گنجور

 
فیاض لاهیجی

دوش بی او شمع بزم ما ز حد افزون گریست

تا سحرگه جام خون خورد و صراحی خون گریست

دی گذشت از سینه تیر ناز و امشب چشمِ زخم

تا سحر در آرزوی تیر دیگر خون گریست

سر نزد یک دانه از کشت امید من ز خاک

گرچه چشمم سال‌ها بر کوه و بر هامون گریست

دی ز قحط خون لب تیغش ز زخمم تر نشد

چشم من دریای خون امشب ندانم چون گریست!

گر به قدر حال خود فیّاض باید گریه کرد

تا قیامت می‌توان بر طالع وارون گریست

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
ملک‌الشعرا بهار

دجلهٔ بغداد بر مرگ ذهاوی خون گریست

نی خطا گفتم که شرق از نیل تا سیحون گریست

اشک‌ربزان شد عراق از ماتم فرزند خویش

همچو یونان کز غم هجران افلاطون گریست

زبن بلای عام یعنی مرگ سلطان سخن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه