گنجور

 
فیاض لاهیجی

چو رشک رخنه‌گرِ نام و ننگ می‌آید

قبا ز پیرهن او به تنگ می‌آید

به کاوش مژه کوه غمی ز جا کندم

که پای تیشه در آنجا به سنگ می‌آید

مرا چنین که به جان باختن شتابی هست

چرا به قتل من او را درنگ می‌آید!

چه غم ز تلخی ایّام غم مرا که مدام

شکر ز مصر لبت تنگ تنگ می‌آید

دلم ز یاد رخ او شکفته شد فیّاض

ز عکس بر رخ آیینه رنگ می‌آید

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
جامی

به چنگ غم دلم از ناله تنگ می‌آید

که تار زلف تو دیرم به چنگ می‌آید

به بوی آشتیت جان همی‌دهم هرچند

کز آشتی توام بوی جنگ می‌آید

به بحر عشق تو شستم ز کام دست امید

[...]

بیدل دهلوی

خیال چشم‌که ساغر به چنگ می‌آید

که عالمی به نظرشیشه رنگ می‌آید

به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم

که رفتنم همه جا بی‌ درنگ می‌آید

کجا روم‌ که چو اشکم به هر قدم زدنی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه