کند، به سبب آنکه تنها با نگاهی از گوشه ابروی معشوق، زیباییاش را دیدهام.
هوش مصنوعی: ای دل، کجایی که برای دیدن گل خوشحال شوم؟ من دیدم که رنگ و بوی زیبایی دنیای اطرافم را پر کرده است.
هوش مصنوعی: من به یاری فیاض و بخشندهای میرسم که از او نعمتها و چیزهای با ارزش دارم. آیا تو مانند «رهی» فریاد میزنی و دلسوزی میکنی؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم
وگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم
[...]
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
[...]
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
[...]
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی
اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی
اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش
نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی
ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی
[...]
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع
به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی
ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.