چو بینم کبک، یادم جلوة دلدار میآید
که هر گه در خرام آید بدین رفتار میآید
نگاهم جیب و دامن پر گل از رخسار او برگشت
به آیینی که پنداری کس از گلزار میآید
خیالت هر شب آید بر سر بالین و ننشیند
مگر شرمش ز پاس دیدة بیدار میآید!
دلا زهرِ نگاه او غنیمت دان که این مرهم
برای زخم بندیها ترا در کار میآید
دمی در سایة دیوار او فیّاض عشرت کن
که روزی آفتابت بر سر دیوار میآید
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حسرت و غم ناشی از دوری معشوق سخن میگوید. او احساس بینهایت تنهایی و دلتنگی میکند و بیان میکند که هر چه به یاد معشوق میآید، بوی تلخی و خون میگیرد. شاعر افسوس میخورد که در جوانی نمیتوانسته از زندگی لذت ببرد و حالا در پیری به فکر خویش است. او در ادامه، به بینیازی و آزادی میپردازد ولی خاطرنشان میکند که در دنیای پر از درد و رنج، خیلی دشوار است که از زنجیر وابستگیها رها شود. در نهایت، شاعر با بیتابی احوال دلش را تحریر میکند و به ناامیدی از روزگار و افراد بیوفا میپردازد.
هوش مصنوعی: وقتی که کبکی ببینم، یاد جلوهی محبوبم میافتم که هر بار به نرمی و زیبایی قدم میزند.
هوش مصنوعی: چشمم به زیباییهای چهرهاش افتاد و به یاد گلهای زیبا در باغچهای افتادم که گویی کسی از آنجا میآید و با خود گلها را آورده است.
هوش مصنوعی: هر شب در خواب، تو را به یاد میآورم و فقط زمانی آرام میگیرم که شرم دیدگان بیدارم مانع حضور تو شود.
هوش مصنوعی: ای دل، جلوی زهر نگاه او را غنیمت بشمار، زیرا این نگاه میتواند برای التیام زخمهایت مفید باشد.
هوش مصنوعی: مدتی را در آرامش و خوشی کن، زیرا ممکن است روزی شرایط تغییر کند و شادیهای کنونیات به پایان برسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
صبا وقت سحر گویی ز کوی یار میآید
که بوی او شفای جان هر بیمار میآید
نسیم خوش مگر از باغ جلوه میدهد گل را
که آواز خوش از هر سو ز خلقی زار میآید
بیا در گلشن ای بیدل، به بوی گل برافشان جان
[...]
چه بویست این چه بویست این مگر آن یار میآید
مگر آن یار گل رخسار از آن گلزار میآید
شبی یا پرده عودی و یا مشک عبرسودی
و یا یوسف بدین زودی از آن بازار میآید
چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این
[...]
ز من در هجر او هردم فغان زار میآید
خوش آن چشمی که آن هردم بر آن رخسار میآید
به بازی سوی من آمد، به شوخی دل ز من بستد
بدو گفتم: چه خواهی کرد؟ گفتا: کار میآید
چو رفتم بر درش بسیار، دربان گفت کاین مسکین
[...]
سحر گه چون نسیم زلف آن دلدار میآید
درخت شوقم از برگش به برگ و بار میآید
ز توفان خفتگان کوچه را آگاه دار امشب
که سیل گریهٔ این دیدهٔ بیدار میآید
حروف نامهام بینقطه آن بهتر که از چشمم
[...]
نسیم صبح پنداری ز کوی یار میآید
به جانها مژده میآرد که آن دلدار میآید
به صد اکرام میباید به استقبال او رفتن
که بوی دوست میآرد ز کوی یار میآید
بدین خوبی و خوشبویی چنان پیدایی و گویی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.