گنجور

 
فیاض لاهیجی

نمی‌پوشد چو خورشید آن پری از هیچ کس رو را

نگه دارد خدا از فتنه‌های چشم بد او را

نظر بر نرگس مستانة جادووشی دارم

که چشمش سرمه‌دان ناز سازد چشم آهو را

برورویش مسلمان را به مصحف سوختن خواند

سر زلفش به آتش می‌نماید راه هندو را

به خشم و ناز ازو یک ذرّه روی دل نگردانم

بگردم گِرد آن وقتی که گرداند زمن رو را

دل آتش مزاج من به هیچ از جوش ننشیند

مگر آب دم خنجر نشاند آتش او را

به زور این عقده از پیش دل او برنمی‌خیزد

ندانم کوهکن تا چند دارد رنجه بازو را

به راهی بایدم با همرهان بد موافق شد

که انگشتان پا از هم تهی سازند پهلو را

مرا از فضل سرشاری که دارم این پسند آمد

که در بزم ادب ته می‌توانم کرد زانو را

به چوگان که بازی می‌کند گردون بالادست!

که یک ضربت ز مشرق تا به مغرب می‌برد گورا

به آن رعنا بت آتش طبیعت کس نمی‌گوید

که از چشم بدان پوشیده دارد روی نیکو را

اگر داری هوای خدمت مردان ره فیّاض

به آب حلم باید روی شستن آتشین خو را

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

معلم گو مده تعلیم بیداد آن پریرو را

که جز خوی نکو لایق نباشد روی نیکو را

مرا چشم نکویی بود ازان بدخو چه دانستم

که خواهد گوش کردن در حق من قول بدگو را

رقیبا چون به ره می بینم افتاده رحمی کن

[...]

اهلی شیرازی

ز فتراک‌ِ سوارِ من ، چه معراجی است آهو را

سرِ آن آهویی گردم ، که قربان می‌شود او را

نکوخویی ز خوبان ، رشکِ عاشق بار می‌آرَد

از آن نیکویان دل می‌دهم خوبان بدخو را

به محراب دعا ابروی او می‌جویم و چون من

[...]

شیخ بهایی

مبارک باد عید آن دردمند بیکسی کو را

که نه کس را مبارکباد گوید نه کسی او را

کلیم

ز تیغش چاک شد دل، چون نهان سازم غم او را؟

گریبان پاره شد گل را، کجا پنهان کند بو را؟

سپهر دون در فیض آنچنان بسته است از عالم

که سیلاب بهاری تر نمی‌سازد لب جو را

سخن در هر زبان بی‌زحمت تعلیم می‌گوید

[...]

صائب تبریزی

چه پروا از عتاب و ناز عشاق بلاجو را

که عاشق مد احسان می شمارد چین ابرو را

به شرم آشنایی برنمی آید نگاه من

ز من بیگانه کن ای ناز تا ممکن بود او را

همان زهر شکایت از لبم در وصل می ریزد

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از صائب تبریزی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه