گنجور

 
فیاض لاهیجی

می‌توان از زندگانی دست آسان شستن

لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن

زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین

خود پریشان بودن و ما را پریشان داشتن

می‌توان صد بار مردن هر نفس از درد او

لیک نتوان درد او محتاج درمان داشتن

جان اگر با من نسازد در غم او گو مساز

می‌توانم من غمش در سینه چون جان داشتن

درد او فیّاض اگر درمان ندارد گو مدار

می‌توان این درد را بهتر ز درمان داشتن

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
سنایی

شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن

پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن

بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود

بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن

دُر که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن

[...]

قوامی رازی

تا کی از هزل و هوس دنبال شیطان داشتن

اعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتن

در وفای فتنه گوش عافیت برپیختن

در هوای نفس چشم عقل حیران داشتن

از عمارت کردن بیهوده در کوی هوس

[...]

نصرالله منشی

باد بیرون کن زسر تا جمع گردی

بهرآنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن

مجد همگر

چند در دل آتش سود ای جانان داشتن

آتش اندر سوخته تا چند پنهان داشتن

در پی چوگان و گوی آنچنان زلف وزنخ

دل چو گوی افکندن و قامت چو چوگان داشتن

ناوک مژگان گشاید بر دل و گوید منال

[...]

سلمان ساوجی

تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟

یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن

تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران

همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن

چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه