چو سنبل پیچ و تابم مو بمو از پیچش مویی
چو گلبن خارخارم پای تا سر از گل رویی
بمژگان دشمنم کاندر میان عاشق و معشوق
چو کوهی در نظر باشد حجاب هر سر مویی
ندیدم بی تو من گلشن ولی گل دیدگان گویند
که بیروی تو گلها را نه رنگی هست و نه بویی
چه خامیهاست در طبعم که عشق خانمانسوزم
پس از صد سوختن دارد سپند آتشِ خویی
بهار عمر چون آب روان بگذشت طالع بین
که ننشستیم با سرو روانی بر لب جویی
بتنگ آمد دل از وارستگی یارب نصیبم کن
خم زلفی، کمند کاکلی زنجیر گیسویی
ببین فیّاض اقبالم که با چندین تنکرویی
جواب هر دو عالم دادهام از چین ابرویی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: غزل به بیان احساسات عمیق و اندوه شاعر درباره عشق و یاد معشوق میپردازد. شاعر از گریه و حسرت خود در فراق محبوب میگوید و به یاد لحظات نوستالژیک میافتد. او به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و از ناز و لطف او صحبت میکند. شاعر نیز به قدرت شگفتانگیز عشق و تأثیر آن بر روح و روان خود اشاره دارد، هرچند که از رنج و درد جدایی احساس ناامیدی میکند. او در نهایت از خداوند درخواست میکند تا نگاهی به حال او داشته باشد و دلش را تسکین دهد.
هوش مصنوعی: من مانند سنبلی خوشبو و نرم هستم، با موهایی که به زیبایی تاب خوردهاند. من از لحاظ ظاهری مثل گل هستم، اما در عین حال درد و رنجی مانند خارها را هم در خود دارم.
هوش مصنوعی: به خاطر چشمان دشمنم، میان عاشق و معشوق همچون کوهی به نظر میرسد. این حجاب هر تار مویی میشود.
هوش مصنوعی: من بدون تو باغی را ندیدم، اما چشمانم میگویند که بدون حضور تو، گلها نه رنگ دارند و نه بویی.
هوش مصنوعی: من چقدر نادان هستم که با وجود این همه سوختن و آسیب، هنوز عشق آتشین و ویرانگری در وجودم وجود دارد.
هوش مصنوعی: بهار زندگی مانند آبی روان و سریع سپری شد. ای کسی که آینده را پیشبینی میکنی، ما چرا در کنار درختی زیبا و با طراوت نایستادهایم و از لحظات لذت نمیبریم؟
هوش مصنوعی: دل از بیپروایی و رهایی خسته شده و از خدا میخواهد که نصیبش کند خم زلفی و کمند کاکلی را که او را به زنجیر گیسوی محبوبش بکشد.
هوش مصنوعی: ببین چقدر خوشبختی و روزگار خوب من به سراغم آمده است که با وجود ظاهری ساده، توانستهام برای دو جهان پاسخی دلنشین و شگفتانگیز بیاورم، همانند زیبایی چشمگیر ابروهایم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر از زلف پریشانت صبا بر هم زند مویی
برآید زان پریشانی هزار افغان ز هر سویی
به بوی زلف تو هر دم حیات تازه مییابم
وگرنه بیتو از عیشم نه رنگی مانْد و نه بویی
به یاد سرو بالایت روان در پای تو ریزم
[...]
بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
[...]
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی
دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی
چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من
به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی
نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری
[...]
دلا چون در خم چوگان عشق دوست چون گوئی
اگر ضربت زند شاید که از خدمت سخن گوئی
اگر کشتن بود کامش ترا باید شدن رامش
نخواهی جستن از دامش که او شیر و تو آهوئی
ز جام عشق اگر مستی بشو دست از غم هستی
[...]
ندارم یاد خود را فارغ از عشق بلاجویی
چو داغ لاله دایم در نظر دارم پریرویی
به برگ سبز چون خضر از ریاض جان شدی قانع
به خون رنگین چو شاخ گل نگردی دست و بازویی
ازان در جیب گل بسیار بیدردانه می ریزی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.