گنجور

 
فیاض لاهیجی

ای به درگاه تو واله هم عوام و هم خواص

گشته با تشریف گرد بارگاهت عام و خاص

در نفس از لاف مهرت صبح ابیض را اثر

در کف از خاک درت کبریت احمر را خواص

لطف عامت را نه فرقی در میان نیک و بد

هم ذهب فیض از درت در یوزه دارد هم رصاص

پاسبانت را نه رو در کار باشد نه ریا

خاکساران رابرت بیش از عزیزان اختصاص

تربیت یکدست دارد رحمتت بر خاص و عام

نیست در خلوتگه بار تو رسم عام و خاص

بسمل تیغ ترا بر خون خود باشد دیت

کشتة تیغ ترا بر خویشتن باشد قصاص

در دلت فیّاض مشکل گر بود بویی ز عشق

مطلبت زین گفتگوها نیست غیر از اقتصاص

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اسیری لاهیجی

از غم عشق تو ما را نیست یکساعت خلاص

عامی عشق است زاهد او چه داند حال خاص

عاشقان دانند ذوق عشق او نه زاهدان

رو مجو ای دل خواص زر خالص از رصاص

عشق بازان دیده اند خاصیت صبر و رضا

[...]

سیدای نسفی

با مشکباز امردی شب تا سحر گفتم خواص

گر روی بر آسمان از من نخواهی شد خلاص

قاآنی

وقتی ار رحم آورد جلاد بر بیچاره‌ای

بر دو کس رحم‌ آورد پرورد‌گار از لطف‌ خاص

هم بر آن رحم آورد کز کشتنش بخشد امان

هم‌ بر این‌ رحم‌ آورد کز دوزخش سازد خلاص

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه