جنونی کو که سرگردان کنم در دیده طوفان را
ز برق کبریای اشک سوزم طور مژگان را
گرفتم سرمه از خاک ره نازی که میبینم
عیان در گردن بیداد او خون شهیدان را
پرستار سر زلفی شدم وز شرم میسوزم
که نشتر زار کردم از حسد رگهای ایمان را
پریشانی مرا افزاید از جمعیت خاطر
چو از شیرازه بند شانه آن زلف پریشان را
به هم دیریست تا کردند دیر و کعبه صلح کل
ندانم چیست باعث کینه گبر و مسلمان را
بخیلی نیست آیین محبت لیکن از غیرت
درون جان کنم از سینه پنهان داغ حرمان را
نمیدانم فصیحی چون به هوش خویش باز آید
کسی کز دست حسن آراست آن صفهای مژگان را


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از احساسات عمیق خود ناشی از عشق و دلتنگی سخن میگوید. او در جستجوی جنون عشق است و از زیباییهای محبوبش، مانند مژگان و زلف، به وجد میآید. در عین حال، او از رنج و دلتنگی ناشی از حسادت و عدم توانایی در بیان احساساتش رنج میبرد. تضادهای عشق و نفرت، و نیز پیچیدگیهای روابط اجتمای بین گبر و مسلمان، او را به اندیشههایی عمیق میکشاند. در پایان، شاعر به ناشناختگی خودش در این عشق و عدم درک واقعیات عشق و زیبایی اشاره میکند.
هوش مصنوعی: شخصی را میسازم که در حالت جنون و سرگردانی به سر میبرد. در چشمان او طوفانی ایجاد میکنم و از شدت اشکهایی که مانند صاعقه درخشنده هستند، مژگان او را میسوزانم.
هوش مصنوعی: از خاک راه محبوبی که میبینم، سرمهای گرفتم؛ زیرا که در گردن ظلم و ستم او، خون شهیدان به وضوح نمایان است.
هوش مصنوعی: من به پرستاری از موهای کسی مشغول شدم و از شرم در درون میسوزم، زیرا به خاطر حسادت، به رگهای ایمان آسیب رساندهام.
هوش مصنوعی: هر چه بیشتر در کنار دیگران باشم، دلشوره و بیقراریام بیشتر میشود، درست مثل زمانی که بند شانهای که موهای پریشان را نگه میدارد، شل و نامنظم میشود.
هوش مصنوعی: مدت زیادی است که معبد و کعبه را در کنار هم قرار دادهاند، اما نمیدانم چه چیزی باعث دشمنی بین زرتشتیان و مسلمانان شده است.
هوش مصنوعی: محبت قوانین خاصی ندارد، اما به خاطر غیرتم، درد و اندوهی که در درونم دارم را از دیگران پنهان میکنم.
هوش مصنوعی: نمیدانم چه کسی میتواند مانند او که با زیبایی چشمهایش صفوف مژگان را آراسته، به هوش خود برگردد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چو بگشاید نگار من دو بادام و دو مرجان را
بدین نازان کند دل را بدان رنجان کند جان را
من و جانان به جان و دل فرو بستیم بازاری
که جانان دل مرا داده است من جان داده جانان را
چو نار کفته دارم دل بنار تفته آگنده
[...]
چو عاشق شد دل و جانم رخ و زلفین جانان را
دل و جان را خطرنبود دل این را باد و جان آنرا
من از جانان دل و دین را به حیلت چون نگه دارم
که ایزد بر دل و جانم مسلط کرد جانان را
نگارینی که چون بینی لب و دندان شیرینش
[...]
زهی سر بر خط فرمان تو افلاک و ارکان را
چو چابک دست معماری است لطفت عالم جان را
ز ابر طبع لؤلؤ بخش و باد لطف تو بوده
به روز مفلسی بنشاندهای دریا و عمان را
تو کوه گوهری در ذات و من هرگز ندانستم
[...]
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برای خوب کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید برد نام جان
به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
بُدم بیعشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
[...]
گه از می تلخ میکن آن دو لعل شکرافشان را
که تا هر کس به گستاخی نبیند آن گلستان را
کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم
زهی عشق ار به رشوت! دوست خواهم داشتن آن را
بران تا زودتر زان شعله خاکستر شود جانم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.