گنجور

 
فیاض لاهیجی

به مشامم نرسد بوی گلی از چپ و راست

مگر از زلف کجت سلسله بر پای صباست

در چمن بسکه نسیم تو کند غارت هوش

نفسی بوی گل از جا نتواند برخاست

حسن را این همه سامان که ز روی تو فزود

بر پریشانی گل گریه شبنم بی جاست

سرفرازی ز قدت رتبه دیگر دارد

سرو و شمشاد گر از پای نشینند رواست

خاطرم جمع شد از دغدغه مرهمیان

که سر زلف تو بر داغ دلم غالیه ساست

نمک زهر به زخم جگرم باد حرام

حسرتش گرنه به شمشیر تو خمیازه گشاست

گیسوی حور کند جذب به تقریب عبیر

گر غباری ز سر زلف تو در خاطر ماست

در سر کوی تو کارش همه شب قطره زنی است

اشک را گرچه زخون جگرم پا به حناست

شده عمری که ز کم مایگی خون جگر

قسمت اشک من از آبله های کف پاست

بس که افتاده کوی تو شدم رشک برم

به غباری که ز راه تو تواند برخاست

طبع شوخ تو گر از مطلع اول نشکفت

مطلع دیگرم از پرده دل جلوه نماست

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
کسایی

هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد

زود بخروشی و گویی «نه صواب است، خطاست»

بی گمان، گفتن تو باز نماید که تو را

به دل اندر غضب و دشمنی آل عباست

فرخی سیستانی

ترک من بر دل من کامروا گشت و رواست

ازهمه ترکان چون ترک من امروز کجاست

مشک با زلف سیاهش نه سیاهست و نه خوش

سرو با قد بلندش نه بلندست و نه راست

همه نازیدن آن ماه بدیدار منست

[...]

ناصرخسرو

بر تو این خوردن و این رفتن و این خفتن و خاست

نیک بنگر که، که افگند، وز این کار چه خواست

گر به ناکام تو بود این همه تقدیر، چرا

به همه عمر چنین خواب و خورت کام و هواست؟

چون شدی فتنهٔ ناخواستهٔ خویش؟ بگوی،

[...]

ازرقی هروی

رمضان موکب رفتن زره دور آراست

علم عید پدید آمد و غلغل برخاست

مرد میخوار نماینده بدستی مه نو

دست دیگر سوی ساقی که : می کهنه کجاست ؟

مطرب کاسد بی بیم بشادی همه شب (؟)

[...]

منوچهری

گر سخن گوید، باشد سخن او ره راست

زو دلارام و دل‌انگیز سخن باید خواست

زان سخنها که بدو طبع ترا میل و هواست

گوش مالش تو به انگشت بدانسان که سزاست

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه