به یاد آن قامتم از دیدن شمشاد میآید
به هر جا روی خوش بینم رخ او یاد میآید
تو برگ گل به این نازکدلیها، چون روا داری!
که آید از دلت کاری که از فولاد میآید
نباشد حسرت شیرین لبان را چاره جز مردن
به گوشم این صدا از تیشة فرهاد میآید
کدامین غنچه را امشب دگر بند قبا بازست
که خوش بوی گل از تحریک موج باد میآید
از آن زخمی که روزی بر سر از بیداد شیرین خورد
هنوز از رخنههای بیستون فریاد میآید
چه سان خواهد کسی داد دل خود از سر زلفی!
که از هر عقده بوی خون صد بیداد میآید
چه بهبودی توان فیّاض دیدن از چنین عمری
که هر روزی که آید روز پیشین یاد میآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر در توصیف زیبایی و تأثیر چهره دلدار بر شاعر است. شاعر به یاد کبک میافتد که یادآور زیبایی دلدارش است و نقشکشی های دلدار باعث میشود تا نگاهش از روی گلها برگشته و به او خیره شود. او همچنین از رویای دلدار که هر شب بر بالینش میآید، سخن میگوید و میگوید که تنها شرم دلدار است که مانع از نشستن او در کنارش میشود. شاعر به دوست خود توصیه میکند که از نگاه دلدار بهره ببرد و از شادیهای لحظهها لذت ببرد، زیرا روزی آفتاب زیبایی دلدار بر سرش خواهد تابید.
هوش مصنوعی: هر بار که در جایی زیبایی میبینم، به یاد قامت زیبای او میافتم و یادش در ذهنم زنده میشود. وقتی نزد شمشاد میروم، بیشتر از هر چیز دیگری به یاد او میافتم.
هوش مصنوعی: تو مانند یک برگ گل هستی که اینقدر لطیف و حساس است، چگونه میتوانی بگذاری از دل تو کاری به وجود بیاید که از آهن محکمتر و سختتر باشد؟
هوش مصنوعی: در اینجا بیان میشود که تنها راه نجات از حسرتی که به خاطر لبهای شیرین وجود دارد، مرگ است و این صدا به نوعی یادآور داستان فرهاد و شیرین است. به نظر میرسد که این حسرت و درد، عمیق و ناشی از یک عشق بزرگ است که هیچ راه حلی جز پایان زندگی نمیتواند برایش وجود داشته باشد.
هوش مصنوعی: امشب کدام غنچه است که در انتظار است تا دکمههای لباسش باز شود و بوی خوش گلها را به دنبال وزش نسیم به مشام برساند؟
هوش مصنوعی: به خاطر زخمهایی که در گذشته از ظلم و ستم شیرین متحمل شدم، همچنان صدای فریادی از دلم به گوش میرسد که از ژرفای وجودم برخاسته است.
هوش مصنوعی: چگونه کسی میتواند دل خود را با زیباییهای زلفی بسپارد، در حالی که بوی خون و بیعدالتی از هر گره آن به مشام میرسد؟
هوش مصنوعی: هیچ فایدهای در زندگی بخشنده وجود ندارد، زیرا هر روزی که میگذرد، به یاد روزهای گذشته میافتد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرا باز از طریق ساقی خود یاد میآید
غم دیرینه بازم در دل ناشاد میآید
از این سو میرسد هجرش کشیده تیغ در کشتن
وز آن سو بختم از بهر مبارکباد میآید
بسوز، ای عاشق خسته که آن بیمهر میآید
[...]
فراوشم شود چندان کز او بیداد میآید
ولی فریاد از آن ساعت که یکیک یاد میآید
ملامت بین که هر سنگی که جست از تیشهٔ فرهاد
هوا میگیرد و هم بر سر فرهاد میآید
نه تنها آشنا، بیگانه را هم میخراشد دل
[...]
غمی، کز درد عشقت، بر دل ناشاد میآید
اگر با کوه گویم، سنگ در فریاد میآید
دلم، روزی که طرح عشق میانداخت، دانستم
که: گر سازم بنای صبر بی بنیاد میآید
نمیدانم چه بیرحمیست آن سلطان خوبان را
[...]
چو غافل از اجل صیدی سوی صیاد میآید
نخستین رفتن خویشم در آن کو یاد میآید
من پا بسته روز وعدهات آن مضطرب صیدم
که خود را میکشم در قید تا صیاد میآید
اگر دیگر مخاطب نیستم پیشش چرا قاصد
[...]
ز شهر دل به گوشم هر نفس فریاد می آید
که اینک لشگر غم خوش به استعداد می آید
اگر شیرین عنان را گرم سازد، بنگرد خسرو
که گلگون جانب او ، یا بر فرهاد می آید
دلم در دام آن صیاد مستغنی است و می ترسم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.