نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست
ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست
دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود
عاشقان رحم به بیچارگی فرهادست
نقش شیرین اگر از موی نگارد شاپور
کوهکن تیشه به دستش قلم فولادست
سر مو عیب ندارد خط جانپرور دوست
میتوان یافت که مشق قلم استادست
میتوان گفت اگر کفر نباشد فیّاض
نقطهٔ بخت تو سهوالقلم ایجادست
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این ابیات از عشق و انتظار سخن میگوید. او به زیباییهایی از بهار و عشق اشاره کرده و نشان میدهد که دلش به زلف معشوق و زیباییاش وابسته است. با وجود درد و جدایی، امید به وصال معشوق هنوز در دلش زنده است. در نهایت، شاعر از تغییرات زندگی و تأثیرات عشق بر آن صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر محبوبش با دیگری باشد، باز هم روزگارش با یاد او سپری میشود.
هوش مصنوعی: نه از زخمهای او خبری هست و نه یاد و خاطرهای از بهار زندگیاش. پادشاه دل در سرزمین ستم و ظلم دچار آشفتگی شده است.
هوش مصنوعی: در این راه دشوار، جز تیشهزدن، چارهای برای کمک به او نیست و عاشقان باید به حال بیچارهای مثل فرهاد که در عشق رنج میبرد، رحم کنند.
هوش مصنوعی: اگر زیباترین طرحها و نقوش از موهای محبوب ترسیم شود، شاپور کوهکن با تیشه و قلمی از فولاد به کار خود ادامه میدهد.
هوش مصنوعی: در اینجا به زیبایی و ظرافت عشق اشاره شده است. حتی اگر نکات ریز و کوچک هم وجود داشته باشد، عشق واقعی و عمیق همچنان میتواند دلپذیر و دلانگیز باشد. تمام آن پیچیدگیها و زیباییها در وجود دوست بهخوبی نمایان است و همچون آثار استادانهای که با قلم خلق شدهاند، نشاندهندهی احساسات ناب و عمیق است.
هوش مصنوعی: میتوان گفت اگر نافرمانی و بیایمانی وجود نداشته باشد، آنگاه نعمتدهندهٔ بزرگ، قرار دادن بخت و اقبال تو را به اشتباه میسازد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست
غیر پیمودن باد هوس تو بادست
کار او دارد کموخته کار توست
[...]
گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست
کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست
یار باید که حجاب من بی دل نشود
دایم از صحبت نامحرمم این فریادست
بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم
[...]
عقل با روح قدس گفت که فردوس برین
هیچ دانی بخوشی بر چه مثال افتادست
روح قدسی ز سر حیرت و دانش گفتش
بخوشی راست چو گرمابه علیا با دست
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست
بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست
آن که گویند که بر آب نهاد است جهان
مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست
هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد
[...]
هیچ دانی که چرا همنفس من بادست
زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست
ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم
ماجرای دل شوریده برون افتادست
پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.