گنجور

 
فیاض لاهیجی

نه زابرش خبر و نه ز بهارش یادست

ملک دل زآب دم تیغ ستم آبادست

دستگیریش به جز تیشه درین راه نبود

عاشقان رحم به بیچارگی فرهادست

نقش شیرین اگر از موی نگارد شاپور

کوهکن تیشه به دستش قلم فولادست

سر مو عیب ندارد خط جان‌پرور دوست

می‌‌توان یافت که مشق قلم استادست

می‌توان گفت اگر کفر نباشد فیّاض

نقطهٔ بخت تو سهوالقلم ایجادست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
مولانا

ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست

جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست

نقدهایی که نه نقد غم توست آن خاکست

غیر پیمودن باد هوس تو بادست

کار او دارد کموخته کار توست

[...]

حکیم نزاری

گر تو نامحرمی ای یار بدار از ما دست

کار ما با نفس محرم عشق افتاده ست

یار باید که حجاب من بی دل نشود

دایم از صحبت نامحرمم این فریادست

بر سر از مبداء فطرت رقمی زد عشقم

[...]

ابن یمین

عقل با روح قدس گفت که فردوس برین

هیچ دانی بخوشی بر چه مثال افتادست

روح قدسی ز سر حیرت و دانش گفتش

بخوشی راست چو گرمابه علیا با دست

خواجوی کرمانی

پیش صاحب‌نظران ملک سلیمان بادست

بلکه آن است سلیمان که ز ملک آزادست

آن که گویند که بر آب نهاد است جهان

مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست

هر نفس مهر فلک بر دگری می‌افتد

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از خواجوی کرمانی
ناصر بخارایی

هیچ دانی که چرا همنفس من بادست

زانکه راز دل من پیش کسی نگشادست

ز آب چشمی که به خون جگرش پروردم

ماجرای دل شوریده برون افتادست

پیش لعلت ز حیا آب شود چشمهٔ خضر

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه