گنجور

 
فیاض لاهیجی

وزید بر سر زلف کجت صبا گستاخ

مکن چنین به خود این هرزه‌گرد را گستاخ

چو با خیال تو بزمی کنم به خلوت دل

نفس به سینه نیارد نهاد پا گستاخ

شهید زهر نگاهی شدم بگو زنهار

که استخوان مرا نشکند هما گستاخ

چنین که راه هوس بسته، درنمی‌آید

خیال بوسه در اندیشة حیا گستاخ

مهابت نگه یار را چه شد فیّاض

که می‌گزد لب درد مرا دوا گستاخ

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
عرفی

چنان غم تو به آزار جان ما گستاخ

که با رخ تو کند خوی آشنا گستاخ

قبای ناز چو پوشی بعد ازین یاد آر

که می گشاد کسی بند این قبا گستاخ

نهال قد تو را رشک شاخ گل گفتم

[...]

نورعلیشاه

مرو مرو ببرش این چنین دلا گستاخ

نموده ترک ادب میروی کجا گستاخ

اگر چه آمدن و رفتنت ز گستاخیست

بروبرو ببرش بیش از این میا گستاخ

ادب بورز وز گستاخیش مرو در پیش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه