دعوت عشق است اینکه بار نیابی
عزّت عشق اینکه اعتبار نیابی
تا به کف عشق، بیهراس چو منصور
سر ننهی، پای تختِ دار نیابی
لنگر کشتیِّ دل، شکستن کشتی است
ترسم اگر نشکنی قرار نیابی
وصلِ کنار آفتِ سفینة موجست
راه همان به که برکنار نیابی
ترک علایق کنون بکن که جوانی
دجله چو پرتر شود گذار نیابی
راه برو پیش از آنکه راه ببندند
کار بکن پیش از آنکه کار نیابی
توسن عمر این چنین که رام تو کردند
حیف درین دشت اگر شکار نیابی
فرصت عمرت سوار سرعت برقست
یک دو نفس گرد این سوار نیابی
دل ندهد نور با وجود علایق
آینه روشن درین غبار نیابی
سایة راحت مجو ز بوتة دنیا
این گل بیخار را ز خار نیابی
با تو بگویم حقیقت نظر عقل
گرد ببینی ولی سوار نیابی
نقد تو گیرد عیار اگر دو سه روزی
در کف این ناکسان عیار نیابی
اهل هوس تا به خویش بار دهندت
در صف مردانِ عشق بار نیابی
چشم بد روزگار در پی زخمست
در نظر آن به که اعتبار نیابی
کار کن امروز اختیار که فردا
در کف خود هیچ اختیار نیابی
یار طلب پیش از آنکه در همه عالم
یار بگویی و هیچ یار نیابی
رنگ هوس بیوفاست به که چو فیّاض
در کف دست خود این نگار نیابی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسی عمیق و دردناک میپردازد. او در شب گذشته با معشوق خود به گفتوگو پرداخته و از دردی که در دل و جانش احساس میکند سخن میگوید. حسرت و شعلههای عشق و امید در دل او شعلهور است، بهطوریکه از هر گفتار و نگاهی معشوق، آتش عشق و درد درونش تشدید میشود. شاعر به نوعی ضعف و زبونی در برابر عشق اشاره میکند و نشان میدهد که حتی در لحظات بیاعتنایی معشوق، او هنوز هم در حال سوختن و رنج کشیدن است. غم و سوختن در دل شاعر به وضوح بیان شده و در نهایت به ناتوانی و آسیبپذیری عشق میرسد.
هوش مصنوعی: عشق تو را به خود میخواند و اگر به آن پاسخ ندهی، به حقیقت نمیرسی و عزتی نخواهی یافت. بدون عشق، اعتبار و اهلیت تو نیز از بین میرود.
هوش مصنوعی: اگر عشق را با دل و جان بپذیری و از ابراز آن نترسی، مانند منصور، در نهایت به مقام و مرتبهای میرسی و دیگر ساقط نمیشوی.
هوش مصنوعی: دل من همچون کشتیای است که به لنگر افتاده و اگر این لنگر شکسته شود، کشتی به آرامش نخواهد رسید. من میترسم اگر تو این لنگر را نشکنی، هیچگاه آرامش نخواهم یافت.
هوش مصنوعی: اگر در کنار دریا با موجها درگیر شوی، بهتر است که کنار بمانی و از خطرات دوری کنی تا اینکه در تلاطمهای ناشی از آن، پیوندی برقرار کنی که ممکن است به دردسر بیفتی.
هوش مصنوعی: ترک علاقهها را شروع کن، چون جوانی مانند رود دجله به سرعت میگذرد و دیگر فرصتی برایت نخواهد بود.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه فرصتها از دست بروند، اقدام کن و کارهایت را انجام بده.
هوش مصنوعی: اگر توسن عمر اینگونه رام و تربیت شده است، حیف است که در این دشت، شکار و هدفی نیابی.
هوش مصنوعی: عمر انسان مانند اسبی تندرو است که به سرعت در حال حرکت است و تو تنها چند نفس فرصت داری تا با این سوار همراه شوی، و اگر غفلت کنی، آن را از دست میدهی.
هوش مصنوعی: دل نمیدهد که نور با وجود علاقهها، آینهای که در این غبار روشن است را دریابي.
هوش مصنوعی: به دنبال آسایش و آرامش در زندگی دنیا نباش، چرا که این گل زیبا و بیخاری که میبینی، از خاری برنمیخیزد و تنها درختی بیخاک و بیدرد میتواند چنین گلی را به بار آورد.
هوش مصنوعی: اگر با تو سخن بگویم و حقیقت را بیان کنم، درک و فهم عقل تو را خواهی دید، اما نمیتوانی سوار بر آن حقیقت شوی و به آن مسلط شوی.
هوش مصنوعی: اگر چند روزی با افراد نالایق و بیارزش همراه باشی، ممکن است که ارزش و زیبایی واقعی تو زیر سؤال برود.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال لذات دنیوی باشی و خود را به آنها مشغول کنی، هرگز در صف عاشقان واقعی قرار نخواهی گرفت.
هوش مصنوعی: در این دنیا، بدی و مشکلات ممکن است به سراغ ما بیاید و بهتر است که به خودمان ارزش بدهیم و به چشم دیگران اهمیت ندهیم.
هوش مصنوعی: امروز باید تلاش کنی و کار کنی، چون فردا ممکن است که دیگر هیچ کنترلی بر اوضاع نداشته باشی.
هوش مصنوعی: قبل از اینکه در دنیا از یار صحبت کنی و نتوانی یاری پیدا کنی، خودت به دنبال یار بگرد.
هوش مصنوعی: رنگ و بوی عشق و هوس زودگذر است، بهتر است که در دستان خود از فیض الهی بهرهمند شوی، چرا که این زیبایی را در دست خود نخواهی یافت.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
اهل دلی ز اهل روزگار نیابی
انس طلب چون کنی که یار نیابی
گر دگری ز اتفاق همنفسی یافت
چون تو بجوئی به اختیار نیابی
خوش نفسی نیست بیگرانی کامروز
[...]
گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی
تا به ابد رد شوی و بار نیابی
یک دم اگر بوی زلف او به تو آید
گنج حقیقت کم از هزار نیابی
لیک اگر بنگری به حلقهٔ زلفش
[...]
پا به ادب نه که زخم خار نیابی
بار به دلها منه که بار نیابی
تا به جگر نشکنی هزار تمنا
سینه ریش و دل فگار نیابی
تا نفس خویش را شمرده نسازی
[...]
تا شکن از دور روزگار نیابی
بار، در آن زلف تابدار نیابی
تا نظر از کاینات، بازنگیری
نشئهٔ آن چشم پرخمار نیابی
تا ندهی سینه را به داغ محبّت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.