میتوان از زندگانی دست آسان شستن
لیک دست از دامن زلف تو نتوان داشتن
زلف را گو فکر جمعیّت کند تا کی چنین
خود پریشان بودن و ما را پریشان داشتن
میتوان صد بار مردن هر نفس از درد او
لیک نتوان درد او محتاج درمان داشتن
جان اگر با من نسازد در غم او گو مساز
میتوانم من غمش در سینه چون جان داشتن
درد او فیّاض اگر درمان ندارد گو مدار
میتوان این درد را بهتر ز درمان داشتن
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر درباره احساسات عمیق و پیچیده عشق و دشواریهای آن است. شاعر به ناامیدی از بازگشتن به راه دوست اشاره میکند و اینکه عاشق باید با درد و اشک، هر سختی را تحمل کند. او بر لزوم دیدار معشوق تأکید دارد و میگوید که باید در برابر مشکلات و چرخشهای زندگی مقاوم بود. همچنین، شاعر با اشاره به زیبایی و زشتی، به عدم یکرنگی در انسانها پرداخته و عشق را نه تنها دشوار، بلکه پربارتر از هر چیز دیگر معرفی میکند. در نهایت، او به عدم یقین در خوشبختی و تأثیر عشق بر زندگی اشاره میکند.
هوش مصنوعی: میتوان از زندگی به سادگی کنارهگیری کرد، اما نمیتوان از جذابیت و زیبایی تو فاصله گرفت.
هوش مصنوعی: به او بگو تا چه زمانی میخواهد زلفهایش را به هم بریزد و ما را هم نگران و آشفته نگه دارد.
هوش مصنوعی: شخص میتواند بارها به خاطر درد او بميرد، اما نمیتواند بپذیرد که این درد به درمان نیاز دارد.
هوش مصنوعی: اگر جانم هم با من همکاری نکند و در غم او نغصتی نداشته باشم، میتوانم غمش را در دل و روح خود نگهدارم و به اندازه جانم احساسش کنم.
هوش مصنوعی: اگر درد او بیپایان است و درمانی برایش وجود ندارد، نگذار زندگیات را مختل کند؛ گاهی بهتر است که این درد را تحمل کنی تا اینکه بخواهی به درمان آن بپردازی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن
پس دل اندر بند وصل و بند هجران داشتن
بلکه اندر عشق جانان شرط مردان آن بود
بر در دل بودن و فرمان جانان داشتن
دُر که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن
[...]
تا کی از هزل و هوس دنبال شیطان داشتن
اعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتن
در وفای فتنه گوش عافیت برپیختن
در هوای نفس چشم عقل حیران داشتن
از عمارت کردن بیهوده در کوی هوس
[...]
باد بیرون کن زسر تا جمع گردی
بهرآنک خاک را جز باد نتواند پریشان داشتن
چند در دل آتش سود ای جانان داشتن
آتش اندر سوخته تا چند پنهان داشتن
در پی چوگان و گوی آنچنان زلف وزنخ
دل چو گوی افکندن و قامت چو چوگان داشتن
ناوک مژگان گشاید بر دل و گوید منال
[...]
تا کی آخر خاطر اندر بند هجران داشتن؟
یوسف جان عزیزان را به زندان داشتن
تا کی ای نور بصر کردن نظر با دیگران
همچو چشم از مردم خود روی پنهان داشتن
چند کردن روی در مشتی پریشان همچو زلف
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.